شاعران مهم دوره دوم شعر کلاسیک: پنجشنبه پنجم آبان 1390 15:50
اگرچه تعداد واقعى شعراى دوره دوم از حدّ شمارش خارج است ولى در میان این عده هستند، شاعرانى که کلام و شعر آنان از استحکام و ظرافت هنرى بسیار بالایى بر خوردار و داراى مقامى بس رفیع مى‏باشند.
قبل از معرفى شاعران مشهور دوره دوم، ذکر این نکته خالى از لطف نیست که خصوصیت مشترک تمام اشعار این دوره در آنست که همه شاعران آن، سخن خویش را با حمد و ثنا و منقبت خداوند بزرگ، رسول‏گرامى اسلام، بزرگان و اولیاءالله آغاز مى‏کنند و این ویژگى در شعر کلاسیک تا آخرین مراحل زمانى آن ادامه مى‏یابد.
بطور مثال "ملا فاضل" که در "مند" سکونت داشته، سررشته سخن را اینگونه به دست گرفته است:
من که سبحن الذى اسرى اول یات (یاد) کنان
گوهر بهر دهن وقف هما(همان)ذات کنان
صد درود و صد سلام پیشکش سوغات کنان
بلکن گون راهنما خضر ملاقات کنان

"ملا قاسم" برادر کوچک "ملا فاضل" نیز شعر پند آمیز خویش را اینگونه آغاز مى‏کند:

هرسحرگاه دست بندان پیش شاهین قادر ءَ
من اول صبحدم ءَ گون خاتم پیغمبرءَ
دیلن قربانت چهار یاران ابوبکر و عمر
حضرت عثمان غنى و مرتضى اى حیدرءَ

دوره دوم شعر کلاسیک بلوچى در حدود 200 تا 250 سال را در برمى‏گیرد. به این دوره دورة ملاها نیز اطلاق مى‏گردد. این ملاها که در مدارس دینى به فراگیرى علوم دینى مى‏پرداختند علاوه بر تسلط به زبان مادرى خویش بر زبانهاى فارسى و عربى نیز تسلط و تبحر ویژه‏اى داشتند. در اشعار این عده بیشتر گویش غربى زبان بلوچى مشاهده مى‏شود که دلالت بر محل سکونت آنها یعنى "مکران" دارد. از میان این شعرا، "ملا فاضل رند"، "ملا قاسم رند" (برادر کوچک ملا فاضل)، "ملا بهادر"، "ملا ابراهیم"، "ملابوهیر" و "ملااسماعیل پهلابادى" سرآمد دیگران مى‏باشند. علاوه برآن در این دوره مى‏توان از شعراى نام آور دیگر همچون "ملک دینار میروارى"، "عبدالکریم میروارى"، "شفیع جان خارانى"، "شیرجان ازچاغى"، "بجّار مرى"، "رحم على"، "مست توکلى"، "جام دُرّک" شاعر معروف مناطق مرکزى بلوچستان و بالاخره شاعر نام آور مناطق بگتى، "جوانسال بگتى"، که هرکدام در دوره خویش شهره آفاق بودند، نیز نام برد.
مجموعه اشعار "جام درک" بنام "درچین"، سروده‏هاى "ملافاضل" بنام "شب چراگ" و اشعار "ملا قاسم" بنام "پهکین اشرفى" به اهتمام "آقاى بشیر احمد بلوچ" تدوین و به چاپ و نشر رسیده است و اشعار "ملا بهادر"، "ملا ابراهیم" و "ملا بوهیر" و تنى‏چند از سایر شاعران این دوره توسط "غوث بخش صابر" جمع آورى گردیده و به چاپ رسیده‏اند.

"آقاى ‏میر محمد یوسف ‏گچکى"، "بیاض ملک دینار" و "آقاى عبدالرزاق نادر" مجموعه اشعار "عبدالکریم میروارى" را جمع آورى کرده و به نشر سپرده‏اند.

همچنین "آقاى میرعبدالله جان جمالدینى" اشعار "شیرجان" را تحت عنون "مرگ ومینا" و "میر متها خان مرى" مجموعه سروده‏هاى "جام درک" را به اردو ترجمه منظوم نموده است.

علاوه برآن "آقاى مرى" شرح مبسوطى بر زندگى و شعر "مست توکلى" و "رحم على" نوشته است. در این شرح، وى به انتخاب و توضیح اشعار حماسى شاعران نامبرده در نبرد مریها با انگلیس پرداخته است.

"میرمحمد اشرف سربازى" نیز با تلاش و جدیت تمام دیوان "ملا عبدالله پشین" را جمع آورى و تدوین کرده و به چاپ رسانده است.

"عطا شاد" و "میر گلزارخان مرى" نیز هرکدام به فراخور سلیقه شخصى خویش مجموعه اشعار "ابراهیم جوانسال بگتى" را جمع آورى و چاپ نموده‏اند که مورد پسند و توجّه تمام محققان و ادیبان و مجامع علمى، فرهنگى قرارگرفته است.

در اینجا ما از ذکر مشروح و مبسوط دوره‏هاى اول و دوم شعر کلاسیک بلوچ به علت بیم از اطاله کلام پرهیز مى‏نماییم و گرنه این ادوار در نظر دانشمندان و عامه مردم از دوره‏هاى پر بار و درخشان اوج و تعالى شعر و ادب بلوچى به شمار مى‏رود. اگر حتّى به ذکر تنها یکایک شعرا همراه با ترجمه یکى از سروده‏هاى آن بپردازیم بازهم سخن به درازا خواهد کشید بدین سبب بهتر است تنها به ذکر شناسنامه مختصرى از هر شاعر اکتفا و بسنده شود.




نوشته شده توسط خلیل احمد  | لینک ثابت |

مست توکلى پنجشنبه پنجم آبان 1390 15:49
"مست توکلى" در روستایى "مانترک بند" کوهستان مرى از توابع "شهرستان سبّى" بلوچستان چشم به جهان گشود. نام اصلى "مست توکلى"، "سهراب خان" بود که بنا به دلایلى مشهور نیست. وى در جوانى به زنى بنام "سمّو" دل بست و فریفته او گردید و به همین مناسبت بعدها به "مست توکلى" مشهور شد. در افکارعمومى مردم، داستان عشق "مست توکلى" به سمّو، وى را شهره آفاق نمود. محققان و منتقدان ادبى امروزه، معتقدند که "مست توکلى" مانند سایر شاعران عارف، عشق مجازى را پلى بسوى حقیقت مى‏داند و به همین جهت براى اداى پیام بلند عرفانى خویش ناچار در مورد "سمّو" شعر مى‏سراید. این نظریه را اعمال و خرق عادتهاى "مست توکلى" نیز تأیید مى‏نماید و ثابت مى‏کند که وى یک عارف دردمند و واصل به خدا بوده است.

در شعر "مست توکلى"، سوز و ساز، جذب و مستى و زیبایى و جمال یکجا گردهم آمده و در لابلاى آنها دقیقترین دستمایه‏هاى اسلامى، شریعت و طریقت و راه و رسم سیر و سلوک عرفانى نیز به چشم مى‏خورد و در این راستا، "مست توکلى" به پروردگار جهانیان، رسول مکرم اسلام، فرشتگان، کتابهاى اسلامى از سر صدق و وفا و اخلاص ، عقیده و احترام کامل دارد. شعر "توکلى" سرشار از لطایف و ظرایف هنرى است:

سمّو غزال صحرا است
سمّو باده معرفت
و سمّو راز فطرت ‏است

نوشته شده توسط خلیل احمد  | لینک ثابت |

"رحم على مرى پنجشنبه پنجم آبان 1390 15:47
قبل از سلطه نسبى انگلیس بر بلوچستان، استعمار مجبور شد براى استحکام حاکمیت خویش چندین بار با قبایل مبارز بلوچ به نبرد مسلحانه بپردازد و در این میان از 3 جنگ خونین قبایل مرى با انگلیسیها مى‏توان نام برد که در هر جنگ طرفین متحمّل تلفات و خسارات سنگین گردیدند. "رحم على" شاعرى است که خود در این جنگها دوش به دوش مجاهدان با انگلیسیها رزمیده است. "رحم على مرى" وقایع جنگ گنبد را به صورت منظوم در آورده و در این نظم بلند، تمام خصوصیات یک شعر حماسى و ملى به چشم مى‏خورد. وى شاعرى را از قبیله خود به ارث برده و شعر او ریشه در اشعار و سلایق خانوادگى وى دارد. پدر رحم على نیز از شاعران مشهور عصر خویش بود.

در شعر "رحم على" آثار نفرت و کینه شدید وى نسبت به انگلیسیها موج مى‏زند و از قضا وى به نوکران داخلى اجانب بیشتر از خود آنها تاخته است
نوشته شده توسط خلیل احمد  | لینک ثابت |

جوانسال بگتي پنجشنبه پنجم آبان 1390 15:46
آخرین شاعر شعر کلاسیک بلوچى، "ابراهیم جوانسال بگتى" است، وى در سن هشتاد سالگى در سال 1967 میلادی دارفانى را وداع گفت.

اگرچه "ابراهیم جوانسال" از تحصیل علوم رسمى و رایج روز بى بهره مانده بود، ولى شعر وى دستمایه‏هاى تبلیغ دین وخدمت به اجتماع را در خود جاى داده و عنصر اخلاق، حکمت و پند و اندرز به فراوانى در اشعارش به چشم مى‏آید. در بعضى اوقات به عرفان و تصوف نیز نزدیک مى‏شود زیرا اخلاق و عرفان رابطه تنگاتنگ و نزدیکى با همدیگر دارند و بنا به گفته "مولانا شبلى نعمانى" در دفتر پنجم شعرالعجم:

«تصوف ارتباط بسیار نزدیکى با اخلاق دارد و بدین سبب قسمت عمده‏اى از شعر عرفانى در موضوعات اخلاقى سروده شده است. شعراى بزرگ همچون سنایى، نظامى، سعدى علاوه بر داشتن فن و سلیقه شعرى، در عرفان و تصوف نیز دست داشتند. این عناصر اخلاقى داراى چنان گستره و پهناى وسیعى مى‏باشند که باعث پدید آمدن صدها اثر شعرى و تألیفى گردیده‏اند. موضوعات پند و اندرز موجود در شعرهاى "جوانسال بگتى" به عقیده عامه مردم، موضوعاتى عرفانى اند، در حالى که حقیقت عرفان را باید جارى شدن علم لَدُنّى بر زبان و اندیشه عارف دانست و شعر پندآمیز و اخلاقى از مسایل معاشرت و اجتماع بحث مى‏نماید.»

"جوانسال" در محیطى چشم به جهان گشود که غرق در جهالت، عقب ماندگى و تنازعات و خصومتهاى قبایلى بود و بدین سبب وى کوشید از طریق سرودن شعر فرق بین شیطان و انسان واقعى به معناى خلیفه خداوند در زمین را به مردم گوشزد نماید. از قضا شعر او به علت دارا بودن قدرت بیان اندیشه، در این راه مؤثر و مفید واقع گردید.

وى انسانها را بر اساس خوبى و بدى به 2 گروه تقسیم مى‏نماید و مى‏گوید: "ما همه ذرّیه حضرت آدم که جد اعلى نیک و بد ماست، مى‏باشیم. در اطراف ما اشخاصى هستند که از لحاظ اعمال و کردار روسیاه و ذلیل و پست‏تر از حیوان مى‏باشند، من به خوبى آنها را شناخته‏ام؛ آنها مانند شیطان هستند و نباید به آنان اعتبار و اعتماد نمود زیرا خیال خونریزى، ظلم و تبهکارى در افکار آنان موج مى‏زند و بى شک این عده رانده درگاه خداوند و داراى زبان و ظاهر پر فریب مى‏باشند. عزرائیل نیز در قبض روح ایشان شاید با مشکل روبرو باشد".

"جوانسال" در ذکر خوبیهاى افراد نیکوکار با فرو رفتن در خاطره‏هاى خوب آنان اینگونه مى‏سراید:
"کشاورزان زمینها را شخم زدند؛ زنان با جاروهاى خویش میدانها را تمیز کردند و دل من با دلرباها رفت و امید نیز کار خود را کرده و برگشت؛ ما نیز مانند پرندگان با خراشیدن زمین، بذر غزل کاشتیم".

نوشته شده توسط خلیل احمد  | لینک ثابت |

ادبیات مقاومت پنجشنبه پنجم آبان 1390 15:44
ادبیات مقاومت:

راه حاکمیت انگلیس؛ آهسته آهسته بر گوشه گوشه سرزمین بلوچستان هموار مى‏گردید. قبایل و ساکنان بومى این دیار با امکانات محدود دفاعى خویش، چندین مرتبه درمقابل پیشروى ارتش منظم انگلیس ایستادگى نمودند اما هر بار کمبود امکانات و ضعف و تفرقه داخلى باعث شکست آنها مى‏گردید تا بالاخره "قبیله دومکى بلوچ" در "شرق سند" وادار به اطاعت گردید و متعاقباً "قبایل بلیدى" نیز دست از پیکار کشیدند و "قبیله مرى" که بزرگترین مخالف حاکمیت انگلیس به شمار مى‏رفت نیز تسلیم گردید و در نهایت قبایل مقاوم "منطقه ژوب" و حتّى "ریاست قلات" نیز در برابر قدرت منظم انگلیس سر تسلیم و اطاعت خم نمود.

از خصایص استعمار این است که بعد از تسلط سیاسى و نظامى بر یک منطقه و تثبیت موقعیت خویش در آنجا، سعى در تغییر آرا، افکار، فرهنگ و زندگى اجتماعى مردم نیز مى‏نماید و برهمین اساس، کارگزار سیاسى انگلیس بعد از کسب آرامش نسبى از جبهات سیاسى و نظامى، در جبهه فرهنگى وارد پیکار با فرهنگ دیرینه مردمان این دیار شد. این کارگزار سیاسى و عوامل وى با نفوذ درمیان مردم سعى نمودند تا به یک برآورد کلى از زبان، فرهنگ، زندگى اجتماعى و مهمتر از همه عقاید دینى مردم بپردازند.
محققان ادب دوست انگلیسى مانند "دیمز"، "لیچ"، "هوز"، "جان جیکب" و "میَر" در ظاهر اینگونه وا نمود مى‏کردند که هدف از این پژوهش و بررسى، کسب اطلاعات تحقیقى و علمى است ولى در حقیقت در وراى این جستجو و بررسى اهداف سیاسى ویژه‏اى پنهان بود. مخالفت و واکنش مجامع و محافل دینى و اسلامى در برابر این حرکات مشکوک انگلیسیها، بسیار سریع آغاز شد. در سال 1255 مطابق با 1839 میلادی که نفوذ و سلطة انگلیس بر تمام مناطق قلات و اطراف و اکناف بلوچستان کاملاً تثبیت گردید، فعالیتهاى تبلیغى استعمار نیز شدت بیشتر گرفت و این، روىِ دوّم سکه هجوم استعمار به شمار مى‏رفت.

"ریورندتى- ج میر" از فعالان عمده این حرکات بود. وى که در جامعه مقدس انجیل خارجى انگلیس نیز عضویت داشت؛ سالهاى مدیدى در اطراف و اکناف بلوچستان به معاشرت نزدیک با عامه مردم و به ویژه قبایل براهوى پرداخت و در آخرِ این تحقیق علمى، عملى طولانى؛ کتابى تحت عنوان A Brahvi Reading Book در 3 بخش تحریر نموده و در سال 1906 میلادی در "لدهیانه" به چاپ رسانید. "میَر و دوستان وى بر این عقیده بودند که استعمار انگلیس باید از طریق ارتباط مستقیم و تنگاتنگ با مردم بلوچ و براهوى و با استفاده از زر و زور و تزویر آنها را از عقاید اسلامى روگردان و وادار به پذیرش دین جدید مسیحیت نماید تا آخرین موانع تسلط دایمى انگلیس بر این منطقه و هرگونه تضاد دینى، فکرى موجود بین حکومت انگلیس و مردم بومى این سرزمین از بین برود.

در مقابل این فعالیتهاى استعمار انگلیس علماى اسلامى مانند سد محکم و غیر قابل نفوذى ایستادگى نمودند. در رأس علماى بلوچستان "مولانا محمد فاضل درخانى" و علماى هم فکر وى مانند "علامه نبوجان"، "مولانا عبدالله"، "مولانا عبدالمجید چوتوى" و "مولانا حضور بخش جتوئى" قرار داشتند که با تألیف کتابهاى تبلیغى و دینى زیاد مردم را از ترفندهاى تبلیغاتى استعمار برحذر داشتند. این عده در نزدیکى شهر دهادر و روستاى دُرخان یک مدرسه دینى تأسیس نمودند و از طریق آن در راه اصلاح عقاید دینى و روشنگرى فکرى مردم جد و جهد بلیغ به خرج دادند و دراین راه چون زبان شعر را مناسبتر از سایر شیوه‏ها مى‏دانستند، مجموعه‏هاى شعرى دینى زیادى سروده و در اختیار مردم قرار دادند.

در این راستا "مولانا حضور بخش جتوئى"، قرآن مجید را به زبان بلوچى سلیس و روان ترجمه و کتابهاى دیگرى همچون "فقه اکبر"، "وصیتنامه"، "کلمات الکفر"، "شش کتاب"، "نادر المواعظ"، "عجائب المواعظ" و "شروط الصلوة" در موضوعات دینى را به زبان شعر به عامه مردم تقدیم داشت. این کتابها درمیان مردم آن زمان دست به دست و خانه به خانه مى‏گشت و از احترام و تقدیس ویژه‏اى برخوردار بود و تاکنون نیز اکثر مردم این کتابها را در حدّ کتابهاى مقدس دینى عزیز و گرامى مى‏دارند.

"مولانا جتوئى" در سال 1948 میلادی دار فانى را وداع گفت و مقبره وى اکنون در "روستاى تائب" از شهرستان "کچهى" قرار دارد.

اگرچه مستشرقان انگلیسى در تحقیقات و تألیفاتى که انجام دادند، همواره با علماى اسلامى سر ناسازگارى و جدال داشتند ولى اکنون آن آثار تحقیقى و تألیفى به عنوان منابع و مراجع مهم زبان و ادب بلوچى و براهوى به شمار مى‏روند و از این رهگذر باید براى پژوهشها و زحمات محققان خارجى درباره زبانهاى بلوچى، براهوى ارج و احترام قایل شد؛ زیرا در صورت عدم وجود چنین آثار تحقیقى قسمت عمده‏اى از تاریخ، ادبیات و فرهنگ این منطقه در گذشته، در هاله‏اى از ابهام فرو مى‏رفت.

ادبیات نوین بلوچى:

مرحله جدید ادبیات بلوچى با ویژگیهاى نوین از چند سال قبل از استقلال پاکستان آغاز شده بود و در خلاء زمانى موجود بین دوره قدیم و جدید نیز شاهد فعالیتهاى چندان مهمی نمى‏باشیم. البته آرمانها و شعارهاى آزادیخواهى در شبه قاره هند از طریق زبانهاى بومى؛ بیشتر رایج بود.
در این میان شعرا از زبان اردو و فارسى در راه نشر افکار و ایده‏هاى آزادیخواهانه خویش بهره کافى بردند و سبک و شیوه "علامه اقبال"، "مولانا شبلى نعمانى" و "مولانا ظفرعلى خان" در سرودن شعر با مضامین سیاسى ویژه، مقبول عام و خاص بود و در این راستا و به همین جهت شاعرانى همچون "میرگل خان نصیر"، "ظهورشاه سید هاشمى"، "محمد حسین عنقا" و "نسیم تلوى" در سرودن شعر از سبک شعرى ویژه "علامه اقبال" به زبانهاى فارسى و اردو پیروى مى‏کردند.
همزمان با شاعران مذکور در این دوره، "زیب مگسى" و برادر او "نواب یوسف على مگسى" یکى از رهبران بلند پایه جنبش آزادى خواهى، مجموعه شعر خویش را به زبان فارسى و اردو منتشر کردند. سایر شاعران این دوره نیز تقریباً از سبک و سیاق "برادران مگسى" پیروى مى‏کردند و مجموعه شعرى معروف "رحیل کوه" سرودة "محمد حسین عنقا" به خوبى مى‏تواند نشانگر جوّ ادبى حاکم بر آن دوره باشد.

  
نوشته شده توسط خلیل احمد  | لینک ثابت |

سخنان بلوچ پنجشنبه پنجم آبان 1390 15:23
برای گرفتن انتقام هیچ موقع دیر نیست (مير بيبگر)

شتر باش دور ببين...(میر بيبگر)

از شیر مرده روباه زنده بهتره...(میربيبگر) 

دروغ گفتن برای مرد عیب است...(مير چاكر)

بلوچ جونش را می دهد ولی زیر قولش نمی زند(مير چاكر)

مرد به خاطر نام میمیرد و نامرد به خاطر نان میمیرد(مير گواهرام)

ذات و جوهر بلوچ غیرتش است(بي بي هاني) سر په طمع گار بیت (ملک میران)

چا دیم سیاهیا دل سیاهی بهترن 


نوشته شده توسط خلیل احمد  | لینک ثابت |

میرگل خان نصیر پنجشنبه پنجم آبان 1390 15:17
مرحوم میرگل خان نصیر" درباره انگیزه سرودن شعر به زبان بلوچى به ذکر خاطره‏اى پرداخته و مى‏گفت: در "شهر مردان ایالت سرحد" در پایان یک اجتماع مردمى بزرگ که در آن عدة انبوهى از عامه مردم و رهبران ممتاز سیاسى، فرهنگى کشور شرکت داشتند، قرار شد که محفل مشاعره‏اى برگزار شود که در آن از هر قوم و ملیت و منطقة پاکستان یک نماینده به زبان محلى شعر بسراید. سایر نمایندگان از تمام پاکستان به زبان محلى خویش شعر سرودند و من چون مطلبى در زمینه شعر بلوچى در اختیار نداشتم، نتوانستم چیز قابل توجهى ارائه دهم، بعد از آن روز جداً تصمیم گرفتم که به زبان بلوچى شعر بسرایم.

"مرحوم گل خان نصیر" اشعارى را که قبل از استقلال پاکستان سروده بود جمع آورى نموده و تحت عنوان مجموعه شعر "گلبانگ" در سال 1951 میلادی چاپ و منتشر کرد.

بعد از استقلال پاکستان، زمینه رشد و پیشرفت شعر و ادب بلوچى همزمان با آغاز نشر برنامه‏هاى بلوچى از "رادیو کراچى" مساعد و هموار گردید. رئیس رادیوى کراچى "ذوالفقارعلى بخارى" در این راستا با اندیشمندان دیگر بلوچ به برقرارى ارتباط پرداخت و درنخستین مرحله "مولانا خیرمحمد ندوى" به عنوان مسئول برنامه‏هاى بلوچى رادیو کراچى تعیین شد و اندیشمندان بلوچ همچون "سید ظهور شاه هاشمى"، "مراد ساحر"، "محمد عمر" و دانشجویان بلوچ مقیم کراچى مانند "فقیر محمد بلوچ"، "میر بشیر احمد بلوچ"، "دکتر نعمت الله گچکى"، "عبدالحکیم بلوچ"، "اکبر بارکزیى"، "جمعه ناگمان کلانچى" و سایرین نیز در این امر مهم یاریگر و مشوق "مولانا ندوى" بودند.

میرگلخان تحصیلات ابتدایی خود را تا پایه چهارم در روستای زادگاهش دنبال کرد. سپس برای ادامه تحصیلات به مدرسه دولتی سندمن (Sandeman) کویته رفت. پس از گذراندن آزمون‌های مقدماتی او به لاهور رفت تا در کالج اسلامیه لاهور تحصیلاتش را پی گیری کند. در دومین سال حضور در آنجا براثر رفتن تکه‌ای ذغال سنگ به چشمش مجبور شد تحصیل را رها کرده و به کویته باز گردد. لاهور در آن زمان گذرگاه دانش و فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی بود. جنبش‌های سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و ادبی لاهور تاثیر زیادی بر گلخان داشت. هنگامی که او به کویته بازگشت بلوچستان به چندین بخش به نام‌های استان وزیر اعظم و بلوچستان بریتانیا تقسیم شده بود.  بلوچستان بریتانیا تحت حکومت مستقیم بریتانیا بود حال آنکه ایالت بلوچستان وزرایی به طور غیر مستقیم از طریق سرداران محلی توسط بریتانیا اداره می شد. در این شرایط حاکمان هیج علاقه‌ای برای توسعه آن منطقه نشان نمی دادند و کاری برای بهبود سطح زندگی مردم بلوچستان انجام نمی دادند. میر گلخان تصمیم گرفت وارد سیاست شود تا بلکه بتواند برای رهایی مردم از چنگال استعمار با کمک رهبران دیگر کاری انجام دهد.

خدمات ادبی

میرگلخان شعرهایی به زبان انگلیسی، اردو، بلوچی، براهویی و فارسی سروده است. بیشتر اشعار او به زبان بلوچی هستند. بیشتر اشعار اردو گلخان بین سال‌‌های ۱۹۳۳ تا ۱۹۵۰ نوشته شده‌اند که به صورت مجموعه مستقل هیچگاه منتشر نشدند.

اشعار گلخان بیشتر با درون مایه انقلابی و ضد استعماری سروده شده اند. شعر او منعکس کننده روح مترقی او و عقاید سوسیالیستی است. میرگلخان بسیار با شکاف طبقاتی که آن زمان وجود داشت مخالف بود. اشعار او نشانگر عدم علاقه او به تفاخر ثروتمندان به فقرا بود.

کتابشناسی

  • گلبانگ (۱۹۵۱): اولین مجموعه شعر بلوچی
  • تاریخ بلوچستان (۱۹۵۲)(اردو) جلد اول: شامل تحقیقات او درباره تاریخ بلوچستان
  • تاریخ بلوچستان (۱۹۵۷) (اردو) جلد دوم: این جلد شامل ۱۵ فصل درباره تاریخ بلوچستان از خان خدادخان تا خان احمدیار خان تا ۱۹۵۵ است.
  • داستان دوستین و شیرین (۱۹۶۴): یکی از بهترین کتب گلخان است. در این کتاب او شعر کلاسیک بلوچی دوستین و شیرین را نگاشته است. در مقدمه کتاب نویسنده پرآوازه آزات جمالدینی میرگلخان را بزرگترین شاعر بلوچی لقب داد.
  • کوچ و بلوچ (۱۹۶۹): درباره استدلال منطقی گلخان درباره اثبات همریشه بودن بلوچ و براهویی است.
  • گرند (۱۹۷۱): مجموعه اشعار
  • بلوچستان کی سرحدی چهاب مار (۱۹۷۹): ترجمه اردو کتاب ژنرال دایر به نام مهاجمان سرحد
  • سیناء کچگا (۱۹۸۰) ترجمه بلوچی اثر فیض احمد فیض
  • شاه لطیف گوشیت (۱۹۸۳) ترجمه بخشی از اشعار شاه عبدالطیف بهاتی
  • گل گال (۱۹۹۳) نهمین دفتر شعر
  • شنبلاک (۱۹۹۶) دهمین دفتر شعر که شامل ترجمه اردو برخی اشعار توسط خود شاعر است

این دو کتاب آخر بعد از مرگ او جمع آوری و منتشر شدند.

مقبره گلخان در نوشکی

 آرامگاه میر گل خان نصیر

نوشته شده توسط خلیل احمد  | لینک ثابت |

پنجشنبه پنجم آبان 1390 15:11

تو په سرانی گڈگءَ زندءِ حیالانءَ کُشے
په سِندگءَ داشت کنے پلّءَ چه بو تالانیءَ
عطاشاد
ترجمه
تو با قطع کردن سرها
خیال زنده بودن را می کشی
با کندَن گل
میتوانی از انتشار بوی اَش جلوگیری کنی؟

نوشته شده توسط خلیل احمد  | لینک ثابت |

صبا دشتیاری پنجشنبه پنجم آبان 1390 14:57

رمبتگ پرکینگءُ کستین په من یک گنگدامیں لشکرے

من چه زوراکاں اے راجءِ زهتگیں گالانی دپتر لوٹتگ

سید ظهور شاه هاشمی

نام: غلام حسینءُ قلمی نام صبا دشتیاری

پیداگ بیگءِ روچ: 1953 میلادی

مرگ: یکم جون 2011 میلادی همدپ گوں 11 خرداد 1390 ، 28 جمادی الثانی 1432 هـ.ق

صبا دشتیاری بلوچی زبانءِ زندگ کنوکانی ردءَ چه هما بے درورین بامردان انت که راجدپترءَ آئیءِ نمیرانیں هزمت گوں سهریں حرفاں نبیسگ بنت.

صبا پاک دل ، پاک نیتءُ قدر دانیں انسانی اَت. وتی بلاهیں کاری هچ کمار نه کت انت. آ یک بے تماهیں مردی اَت. آئیءِ مولءُ مراد نام در آرگ ءُ وت ستائی نه بیتگ بلکیں هر وهد وتی ڈوبارت که من راجی ذمه په شرّی ادا نه کتگ. آ یک کاملیں زبان زانت ، لچه کار ، کلم نبیس ، آزمانکءُ کسمانکارءُ مزنین پٹءُ پولکارے بیتگ که ماں هر پڑا وتی بوری په شهسواری تاچینتگ پرچیءَ که ماں پارسی ، اردو ادبءِ پڑا دور کتءُ وتی همایانی رنگءَ رجینتءُ هنچیں وشّیں شعرے پر بست که مزنیں اهل زبانءُ شائر آئیءِ دیمءَ هچ گندگءَ آتک انت بلے الله پاکءَ آئیءِ وجود په ماتی زبان ، بلوچیءِ دیمروی ءَ بنا اینتگ اَت.

 پروفیسر صبا دشتیاری ءِ پتءُ پیرکی هندءُ هنکین بیله انت زندءِ هزار جنجالان ایشان په لڈءُ بار ءَ لاچار کتگ ءُ آ چه بیلهءَ رو ایرشتی مکرانءِ تیاب گوری هند دشتیاریءَ شتءُ جه منند بوت انت. دشتیاری ءَ ایشانی هلکءَ یوسفزیان گوشنت پرچا که اے جدگالانی یوسف زئی ٹکءِ جاه منند انت. واجه دشتیاری گون جدگالانی همے یوسف زئی ٹکءَ سیادی کنت.
کمءُ گیش دو قرنا پیش نگیگیں جاورانی سوب ءَ اے جدگالاں چه وتی هندءُ هنکینءَ لڈءُ بار کتگءُ کراچیءِ لیاریءِ هندءَ اتکگءُ جاه منند بوتگ انت.
صبا دشتیاریءِ بندریں نام غلام حسین انت ، که اے آئی ءِ پیرک (بزان بلکءِ برات) ءِ نام بوتگ. آ سال 1953ءَ کراچیءِ کسانیں وادءَ که آئیءَ ماری پور گریکس گشنت ودی بوتگ. اسکول سرٹیفکیٹءِ حسابءَ آئیءِ ودی بوگءِ روچ 2 ستمبر انت. آئی پتءِ نام محمد عثمان انتءُ آئی پیرکءِ نام پشنبه انت ، که ساریءَ سی میں (جانشو) بوتگءُ رند ترءَ هر ماهگءِ ایکسپورٹءُ امپورٹءِ کاروباری ئے کتگ. آئیءِ پتءَ همنچو ونتگ ات که آ یک پرائیویٹ کار جاهے ءَ کلرک جوڑ بوت.


حاجی غلام حیدر قبا کزوری– پهره (ایرانشهر

تو په سرانی گڈگءَ زندءِ هیالانءَ کش ۓ

په سندگءَ داشت کن ۓ پلّاں چه بوتالانیءَ

(عطاشاد)

غزل / صبا دشتیاری

وهدے من سرگراں تئے دیدانی رهسراں
رژنے دگه بل ایت امیدانی رهسراں
هونانی لیک رنگے دنت واهگاں
باریں نو کۓ گوز اِیت شهیدانی رهسراں
مارا بچار! واب وابینگ نه بئیں کدی
یک رندے درشتیں تئے میدانی رهسراں
زندءِ بهار گوست شت اَنت گوں قرا اَمُّل!
نو هشکیں تاک رتکگ اَنت نیادانی رهسراں
راه منزلانی کور کت اَنت ناشراں بدیں
مپتءَ اے راج نشتگ مرادانی رهسراں
مرچی پدءَ من هوں کتگ آزگیں جگر
پُلّے دگه سرپ ایت تئے یادانی رهسراں
چانیگءَ میرءِ گژن نه روت اِنت اُو رهبراں
گرد اِت چیءَ گون کاسگءَ دادانی رهسراں



نوشته شده توسط خلیل احمد  | لینک ثابت |

لچهء آ‍زاد چه كريمزائي پنجشنبه پنجم آبان 1390 13:25
آئي مناء گوشئ اكثر

گؤ انسانء زندگي بكن

لفظاني حرمتء ويل بدئ

لفظاني دلاليئ ياد بگر

هر دروغئ ء راست بكن

لفظاناء بي معنيء بكن

آياناء تو وت تفسير بكن

آئي مناء گوشئ اكثر

دنيا گون تو اوز نبيت

تو گون دنيا هور بيبو

 

نوشته شده توسط خلیل احمد  | لینک ثابت |

خيرمحمد بلوچ ندوی پنجشنبه پنجم آبان 1390 12:33

مولوی خیر محمد ندوی بلوچ فرزند سید محمد 18 دسمبر 1909 میں مکران، بلوچستان کے علاقے "سرباز" میں پیدا ہوۓ، میٹرک تک تعلیم پانے کے بعد ندوۃ العلوم لکھنو گئے اور فارغ التحصیل ہو کر وطن لوٹے۔ محکمہ تعلیم سے طویل مدت تک وابستہ رہے اور پرائمری اسکول میں ہیڈماسٹر کی خدمت پر مامور ہوئے۔

آپ بلوچ ایجوکیشنل سوسائٹی کے بانیوں میں سے ہیں جس کے زیر اہتمام ایک پرائمری، ایک سکینڈری اسکول اور ایک کالج (بلوچ کالج) چل رہے ہیں۔ تعلیمی اداروں کو قومیانے سے پہلے تک آپ ان تینوں اداروں کے مہتمم رہے _

اگست 1978 سے ایک بلوچی رسالہ "سوغات" کا اجراء کیا نیز ایک رسالہ "اومان" 1956_61 کا اجراء کیا جو بلوچی زبان کا پہلا ادبی رسالہ تھا-

مولانا خیرمحمد ندوى" با احساس جنبش و جهش فزاینده و رو به رشد زبان و ادب بلوچى، در سال 1951 میلادی "نخستین ماهنامة زبان بلوچى" به نام "اومان" را در کراچى به چاپ رسانیده و اگرچه انتشار این ماهنامه مایه دلگرمى بسیارى از نویسندگان بلوچ گردید، ولى به علت کمبود شدید امکانات و عدم تهیه و تدارک لوازم گسترده کارهاى مطبوعاتى، این "ماهنامه" تعطیل گردید و با وجود اینکه "اومان" بیشتر از چند ماه نپایید اما اثرات شگرفى در تشویق سایرین براى فعالیتهاى مطبوعاتى به زبان بلوچى داشت و به همین سبب در سال 1956 میلادی، "عبدالواحد آزاد جمالدینى" ماهنامه جدیدى بنام "بلوچى" را پایه گذارى نمود و به نیازهاى علمى، فرهنگى اندیشمندان بلوچ پاسخ گفت. "آزاد جمالدینى" نه تنها یک شاعر مترقى و نثرنگار ماهر و زبردست بود بلکه از بنیانگذاران ادبیات جدید بلوچى و ملى گرایان دو آتشه به شمار مى‏رود.

نوشته شده توسط خلیل احمد  | لینک ثابت |

ظفر اللہ خان جمالی پنجشنبه پنجم آبان 1390 12:28

  
میر ظفراللہ خان جمالی

1 جنوری 1944 (1944-01-01) (عمر 67)

میر ظفر اللہ خان جمالی پاکستان کے سابق وزیر اعظم ہیں۔ وہ یکم جنوری 1944ء کو بلوچستان کے ضلع نصیرآباد کے گائوں روجھان جمالی میں پیدا ہوئے ۔ ابتدائی تعلیم روجھان جمالی میں ہی حاصل کی ۔ بعد ازاں سینٹ لارنس کالج گھوڑا گلی مری، ایچیسن کالج لاہور اور 1965ء میں گورنمنٹ کالج لاہور سے تاریخ میں ماسٹرز کی ڈگری حاصل کی۔ ظفر اللہ جمالی صوبہ بلوچستان کی طرف سے اب تک پاکستان کے واحد وزیر اعظم ہیں۔ظفر اللہ جمالی انگریزی، اردو، سندھی، بلوچی، پنجابی اور پشتو زبان پر عبور رکھتے ہیں۔

جمالی کی پہچان ایک سنجیدہ اور منجھے ہوئے سیاستدان کی رہی ہے۔ وہ روایات کے پابند ہیں جن میں دوستی اور تعلقات نبھانا اور دوسروں کو ساتھ لے کر چلنا شامل ہے۔

جمالی خاندان قیام پاکستان سے ہی ملکی سیاست میں سرگرم رہی ہے ۔ ظفر اللہ جمالی کے تایا جعفر خان جمالی قائداعظم کے قریبی ساتھی تھے ۔جب محترمہ فاطمہ جناح ایوب خان کے خلاف اپنی انتخابی مہم کے سلسلے میں ان کے علاقے میں آئیں تو ظفراللہ جمالی محافظ کے طور پر ان کے ساتھ تھے۔جمالی خاندان کے افراد ہر دور میں صوبائی اور وفاقی سطح پر حکومتوں میں شامل رہے ہیں۔ان کے چچا زاد بھائی میر تاج محمد جمالی (مرحوم) ذوالفقار علی بھٹو کے دور میں وفاقی وزیر رہے۔ میر عبدالرحمٰن جمالی اور میر فائق جمالی صوبائی کابینہ میں رہے ہیں۔ اس کے علاوہ سن اٹھاسی کے بعد سے ان کے آبائی گاؤں روجھان جمالی سے تین وزراء اعلیٰ بلوچستانمنتخب ہو چکے ہیں جن میں تاج محمد کے علاوہ ظفراللہ کے بھتیجے جان جمالی بھی شامل ہیں۔میر ظفراللہ کے والد میر شاہنواز جمالی پرانے مسلم لیگی رہنما میر جعفر خان جمالی کے بھائی تھے جنہوں نے تحریک پاکستان میں بھرپور حصہ لیا تھا۔ ظفراللہ کی شادی خاندان میں ہی ہوئی جس سے ان کے تین بیٹے اور ایک بیٹی ہے۔ دو بیٹے، شاہنواز اور جاوید، پاک فوج میں افسر ہیں جبکہ تیسرے، فریداللہ باپ کی طرح سیاست میں ہیں اور سن ستانوے میں رکن قومی اسمبلی بھی منتخب ہو چکے ہیں۔ان کے قبیلے کا ایک بڑا حصہ بلوچستان کے علاوہ صوبہ سندھ میں بھی آباد ہے۔ یوں ان کا سیاسی اور قبائلی اثر و رسوخ دو صوبوں پر محیط ہے۔
نوشته شده توسط خلیل احمد  | لینک ثابت

محمد اکبر خان بگٹی پنجشنبه پنجم آبان 1390 12:23
 

پیدائش: 1927ء

وفات: 26 اگست 2006ء

اکبر بگٹی بچپن میں اپنے والد اور بھائی کے ہمراہ

مشہور بلوچ قوم پرست سیاسی لیڈر۔ جمہوری وطن پارٹی کے سربراہ ۔ سابق گورنر اور سابق وزیراعلی بلوچستان۔ نواب محراب خاں کے ہاں ڈیرہ بگٹی میں پیدا ہوئے۔لاہور کے ایچی سن کالج میں تعلیم حاصل کی۔ اورپھر اس کے بعد آکسفورڈ سے اعلی تعلیم حاصل کی۔ وہ پچاس سال پہلے انیس سو چھیالیس میں اپنے قبیلہ کے انیسویں سردار بنے ۔انیس سو اننچاس میں انہوں نے حکومت کی خصوصی اجازت سے پاکستان سول سروس اکیڈمی سے پی اے ایس (اب سی ایس ایس) کا امتحان دیے بغیر تربیت حاصل کی۔

اکبر بگٹی

بعد میں وہ سندھ اور بلوچستان کے شاہی جرگہ کے رکن نامزد ہوئے۔ انیس سو اکیاون میں بلوچستان کے گورنر جنرل کے مشیر مقرر ہوئے۔ وہ انیس سو اٹھاون میں وزیر مملکت کے طور پر وفاقی کابینہ میں شامل رہے۔ انیس سو ساٹھ کی دہائی میں وہ چھوٹی قومیتوں کے حقوق کی علمبردار جماعت [نیشنل عوامی پارٹی] (نیپ) میں شامل ہوگئے۔ فیلڈ مارشل ایوب خان کے دور میں وہ کچھ عرصہ جیل میں قید بھی رہے۔

جب عطا اللہ مینگل بلوچستان کے وزیراعلیٰ بنے تو نواب بگٹی کے نیپ کی قیادت سے اختلافات ہوگئے۔ انیس سو تہتر میں جب ذوالفقار علی بھٹو نے نیپ کی حکومت کو برخاست کیا تو اکبر بگٹی کو صوبہ کا گورنر مقرر کیا گیا۔ وہ دس ماہ گورنر رہے لیکن بعد میں ذوالفقار علی بھٹو سے اختلافات کی بنا پر مستعفی ہوگئے۔انیس سو ستتر میں انہوں نے ائیر مارشل اصغر خان کی سربراہی میں قائم تحریک استقلال میں شمولیت اختیار کی۔

اکبر بگٹی کوہلو میں

انیس سو اٹھاسی میں اکبر بگٹی بلوچستان کی صوبائی اسمبلی کے رکن منتخب ہوئے۔ فروری انیس سو نواسی سے اگست انیس سو نوے تک وہ بلوچستان کے منتخب وزیراعلیٰ رہے۔ بینظیر بھٹو نے بلوچستان کی اسمبلی کو تحلیل کردیا۔انیس سو ترانوے کے عام انتخابات میں وہ ڈیرہ بگتی سے اپنی نئی جماعت جمہوری وطن پارٹی کے رکن قومی اسمبلی منتخب ہوئے۔ انہوں نے قومی اسمبلی میں اردو زبان کا بائیکاٹ کیا۔ تاہم انہوں نے انیس سو ستانوے اور دو ہزار دو کے انتخابات میں حصہ نہیں لیا۔

نواب اکبر بگتی کی کوہلو کے مری قبیلہ سے رشتہ داری تھی۔ سال 2003 سے 2006ء تک اکبر بگٹی مری سرداروں کے ساتھ مل کر حکومت کے خلاف صوبے کے حقوق کے لیے قوم پرستوں کی قیادت کرتے رہے۔ کوہلو کے پہاڑوں میں کئی مہینوں سے روپوش رہے۔ اور آخر کارعلاقہ کوہلو میں نامعلوم حالات میں فوجی کاروائی میں مارے گئے۔[1]

نوشته شده توسط خلیل احمد  | لینک ثابت |

مير غوث بخش بزنجو بابای بلوچستان چهارشنبه چهارم آبان 1390 15:58
 
 
 
 
 
 
 
 
 

Image Detail 

مير غوث بخش بزنجو بابای بلوچستان

بلوچستان سرزمین مرد خیزیست که اشخاص مشهور نظیر میر گل خان نصیر، عبدالواحد آزاد جمالدینی، عطا شاد، مراد ساحر، اکبر بگتی، خیر بخش مری، عطاالله مینگل، شیرومری، بابای بلوچستان میر غوث بخش بزنجو را در دامن خویش پرورش داده است همین شعرا، نویسندگان، سران قبایل و سیاستمدار ان بلوچستان از خود فداکاری نموده اند که در همین جمله، میر غوث بخش بزنجو قافله سالار تلقی میشود.

بابای بلوچستان میرغوث بخش بزنجو در سال ۱۹۱۷م در منطقه عقب افتاده « آواران» قریه «شانک» در منزل میر سفر خان تولد شد اوتعلق به طایفه حملانی شاه بزنجو دارد و ریش سفید طایفه خویش در منطقه نامبرده همین میرسفرخان بود. او هنوز سالی را پشت سرگذشتانده بود که پدر داعی اجل را لبیک گفت.

بابا بزنجو تعلیمات ابتدایی را در مكتب سنديمن های سكول به پایان رساند، او بعد از زلزله سال ۱۹۳۵م به کراچی رفت و در آنجا با افراد آزادیخواه بلوچستان و زعمای قبایل بلوچ آشنایی حاصل نمود که در جمله یاران ذکر شده محمد حسین عنقا، نسیم تلوی و قادر بخش نظامانی شامل بودند.

بابای بلوچستان در کراچی شامل مکتب سند شد و به تعليم ادامه داد، او در جریان تحصیل به ورزش فوتبال علاقه و افر داشت و در ردیف باز یکنان خوب بشمار ميرفت.

او بعداً به علی گر رفت و در سال ۱۹۳۹ از مکتب علی گر فارغ شد و به کراچی عودت نمود.

در این زمان فضای سیاسی بلوچستان اوضاع و احوال دیگری داشت. جنبش مردمی ضد استعمار انگلیس ، و به زعامت عبدالعزیز کرد (كلات ستـيت نيشنل پارتی) بنیاد گذاشته شده و فعاليت هايش اوج گرفته بود، اين جنبش در آن زمان به یک حزب نیرومند مردمی تبدیل شده بود و جلسه سالانه آن در شهر مستونگ تدویر یافت.

« بابای بلوچستان بحیث یک عضو این حزب در این اجلاس سهم گرفت. حکومت انگلیسی به کمک سرداران محل به آنها حمله كردند و در روز دوم جلسه بر فعاليت اين حزب قيودات وضع شد، و عده يی از زعمای حزب دستگیر و زندانی شدند از جمله عبدالرحیم خواجه خيل، میر محمد فاضل، ملک فیض محمد، مولانا محمد عمر، مولانا عرض محمد یکجا با بابای بلوچستان در کلات زندانی گشتند».(۱)

مدت بعد مناقشه آزادی ریاست کلات مطرح شد که آیا کلات با پاکستان یکجا شود یا اینکه مستقل گردد. بدین مناسبت خان کلات اجلاس جرگه شافهی را غرض اتخاذ تصمیم نهای دعوت کرد، همه اشتراک کنندگان در جلسه مخالفت خویش را با پیوستن بلوچستان به پاکستان اعلام نمودند یکی از نطاقان خیلی مهم این اجلاس که در دسامبر سال ۱۹۴۷م تحت ریاست میر احمد یار خان، خان كلات Khan of Kalat داير گردید، میرغوث بخش بزنجو عضو دارالعوام بود، او در این جلسه گفت :

گرچه موضوع یکی شدن با پاکستان خیلی حساس و نازک است ولی با آنهم پریشانی ما را زیاد نمی سازد، او اضافه نمود:

بر همه شما معلوم است که از کلات خود ما هم می توانیم حفاظت نمایم و این را همه ما می دانیم که ما کی هستیم و حفاظت جان خود را کرده می توانیم اما این را هم میدانیم که بعضی مردم و کشورها به ما چه نظری دارند، افغانستان و ایران گرچه فرهنگ و تمدن جداگانه دارند، ما هم به مثابه یک قوم فرهنگ خود را داریم، ما همه مسلمان هستیم و منظور این نیست که ما آزادی خویش را به کسی دیگری مدغم نمائيم. هر گاه خاص موضوع ادغام ما در پاکستان بخاطر ضروری است که او یک کشور اسلامی است پس باید افغانستان و ایران هم در پاکستان مدغم شوند، برای ما نمونه های سند و پنجاب را می زنند، در این هر دو ایالات کدام قوم عمده وجود ندارد، بلکه ترکیبی از اقوام خورد و کوچک اند، آنها تهذیب و تمدن جداگانه ندارند، بلکه این موضوع جداگانه است که انگليسها کی ها را بزور در حلقه غلامی خویش شامل ساخته اند. حکومت بلوچها که بلوچستان نام دارد، این را هم غلام کرده بودند، با وجود آنکه ما بارها بغاوت کردیم، مگر انگليسها قوم ظالم اند، آزادی ما را از ما گرفتند، مگر قبل از آنها ما هیچگاه بخش از هند نبوده ایم.

این خواهش و تمنای پاکستان، که کلات بمثابه رهبر بلوچستان که وطن آبائی و اجدادی بلوچها است در پاکستان مدغم شود غیر قابل قبول است، زیرا که کردارو روابط ما با پاکستان چه بوده او با ما چه کرد بر هیچکس پوشیده نیست، خان قبل از ظهور پاکستان اعضای مسلم لیك را در ساحه خویش جای داد، برای آنها مسکن ساخت، وسایط ترانسپورتی خویش را در اختیار شان گذاشت، بنابر امر خان کلات اکثریت بلوچها برای مسلم لیك رای دادند و آنها را کامیاب ساخت، مگر باز هم آنها با ما چه کردند، مناطق همسایه ما لسبیله و خاران را که برادران ما و عضو بدن ما اند برای مانداد.

پاکستان غرض حل این موضوع، از هر نوع مذاکره ابأ ورزید و شرط گذاشت تا که بلوچها سرخویش را پائین نیاندازند و نزد ما سر شان هم خم نگردد ما هیچگاه با آنها مذاکره نمی نمائیم.

برتانوی ها در زمان تسلط خویش لسبیله و خاران را از کلات ما جدا ساختند و بدون مشوره ما این محلات را برای پاکستان دادند.

ما به پاکستان در فضای عزت و حرمت دوستی میخواهیم نه در ذلت، مگر هرگز آماده نیستیم که با پاکستان یکجا شویم، ما از مرگ نمی ترسیم مگر راه را برای مرگ دو نیم کرور بلوچ هموار نمی سازیم، ما هرگز چنین گناه بزرگ را مرتکب نخواهیم شد، ما ننگ و ناموس بلوچها را برباد نمی دهیم.

بابای بلوچستان همچنان افزود:

ما هر گاه پول نداریم ولی صاحب ذخایر طبیعی هستیم، ما دارای بنادر و بحر آزاد هستیم ما پطرول داریم، ما را از لحاظ اقتصادی مجبور به غلامی نمی توانند بسازند، هرگاه پاکستان تعهداتی میخواهد با ما داشته باشد، ما دست خویش را بسویش دراز می کنیم و هر گاه بخواهد ما را به زنجیر اسارت ببندد، هرگز نمی پذیریم و هرگاه پاکستان به همین فکر و روحیه باشد فرد فردی بلوچ بر خلاف پاکستان می جنگند.(۲)

با تاسف خان کلات بعداً الحاق بلوچستان را با پاکستان بر خلاف اراده بلوچها و تصمیم اتخاذ شده جرگه شاهی که هیچ نوع قانونیت نداشت امضا نمود و پاکستان یک سال بعد در مارچ ۱۹۴۸م بلوچستان را اشغال نمود.

در سال ۱۹۵۵م بابای بلوچستان غوث بخش بزنجو و شهزاده عبدالکریم خان برادر کوچک خان کلات اساس حزب را بنام « استمان گل» ( حزب خلق) گذاشتند که بعداً همین حزب به نام National Awami Party (حزب ملی عوامی) مسمی شد.

در سال ۱۹۶۲م زعمای بلوچ هر یک خیر بخش مری، نواب اکبر بگتی و عطاالله مینگل با میرغوث بخش بزنجو همراه شدند و وی را بحیث قافله سالار کاروان تحرکات سیاسی خویش برگزیدند.

که همین موقع انتخابات اسامبله یی آغاز شد و در نتیجه عطاالله مینگل، خیر بخش مری و احمد نواز بگتی بحیث اعضای اسامبله انتخاب گردیدند.

در انتخابات سال ۱۹۷۰م،(حزب ملی عوامی) (NAP) در ایالات بلوچستان و سرحد برنده شد، میرغوث بخش بزنجو بحیث گورنر و سردار عطاالله مینگل بحیث وزیر اعلی بلوچستان انتخاب گردیدند، ولی سه ماه بعد حکومت NAP) (در بلوچستان را ذریعه ذوالفقار علی بوتو بر اساس توصیه رضا شاه، شاه ایران حین بازگشت از سفر رسمی تهران منحل و زعمای ایالتی این حزب دستگیر و زندانی شدند که بابای بلوچستان نیز از زمره آنان بود.

بابا بزنجو در سال ۱۹۷۹میلادی حزب چپ گرای را بنام «حزب ملی پاکستان» تاسیس کرد که این حزب در سال ۱۹۸۱به ايتلاف احیای دموکراسی و بعد از وفات مذکور در سال ۱۹۹۲م به اتحاد دموکراتیک پیوست.

بزنجو در انتخابات سال ۱۹۸۸م در انتخابات کاندید گشت ولی برنده نشد زیرا به خلاف وی جبهه تشکیل گشت و سردار عطاالله مینگل و نواب اکبر بگتی با این الاینس اتحاد نمودند که در نتیجه بابای بلوچستان ناکام گشت.

میرغوث بخش بزنجو در سال ۱۹۸۹م بیمار شد و غرض علاج و تداوی به لندن سفر کرد که دکتوران عجز خویش را در تداوی او ابراز داشتند، او در جولای همین سال به بلوچستان بازگشت و از آنجا به کراچی رفت و در شفاخانه آغا خان بستر شد و ۱۱ اگست همین سال دو روز قبل از سالگرد اعلام استقلال بلوچستان داعی اجل را لبیک گفت.

گرچه از رحلت جانگداز وی بیست سال سپری شد اما زنده یاد بزنجو نمرد و همیش در خاطره ها باقی ماند نقش و سهم او در دفاع از بلوچها و استقلال بلوچستان ماندگار خواهد بود.

عبدالستار پردلی

۱ـ بلوچی زند، شماره ۲۲ اگست سال ۲، بابای بلوچستان میرغوث بزنجو، حسن جانان بادینی، ص۲۹.

۲ـ پردلی عبدالستار، خان کلات، سیمه ییز مطالعات، شماره دوم سال چهارم سال۱۳۸۸، ص ۳۹ـ

 
نوشته شده توسط خلیل احمد  | لینک ثابت |

چاكر وگوهرام چهارشنبه چهارم آبان 1390 15:40
حدود چهارونيم قرن پيش، همايون شاه (937هجري /530 ميلادي) دومين پادشاه سلسه گوركانيان هند از شير شاه سوري سر سلسله دود مان افاغنه شكست مي خورد. او پس از اين شكست مي گريزد و خود را به سيستان واز آنجا به اصفهان مي رساند و به دربار شاه طهماسب صفوي پناهنده مي شود. درسال951 هجري قمري شاه تهماسب اول در فرماني به شاه قلي سلطان حاكم كرمان احمد خان شاملو حاكم سيستان دستور ميدهد با كمك سران طوايف بلوچ كه در حاشيه مرزي هند و افغانستان ودر حوالي قند هار سكني دارند، لشكر بزرگي فراهم آورد و به هندوستان حمله كنند. هدف از اين حمله برگرداندن مجدد هما يون شاه به تاج و تختش در هندوستان است. بزرگترين طوايف در اين دوره عبارتند از رند و لاشاري . سر كردگي طايفه رند به عهده ي مير چاكر خان و لاشاري به عهده مير گوهرام خان بوده است . با استناد به مآخذ موجود از اين دوره، خواهر بزرگ مير چاكر خان و مادر بيبگر به نام باتري كه زن شجاع وشمشيرزن ماهري بوده است ، موٌفق مي شود پادشاه دهلي دستگير كند وبه همايون شاه تحويل دهد . به پاس اين خدمات است كه همايون شاه پس از جلوس مجدد بر تخت وتاج ، سر زمين هاي وسيع از مناطق سند ، بلو چستان و پنجابرا به سران دو طايفه رند و لاشاري مي بخشد .

طوايف رند ولاشاري سال ها در كمال صلح وصفا كنارهم ودر جوار ساير طوايف به زندگي دام داري خود مشغول بوده اند ، تا اين كه دو واقعه ،‌ كه ذيلا شرح آنها خواهد گذشت ، ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اين صلح و صفاي هم جواري را به خصومت مبدل مي كند:

بيوه زن دامدار و ثروتمندي به نام گوهر، كه در منطقه اي لاشار ودر همسايگي سر كرده آنها مير گوهرام خان مي زيسته است ، تقاضاي ازدواج مير گوهرام خان را رد مي كند. اصرار زياد مير گوهرام خان موجب مي شود كه گوهر منطقه لاشا ري را ترك به مناطق طايفه رند كوچ مي كند ودر آنجا نزد مير چاكر خان سردار اين طايفه پناهنده ميشود. رد تقاضا ي ازدواج از جانب گوهر و مهاجرت او به منطقه طايفه رند براي مير گوهرام خان به معني اهانتي بزرگ تعبير ميشود. درست در همين زمان بين ريحان رند پسر مير چاكر خان و رامين لاشاري پسر مير گوهرام خان مسابقه اسب دواني انجام مي گيرد كه بدون نتيجه قطعي ، يعني بدون پيروزي يكي از اين دو ، به پايان مي رسد. عدم موفقيت رامين لاشاري در اين مسابقه او را به حدي ناراحت مي كند كه در مراجعت به گله ي شتر هاي گوهر ، بيوه زن ثروتمند، حمله مي كند و تعدادي از شتر هاي نوزاد را به هلاكت مي رساند . او در بر گشت به محل ساربان ، حتي ابا نكرده تمام ماجرا را براي گوهر تعريف مي كند. اما گوهر با توجه به عواقب وخيم اين عمل ، به ساربان توصيه مي كند ماجرا را كاملا مخفي نگهدارد و با كسي د رميان نگذارد . با فرا رسيدن عيد فطر ،مير چاكر خان به ديدار گوهر مي آيد. غروب به هنگام مراجعت گله از چراگاه ، ناگهان پستان هاي پر از شير ماده شتر ها توجه مير چاكر خان را جلب مي كند و علت آن را از گوهر جويا مي شود . گوهر سعي مي كند واقعيت را پنهان ساخته هلاكت شتر هاي نوزاد را به حيوانات وحشي نسبت مي دهد، معهذا مير چاكر خان كه خود دامدار و فردي با تجربه است ، به اظهارات گوهر مضنون مي شود و در نتيجه ساربان را احضار و با تهديد و ارعاب بالاخره به حقيقت ماجرا پي مي برد. مير چاكر خان به منظور انتقام جويي به نهصد تن از بهترين سوراكاران خود به گله شتر هاي مير گوهرام خان حمله مي كند و كليه ي شتر هاي گله را به هلاكت مي رساند. دو دست ساربان گله را نيز قطع مي كند و او را با دست هاي قطع شده به مير گوهرام خان تحويل مي دهد. از اين جا است كه جنگ هاي خونيني بين دو طايفه ي رند و لاشاري شروع مي شود . در اين جنگ ها كه سي سال به طول مي انجامد گاهي طايفه رند و گاهي طايفه لاشاري پيروز مي شود . معروف ترين آنها جنگ نلي است كه پيروزي مير گوهرام خان را در پي دارد .

بدين ترتيب شعر چاكر گوهرام از دو قسمت تشكيل مي شود . هر يك از اين قسمتها پيروزي يكي از اين دو طايفه و شكست ديگري را توصيف مي كن

 

نوشته شده توسط خلیل احمد  | لینک ثابت |

میر نصیر خان نوري چهارشنبه چهارم آبان 1390 15:38

میر نصیر خان کا شمار قلات بلوچستان کے ممتاز ہردلعزیز ترین برو ہی سرداروں میں ہوتا تھا، وہ میر عبداللہ خان برو ہی کا تیسرا چھوٹا بیٹا تھا، اسکی ماں بی بی مریم التازئی قبیلے سے تعلق رکھتی تھی، نادر شاہ کے وفات کے بعد میر نصیر خان، احمد شاہ ابدالی کے ساتھ قندھار چلا آيا، جب افغانستان کے بادشاہ کے لیے احمد شاہ کا انتخاب ہوا تو میر نصیر خان نے برو ہی سرداروں کی نما ہند گی کی، اسنے احمد شاہ کے حق میں رائے دیکر بالادستی قبول کرلی، کچھ دن بعد نصیر خان کے بھائی محبت خان نے لقمان خان کی بغاوت میں حصہ لے کر احمد شاہ کا اعتماد کھو دیا ،1749ء میں احمد شاہ کے حکم سے میر نصیر خان اپنے بھائی کی جگہ قلات کے ناظم بنے انکا دور حکومت 1751ء سے 1794ء تک رہا،خوانین قلات افغان حکمرانوں کو سالانہ دو لاکھ روپیہ اور فوجی سپاہی بھی مہیا کرنے کے پابند تھے، نصیر خان کا شمار احمد شاہ کے منظور نظر سپہ سالاروں میں ہونے لگا، اور اسنے بادشاہ کے ساتھ کئ معرکوں میں حصّہ لیا، ان دنوں میر نصیر خان اؤل قندھار میں تھے احمد شاہ نے انھیں قلات کا خان مقرر کیا ، اور مالیہ وصولی وغیرہ کا کام سونپ دیا، جب کشمیر میں بغاوت ہوئی ،

آزادی کا اعلان

۱۱۱۷ کو جب خان قلات میر نصیر خان نے آزادی کا اعلان کیا تو احمد شاہ ابدالی نے فورا" ایک فوجی دستہ روانہ کیا، میر نصیر خان کو جب پتہ چلا تو مقابلے کے لیے نکلے مستونگ کے مقام پر جنگ ہوئی، اس دوران احمد شاہ خود قندھار سے مدد کو پہنچا اور قلات کا محاصرہ کیا، کچھ عرصے بعد دونوں کے مابین مشروط راضی نامہ ہوا جس کی رو سے خان قلات احمد شاہ فوجی معرکوں میں مدد کرینگے اور احمد شاہ نے بھی خان کو کچھ مراعات دیں،اور اس صلح کو مضبوط کرنے کے لیے احمد شاہ نے نصیر خان کی چچازاد بہن سے اپنے بیٹے تیمور شاہ کا نکاح کرد یا، احمد شاہ درانی کی دورے سلطنت ( 1747ء سے 1823ء)تک افغانستان پر رہی۔ 1765ء کا زمانہ آیا سکھوں نے پنجاب میں قتل و غارت گری کا بازار گرم کیا ہوا تھا ۔خان آف قلات میر نصیر خان بھی احمد شاہ ابدالی کے حمرا سکھوں کی سرکوبی کے لیے پنجاب کی طرف روانہ ہو گے۔ میر نصیر خان بارہ ہزار کا لشکر لے کر براستہ گندا وہ احمد شاہ کی مدد کو پنجاب روانہ ہوا، ڈیرہ غازی خان سے سردار غازی خان بھی ایک بلوچ لشکر لے کر میر نصیر خان کی فوج میں شامل ہوا، دریا ے چناب پار کر کے میر نصیر خان کی فوج احمد شاہ کے فوج کے ساتھ شا مل ہوا، اور پھر یہاں سے روانہ ہوکر یہ فوج لاھور میں داخل ہوا، میر نصیر خان نے احمد شاہ کے حکم پر آگے بڑھ کر سکھوں کا مقابلہ کیا، شدید لڑائی شروع ہوئی، میر نصیر خان نے بڑھ بڑھ کر سکھوں پر حملے کیۓ، لڑا ئی میں اس قدر بے خود ہوا کہ سکھوں کے لشکر کے بیچ جا پہنچا سکھوں نے اسے گھیرے میں لے لیا اور قتل کرنا چاہتے تھے اسی دوران ہاتھا پائی میں انکی پگڑی سر سے گر گئ سکھوں نے جب انکے لمبے بلوچی بال دیکھے تو ایک سکھ نے آواز لگائی کہ مت مارنا اپنا ہی بھائی ہے، کیو نکہ دھاڑی اور لمبے بالوں کی وجہ سے بلوچ بھی سکھوں کی طرح لگتے تھے، اس معر کہ سے واپسی پر میر نصیر خان نے یہ کہہ کر اپنے بال منڈوا دیے کہ انکی وجہ سے میں شہادت سے محروم ہوا،

احمد شاہ ابدالی اور بلوچستان

افغانستان کے بادشاہ نادر شاہ کے قتل کے بعد احمد شاہ ابدالی جوکہ نادر شاہ کے فوج کے سالار تھے لویہ جرگہ کے ذریعے بادشاہ منتخب ھوۓ، یہ جرگہ شیر سرخ بابا کے مزار پر منعقد ہوا تھا، اسی دوران صابر شاہ ملنگ نے ایک گندم کا خوشہ انکے سر پر بطور تاج کے لگایا اور احمد شاہ کو بطور بادشاہ تسلیم کرلیا گیا، احمد شاہ درانی کو بجا طور پر افغانستان کا بانی کہا جا سکتا ہے۔ اس وقت سلطنت اٹک سے کابل، کوئٹہ ، مستونگ ، قلات ، سبی ، جیکب آباد ، شکارپور ، سندھ ، پشین، ڈیرہ اسماعیل خان ، ضلع لورالائی اور تمام پنجاب پر مشتمل تھا، شال کوٹ کوہٹہ قندھار کا ایک ضلع تھا، احمد شاہ درانی کا دورے سلطنت ( 1747ء سے 1823ء) تک افغانستان پر رہی۔ 1765ء کا زمانہ آیا سکھوں نے پنجاب میں قتل و غارت گری کا بازار گرم کیا ہوا تھا ۔1772ء تک احمد شاہ درانی اور اس کے بعد اس کی اولاد کی حکومت رہی۔ اس کی اولاد میں ایوب شاہ کو1823ء میں قتل کر دیا گیا۔ احمد شاہ ابدالی کی ہمشیرہ کا مزار بھی خواجہ ولی مودودی چستی کرانی کی درگاہ کے احاطہ کے اندر کرانی ، کوئٹہ کے مقام پر واقع ہے ،

 

نوشته شده توسط خلیل احمد  | لینک ثابت |

مولوي عبدالعزیز ملازاده (رح) چهارشنبه چهارم آبان 1390 15:11
ملازاده در سال ۱۲۹۵ در سرباز به دنیا آمد. پدرش مولانا ملازاده سربازی قاضی القضات بلوچستان بود. او در جوانی به تحصیل و بعد از آن تدرسی علوم اسلامی پرداخت. در سال ۱۳۳۰ مدرسه دینی عزیزیه سرباز را بنیان نهاد و بعد از آن نیز مدارس و مساجد بسیاری را در استان سیستان و بلوچستان تاسیس کرد.

او همواره از تمامیت ارضی ایران حمایت می‌کرد و خواهان وحدت شیعه و سنی بود. او در سال ۱۳۴۷ در دیداری با روح‌الله خمینی موضوع درخواست تاسیس مسجد اهل سنت در تهران را با وی مطرح نمود. پس از انقلاب و بروز شورش و درگیری در گنبد راهی آن منطقه شد و مردم را به آرامش دعوت کرد. او همچنین به نمایندگی مجلس خبرگان قانون اساسی رسید.

ملازاده در سال ۵۸ دچار عارضه قلبی گردید و همین بیماری منجر به از کارافتادن کلیه‌های وی در سال ۶۴ و مرگ وی در سال ۶۶ گردید.

نوشته شده توسط خلیل احمد  | لینک ثابت |

مولانا روانبد؛ بلوچستانَي سعدي چهارشنبه چهارم آبان 1390 15:7
هنچوش پہ وتی راج و  ملك مردماني زِندَی گهبودیء باز كوشستی كرت و وتي پر واکيں كلم و زبانء پہ اے كاراں كار گپت.

مولوي روانبدَ بازيں مِهر و دوستيے گوں اللهي نبي هستت و اِیشيَي گواه جتا چہ  ایشي كه آییء لچہ و گزلانَي تها يهتگ، ايشنت كه وتي مباركيں زندَی تها ده بَر پہ بیت اللهء نیمگا و نبيَّي روضہ يَي زيارت رپتہ. اگاں بربرے نادراهيانَي پتراهنگ آيّ بے واك و ناتاهیلّ كرت و نهشتي كه پہ حجَّي مهيم بروت، سکّ ملور بوتّ.

1407ء سال گوں ایشي كه چہ ناجوڑی و نادراهياں نركّت ات و لوگيان و سنگتاں آییء مَنِه كرت، بلَي كعبه و روضہ ئي هدوکی آییء آرام نهِشت و اﮮ مهيمَي راهي ديم گِپت و چہ  اماراتَي راه شت و يهت. اے دگہ سال دهمين و آهريں پديَ ات كه ديم پہ اللهي لوگ و آییء نبيَّي ملگزاريں هاكَ شت. بگشء لوٹتي كه پيامبر(ص) و وتی پتَي كِرّا وتَ آرام بكنت و اودان بوپسیت. حج كنگَي باد گوں وتي همراهاں گلايش اتنت که چہ قطر و عربستانَي سیمسر اماراتَ رونت و چہ  اوداں وتي ملكَ واتر كننت كه آياني موٹر چپّي بوتّ و چنتي و باد مولانايَي روح ديم پَ اللهَي گندگ و لقا بال كرت و قطرَي هاكَ گوں وتي مباركيں جسَد شرپ دار كرت.

اے روچ 23 ذي الحجه 1404 ه.ق برابر گوں 16 مرداد 1367 اَت كه پَ مُچ مردماں هاسّ پہ زبان و ادب دوستاں سوگَي روچي ات. پچي كه مولانايَي شَیر و لچہ ياں هامي و ملّايَي سينگَي تها جاه كرتت و ٹوه و كساں، جنين و مرديناني تهنائیانی دپگالتنت و مچّاں آيَّ چہ وتَ زانت. مولانا روانبد گوں مردم رُست و آياني كرّا گوں پهكيں درد و نگیگیاں منت و تاں كه پہ وتي ربَّي ديدار لوٹگ بوتّ، آياني هزمتَ كرت و وتی ملك و ڈیهَی ديمرويا جد و جُهدي كرت.

مولانايَ گوں بازيں زانتكاري كه چہ بلوچي، پارسي و عربي زباناں هستت، كمتر گنديں كه سکّ و گرانيں لبزانَ كارمرد بكنت. مولانا لچہ و رمَي تها واكمند ات و وتی دورا وتی مٹّ وت ات. مولانايَي شیری نام(تخلص) ايشان انت: روانبد، انيس، عبيدالله، عبدالله، جامي و نظامي.

مولانا روانبد ابيد چہ دين و شريتَي زانتكاري، پہ  اللهَي جاه يارگَي راه(عرفان و تصوف) پاد اير كرت و مولوي عبدالله درخواستي، قاضي محمد حسن كسر كنتي و صوفي خان محمد ايرُکشاني مدظله العالي اے راهَي تها مولانايي پير و مرشدان اتنت.

بيكاريَي وهد هاسّ كماشيَي دوره، وتي كيمتي وهدَ پہ لكّتں گوازينت. آيَّي مزن تريں پد و اثر آییء ديوانان انت كه يكّے پارسي و عربي و يكے دگہ بلوچي انت. تجريدالتجويد، عروج الفرائض، النهر الفائض، نظم القواعد و الفوائد، قطوف دانيه في انواع ثمانيه، النهر الصافي في العروض و القوافي، تاريخ بلوچستان، مجموعه فتاوي و ... هنچوش لهتے رجانكي هم چہ  اے واجه پشت كپته.

مولانا روانبد وتي كيمتي زندَي تها سَي بر سانگ كرت و هژده چكّ -نه جنين و نه مرديں- اے سانگانِي ثمر انت. آییء زهگاں گيشتر ادب دوست، عالم و زانتكار و حافظ قرآن و شريت انت و لهتیہ هم لچہ كاريَي شوک هست انت. مولانايي مزنين زهگ مولوي مفتي نظام الدين هنوں وتي پتَي جاه منند شرعي و چاگردی(جامعه) كاران و هنچوش پيشينَي پيشنماز و وتي پتي سبك جاهَي مستر انت.

مولانا عبدالمجيد و ملا محمد نمیراں واجه مولوی روانبدء برات انت و ماں بلوچی و پارسی زبانء لچہ کارنت. آهاں واجه روانبدَی کرّا، وتی سبک در برتگ. امیت انت که آ واجهَی راه رئوک ببنت.

-تذكره شعراي بلوچستان،نورالله كرد،پويان فرنگار، تهران،86

-ديوان روانبد،تصحيح عبدالغفور جهانديده،بام دنيا، زاهدان،84

-شعر بلوچ، غلامحسين جهانتيغ، نشرخرّم، قم،1381

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 22:7  توسط محمد اویس پیام/مدیر مسئول نشریه سول 
نوشته شده توسط خلیل احمد  | لینک ثابت |

شعر بلوچ از مولوی عبدالله روانبد ( رح ) چهارشنبه چهارم آبان 1390 14:54
 :
ما بلوچین ما بلوچین ما بلوچ
ما بلوچستان ءِ نوکین ماه ءُ روچ
تاک تاک انت زندءِ دفتر تئی بلوچ
زیر تپاک ءِ رشتگ ء هورئی بوچ
پرچی ء از کاروان پدمنتگ ئی
ظاهرانت پیش کنزگ ءِ مادن چو روچ
همبلان دوشی مزن بانگواه کتگ
منزل اش گپت انت ءُ آرام انت مروچ
روچ دراتکگ تو اگت وابینگ ئی
شنگ ءُ شانگ انت بارءُ بی فکرئی چه کوچ
کامیابی کارءُ کوشست ءِ برانت
انب لوتئی چون ؟ که تو کشتگ کروچ
گو هراتِ پئی مان زرءِ لنج ببد
لعل لوت ئی سکّگین کوهان بکوچ
وقت گوازین ئی په واب ءُ غفلت ء
قیمتی جنسء مکن چو سُتکءُ سوچ
روم ءُ شام ءِ حسرت ء چیّ ء ورئی
روم ءُ شامی اد بکن از چانپ ءُ نکوچ
لاغری عذرئی نه انت په تازی ء
لاغرئی بهتر بِتچ بل عذر ءِ پوچ
گون بلوچی غیرت ء میان ء ببند
میش ءِ چمجهلی مکن پادا چو قوچ
نی ترازیب ایت گُوشگ با پهرءُشان
دیم ءِ دیوان ء که ما هستین بلوچ
ما بلوچین ما بلوچین ما بلوچ
ما بلوچستان ءِ نوکین ماه ءُ روچ

نوشته شده توسط خلیل احمد  | لینک ثابت |

جام درک چهارشنبه چهارم آبان 1390 14:35
جام درک کا تعلق ڈومبکی قبیلے سے تھا۔ وہ ڈومبکی قبیلہ کے سردار کرم خان کے صاحبزادہ تھا۔اس نے نہ صرف عوامی کہانیوں کو منظوم کیا بلکہ بلوچی شاعری میں تغزل کو معراج تک پہنچایا۔ اس کی زبان تشبیہات اور استعارات خالص بلوچی ہیں۔ اس نے عرب اور ایران کی رومانی داستانوں لیلی مجنوں ، اور شیریں فرہاد کو بلوچی نظم میں ایسے لکھا کہ یہ کردار بلوچی معلوم ہونے لگے۔ اس کی مشہور ترین نظمیں ’’بھمبور کی پریاں‘‘ اور ’’غسل کرتی عورتیں ‘‘ ہیں۔


وہ ناصر اول کے زمانے میں قلات آ گیا اور اس کی سرپرستی مختلف علوم سے فیض حاصل کیا ۔ شاہی خانذادے کے علاوہ عام لوگ بھی ان کی بے پناہ عزت کرتے تھے ۔ ان کی شاعری میں عشق مجاذی کے حوالے سے عشق حقیقی کی روحانی گتھیاں سلجھتی ہوئی نظر آتی ہیں ۔ یہ بھی کہاجاتا ہے کہ وہ شاہی خانذادے کی کسی خاتون پر فریفتہ ہو گئے تھے ۔ کیونکہ ان کی بہت سی شاعری اور گیت اسی امر کے غماز ہیں کہ وہ حسن فطرت کے ساتھ ساتھ اپنے کسی مجاذی محبوب کی تعریف میں رطب اللسان ہیں او عشق نے ان کی روح میں آگ بھڑکا رکھی ہے ۔جام درک کی شاعری عوام الناس کے لئے شعری عطیہ کے علاوہ صوفیانہ روحانی قوتوں کی حامل بھی نظر آتی ہے ۔ کہا جاتا ہے کہ وہ ستغراق کے عالم میں خدا کے حضور سجدہ ریز ہوتے وقتدنیا و مافیا سے بے خبر ہو جاتے تھے ۔ اور اس عالم میں بے خودی کے سرخوشی کے عالم میں جو شاعری تخلیق کرتے تھے وہ اعلی صوفیانہ اقدار کی حاصل ہوا کرتی تھی ۔ جام درک کی نظموں میں فی البدیہہ اور رواں طرز اظہار ساحل پر پھیلتی سکڑتی موجوں کی طرح معلوم ہوتا ہے یوں محسوس ہوتا ہے کہ روحانی تجربوں سے گزر کر وہ بنی نوع انسان کو حقیقت مطلق تک رسائی کا راستہ بجھا رہے ہیں انہی خصوصیات کی بناء پر بلوچی زبان میں ان کی شاعری بے حد مقبول ہوئی ۔اپنی عوامی ثقافت، روایات اور طرز زندگی کو اپنی شعری تخلیقات میں س قدر سودینا کہ وہ حقیقت کے قریب تر نظر آئیں جام درک کا ہی کمال ہے ۔

جام درک کا 1784ء میں انتقال ہوا۔

نوشته شده توسط خلیل احمد  | لینک ثابت |

مولوی عبدالله روانبد رحمةالله علیه چهارشنبه چهارم آبان 1390 14:23
مولوی عبدالله روانبد رحمةالله علیه یک استاد کامل و شاعر علم و عروض بود ودر قضاوت های شرعی اش اعتبار داشت. حضرت مولانا در ماه شعبان ۱۳۴۵هق در روستای باهو کلات چابهار بلوچستان به دنیا آمدو در سن پنج سالگی نزد پدر بزرگوارش حاج محمد یحیی روخوانی قرآن کریم را شروع و پس از یک سال آموزش قرآن مجید را به اتمام رساند . تحصیلات دینی را علاوه بر فراگیری از پدر، چند کتاب را نزد "ملوی تاج محمد" و " مولوی محمد عمر" در کراچی فرا گرفت و در سال ۱۳۷۱هق برای دریافت مدرک مولوی و کسب علم بیشتر در مدرسه دینی "مظهرالعلوم" کراچی ثبت نام نمود و از محضر اساتید مثل مولانا علی محمد سندی، علامه اقبال لاهوری، مولانا قاری رعایت الله، مولانا غلام مصطفی سندهی، مولانا شیخ الحدیث علامه حافظ فضل احمد و مولانا عبدالحلیم تلمذ نمود. و در سال ۱۳۷۲هق درمیان صدها متعلم ممتاز شناخته شد و فارغ التحصیل شد. در سال۱۳۷۳هق پدر شان عازم سفر معنوی حج گردید و در اثر بیماری در مدینه منوره از این دنیا رفت و در همانجا دفن شد و مردم منطقه مرحوم روانبد را به عنوان جانشین مذهبی خود انتخاب کردند مولوی روانبد یک شاعر معروف معاصر بود و تنها شاعری بود در بلوچستان مانند سایر علوم دیگر در علم عروض، بدیع و بیان نیز مسلط داشت و خود مولانا روانبد دانستن علم عروض و بدیع را برای هر شاعری لازم می دانست. حضرت مولانا روانبد در اواخر عمر بیشتر به تصنیف و تالیف کتاب روی آورد که آثار باقی مانده از آن مرحوم عبارتند : ۱.ترازوی قلم ۲.تجوید النحو ۳.النهر الفائض ۴.قطعات الذهب فی قواعد المذهب ۵.نثر الفراید فی شرح نظم القواعد و الفواید ۶.قطوف دانیه فی انواع ثمانیه ۷.النهر الصافی فی العروض والقوافی ۸.مجموعه فتاوی ۹.مجموعه غزلیات و قصاید فارسی و عربی۱۰.مجموعه غزلیات بلوچی. مولانا روانبد یک شاعر برجسته، امام جمعه و مدیر مدرسه دینی تعلیم القرآن "پیشین" در سن ۶۳سالگی روز یکشنبه ۲۳ ذیحجه سال۱۴۰۸ هق در قطر دارفانی را وداع گفت و در همانجا به خاک سپرده شد. بهار مکران را چون گلی ساخت> بزرگ پیشینی با دوست پرداخت> مرا در وصل او بس آرزو بود> فلک فرسودگی او بس آرزو بود > ستمهایش به روحم شد زننده > فراق شیخ عبدالله مرحوم> کند هر دم مرا بیهوش و مغموم > زعلمش عالمی سیراب بوده > به شعرش از یلان سبقت ربوده > نگویم سعدی و عرفی و کاشی> ز خاک پیشینی شد آب پاشی > هزاران رحمت جان آفرین باد > به روح پاک و با پاکان قرین باد> ""شعر از حضرت مولانا محمد عمرسربازی(نوشته از کتاب آقای جهان تیغ)
نوشته شده توسط خلیل احمد  | لینک ثابت |

شروع دوران تمدن ماقبل تاريخ بلوچستان چهارشنبه چهارم آبان 1390 14:18
شروع دوران تمدن ماقبل تاريخ بلوچستان در عهد دوم است كه حدود 5000 سال پيش از ميلاد مى‏باشد. اساس زندگى انسان در اين دوران استقرار در مراكز مجتمع به نام روستاها است. با استقرار انسان در اين دوره در روستاها، خشت‏هايى از خاك رس كه شكل هندسى منظمى نداشتند ساخته شد. اين اختراع در وضع بناها و ساختمانها تحولى بزرگ بوجود آورد و بعدها منتهى به ساخت آجر شد كه منظم‏تر و داراى رنگ قرمز بود و در تزئين بناها از آنها استفاده مى‏شد. در كتاب تاريخ پيشرفت علمى و فرهنگى بشر آمده است: «بلوچستان فن قالب زنى‏آجر را ازسومر اخذ كرده است و شروع اين كار مطابق با ابتداى شروع كار پادشاهى سومر مى‏باشد. و اين بيان كننده وجود روابط تجارى ميان اين دو خطه است».

عصر مس:

در اين دوران از فلز و بخصوص از مس چكش كارى شده و همچنين از منگنز استفاده مى‏كردند و از آن اشيايى مانند درفش و سنجاق درست مى‏كردند. ولى هنوز ذوب فلزات را نمى‏دانستند. ولى پس از فراگيرى ذوب فلز، آثارى از كوره ‏هاى ذوب فلز در بلوچستان، سيستان و دشت قزوين ديده شده كه از قديمى‏ترين كوره‏ هاى ذوب فلز در جهان هستند. در كتاب ايران در سپيده‏ دم تاريخ آمده است: «ظروف سفالين رنگين نقش‏دار كه در سراسر ايران پيدا شده ‏اند از برجسته‏ ترين خدمات انسان عصر مس به تمدن بشرى هستند. جانشين بى‏واسطه سفالهاى رنگين ايران در اوايل دوره‏ سنگ، مس به شمار مى‏رود. ظروف ياد شده در شوش و نواحى ديگر ايران و از جمله در بلوچستان در شرق ايران پيدا شده‏ اند».

به نظر امير توكل كامبوزيا، عصر مس كه پيدايش آن در بين‏ النهرين است به واسطه معادن مس موجود در بلوچستان است چون در سراسر بين‏ النهرين، ناحيه‏ اى پيدا نمى‏شود كه معدن مس داشته باشد در حالى كه در بلوچستان معادن قديمى وجود دارد كه در گذشته از آنها استخراج مى‏شده است و از طريق دريا براى سومر حمل مى‏شده و به شهرهايى همچون «اور»مى‏رسيده است. نمونه‏ اى از اين معادن تعطيل شده از منطقه نصرت‏ آباد و زاهدان تا چابهار به صورت پراكنده وجود دارند.

عصر مِفْرَغْ (2000 ق.م):

طبق بررسى‏هاى انجام شده باستان‏شناسى در دره سند و غرب آن دربلوچستان، ويرانه قرارگاههايى متعلق به عهد مفرغ ديده شده است كه نشان دهنده پديده شهر مى‏باشند. لزوماً اين شهرها به عنوان مراكز كشاورزى بودند گرچه تجارت نيز به عنوان عاملى در انتخاب محل و خصوصيات شهرى مؤثر بوده است. نمونه اين مراكز شهرى در ناحيه «مِهِى»در جنوب بلوچستان در دوران تمدن «كَوْلى» مى‏باشد كه حكم لنگرگاه تجارى داشته است و ظروف سنگى زينت كارى شده كه در اين محل پيدا شده‏ اند بيان كننده وجود ارتباط بين تمدن سومر و تمدن كولى هستند.

به عقيده برخى از باستان شناسان ، ارتباط گسترده‏ اى بين تمدنهاى سومر، هند و بلوچستان وجود داشته و طبق نظريه دكترهال، سومريان فرهنگ‏شان را از هند گرفته‏ اند، ولى هم سومريان و هم هنديان اوليه داراى يك اصل و فرهنگ مشترك هستند كه در بلوچستان بوده است. در حقيقت بلوچستان به عنوان واسطه‏ اى بين دو تمدن كهن هند و سومر بوده، و حتى مى‏توان گفت كه هنديان و سومريان فرهنگ خود را ابتدا از بلوچستان اخذ كرده‏اند و تمدن بلوچستان با تمدن غرب و شرق هماهنگى داشته است. گيرشمن در كتاب ايران از آغاز تا اسلام چنين مى‏گويد: «تمدن ظروف سفالين منقوش در سراسر فلات ايران ظهور كرد، اين فن در جاده جنوبى تا سيستان كشيده شد و از آنجا به بلوچستان و دره سند سرايت كرد و از سوى شمال، شالوده فرهنگ و تمدنى را كه در ناحيه مرو يافته شده است، بنا نهاد و به احتمال قوى به بلخ رسيد
نوشته شده توسط خلیل احمد  | لینک ثابت |

بلوچ يكي از اقوام اصيل چهارشنبه چهارم آبان 1390 14:16

استان پهناور و استراتژیک سیستان و بلوچستان با بیش از یکهزار و ۴۰۰ کیلومتر مرز

 آبی و خشکی، همسایگی با کشورهای افغانستان، پاکستان و عمان و با بیش از

۱۱ درصد مساحت کل کشور با ۱۸ هزار و ۷۵۹ کیلومتر مربع وسعت شامل بخش

سیستان با ۱۴ هزار و ۶۱۷ کیلومتر مربع وسعت (۵/۷ درصد) و بخش بلوچستان با

۱۷۲ هزار و ۸۹۲ کیلومتر مربع وسعت (۵/۹۲ درصد) و با تنوع قومی - مذهبی اقوام

 متعددی را در آغوش گرفته است. در این فرصت به تاریخچه و نقش قوم بلوچ که بیش

 از دو سوم جمعیت استان را در بر می گیرد و نقش آن در تقویت هویت ملی ایران

پرداخته می شود.
 اولین و آغاز بلوچ ها به قرن ششم قبل از میلاد برمی گردد یعنی زمانی که کوروش،

 بنیانگذار امپراتوری هخامنشی، آنها را تشویق کرد تا در ایالات شمالی ایران ساکن

 شوند. بلوچ ها مدت یکهزار سال در آن مناطق کوهستانی اقامت داشتند و به عنوان

 نخبگان سپاه امپراتوری هخامنشی و ساسانی خدمت کردند. در عهد هخامنشیان،

کیانیان و ساسانیان بلوچ ها ستون فقرات نیروهای نظامی پادشاهان باستانی ایرانی

بودند. در اواخر عهد ساسانی و مقارن ظهور اسلام، بلوچ ها از شمال و شمال غرب

 به جنوب ایران در کرمان مهاجرت کردند و تا حمله مغول در آنجا اقامت کردند و پس از

 آن بار دیگر به جانب شرق مهاجرت کردند و در مناطق کنونی ساکن شدند. 


 فردوسی در شاهنامه ، بلوچ ها را ستون فقرات سپاه ایران در جنگ علیه تورانیان در

 دوران کیکاووس و کیخسرو می داند و می گوید؛ «در بسیاری از موارد که دشمنان

 عرصه را بر ایران زمین تنگ کرده اند در آن حساس ترین شرایط مرزداران بلوچ در نهایت

 وفاداری و میهن دوستی از دادن سر خویش دریغ نورزیدند و نیز بلوچ ها بخشی از

 نیروهای نظامی انوشیروان بودند و در هنگام استقبال سپاه او از سفیر چین در میان

 گارد سلطنتی جنگجویان گیلان، آلان و بلوچ با سپرهای طلایی حضور داشتند».

 
 فردوسی ادامه می دهد؛ «آنگاه که سیاوش برای نبرد با افراسیاب زبده ترین نام

آوران را برمی گزید قبل از همه سپرور آن شیراوژن کوچ و بلوچ را شایسته همرزمی

 رستم و طوس دانست:


 گزین کرد ز آن نام آوران سوار/ دلیران جنگی ده و دو هزار

 
 هم از پهلو، پارس، کوچ و بلوچ/ ز گیلان جنگی و دشت سروچ

 
 سپرور پیاده ده و دو هزار / گزین کرد شاه از در کارزار


 کیخسرو هم برای انتقام خون پدرش سیاوش نیازمند دلاوری های دلاورمردان بلوچ

بود. شاه اشکش را که یکی از پهلوانان ایرانی بود به فرماندهی بلوچ ها گماشت.

 اشکش با سپاهی از پلنگ افکنان کوچ و بلوچ که هیچ گاه به جنگ پشت نمی کردند

 با پرچمی پیکرپلنگ که گویی از آن جنگ و دلاوری می بارید به گرفتن انتقام خون

سیاوش آماده نبرد کرد. شاه ایران از این دلاوری و احساس مسوولیت دلاورمردان بلوچ

 شادمان شد و بر آنان آفرین گفت:


 پس گستهم اشکش تیزگوش/ که با زور و با مغز و هوش


 سپاهی ز گردان کوچ و بلوچ/ سگالیده جنگ و برآورده خوچ


 که کس در جهان پشت ایشان ندید/ برهنه یک انگشت ایشان ندید

 
 درفشی برآورده پیکرپلنگ / همی از درفشش بیازید جنگ


 نگه کرد کیخسرو از پشت پیل/بدید آن سپه را زده برد و میل پسند آمدش سخت و

کرد آفرین /بدان بخت بیدار و فرخ نگین


 به گفته لمبتون، رهبران طوایف بلوچ نیز همانند روسای ایلات کرد وترک در میان

سپاهیان نادرشاه، کریم خان زند و محمدشاه قاجار حضور داشتند، مثلا نادرشاه

نصیرخان بلوچ را به دلیل خدمات نظامی اش در جریان حمله به هند به سمت

بیگلربیگی بلوچستان منصوب کرد و حکمرانی کهگیلویه و بویراحمد در غرب ایران را به

 محمدخان بلوچ واگذار نمود که در جنگ علیه عثمانی شرکت کرده بود.


 در سال ۱۲۵۹ ق. هم امیرکبیر، محمدرضا خان نخعی، سردار بلوچ را به

 سمت فرماندار سیستان منصوب کرد و موطن اصلی بلوچ های افغانستان و پاکستان

 هم ایران بوده است و در دهه ۱۸۷۰ میلادی بلوچستان بین سه کشور ایران،

افغانستان و هند (پاکستان کنونی) تقسیم شد.


 دکتر احمدی می گوید؛ «از آنجا که دولت صفوی هویت ایرانی را بیشتر به یکی از

 اجزای تشکیل دهنده آن محدود کرد، باعث بیگانه شدن بخش های مهمی از جامعه

 ایرانی نظیر کردها، افغان ها، بلوچ ها و ساکنان آسیای مرکزی از دولت ایران شد و

به دنبال مداخله نیروهای بین المللی و بهره برداری آنها از این رنجیدگی ها بود که

زمینه های جدا شدن این بخش های جامعه ایرانی از پیکره جغرافیایی ایران فراهم

شد» و در ادامه می افزاید؛ «برخلاف پاکستان در ایران هرگز یک جنبش سیاسی

قوی در بین بلوچ های ایرانی علیه دولت مرکزی ظهور نکرد یک دلیل عمده اش فقدان

گرایش قومی در میان بلوچ های ایرانی و پیوندهای عمیق تاریخی، زبانی و فرهنگی بلوچ ها با ایران بوده است».


 در ارتباط با زبان بلوچی هم دکتر مهری باقری در کتاب تاریخ زبان فارسی اش می

نویسد ؛ «زبان بلوچی جزو مهمترین زبان های ایرانی دوره جدید به شمار می رود که

 دوره جدید خود صورت تحول یافته و دنباله طبیعی زبان های ایرانی دوره میانه و دوره

 میانه صورت تحول یافته زبان های دوران باستان است». 


 محققی دیگر به نام امیر توکل کامبوزیا نوشته است؛ «اگر شما فرهنگ زبان پهلوی را

 در مقابل یک فرد بلوچ بگشایید و لغاتی از هر صفحه آن پیدا کنید و به او بگویید او

خواهد گفت آقا زبان پهلوی یعنی زبان بلوچی».


 در جریان جنگ تحمیلی هم یک سرهنگ بلوچ با ۹ نفر پرسنل به مدت ۲۴ ساعت در

مقابل یک لشکر عراقی مقاومت می کند که بالاخره آن تپه به نام آن سرهنگ

غیرتمند ایرانی بلوچ به «تپه طلایی» نام گذاری می گردد و با اینکه تپه استراتژیک

۴۰۲ توسط یک گردان به فرماندهی سرهنگ بلوچی حراست می گردد و صدام

 حسین برای واحدهای عراقی که بتوانند آن تپه را از چنگ آن فرمانده غیرتمند ایرانی

 در بیاورند جایزه ویژه ای یعنی سوئیچ ۴۰۲ دستگاه اتومبیل بنز را در نظر می گیرد که

 بالاخره عراقی ها به رغم تلاش برای گرفتن جایزه ویژه موفق به تصرف تپه ۴۰۲ نشدند.


 در خاتمه توجه خوانندگان گرامی را به بخشی از سخنان محمود دولت آبادی

نویسنده نامدار و گرانقدر ایرانی تحت عنوان «دیدار بلوچ» جلب می نمایم؛ «...بیشتر

 مردان موقر، آرام و متکی به درون و کم توجه به بیرون از خود در پوشاک های سنگین

 و پسندیده... من این پوشش را خیلی دوست می دارم، نجابت و اصالتی دارد... این

چهره ها را من خیلی دوست می دارم.


 این پوست های تیره عصاره آفتاب را و طعم خاک را و تهاجم باد را و شوق به آب را در

 خود حل و هضم کرده اند. این چهره ها از فراسوی تاریخ با انسان سخن می گویند...

 اینان پیروزمندان بر فقر و بی تابی هستند... چقدر احساس آرامش می کنم در میان

این مردم... دیدن مردم و فقط دیدنشان حتی به آدم بار دیگر این باور را می دهد که

زنده است شاید این به لحاظ پیوند بی پیرایه ای است که بین تو و آنان برقرار می شود».
نوشته شده توسط خلیل احمد  | لینک ثابت |

بلوچ و بلوچستان- اصل و منشا بلوچها چهارشنبه چهارم آبان 1390 14:14
خان نشين احمدزايي كلات تا ورود انگليسيان (1077ـ 1255/ 1666ـ1839). عوامل عمده در تاريخ كلات در اين دوره عبارت بود از: گسترش قلمرو كلات طي حكومت خانهاي نخستين؛ آثار اقدامات نادرشاه در هند و خليجفارس؛ قدرت احمدشاه ابدالي جانشين نادرشاه در قندهار؛ زوال قدرت اين خاننشين پس از مرگ ميرنصيرخان اول در 1210؛ جاهطلبيهاي محمدشاه قاجار؛ و گسترش منافع انگليس. اگر چه موفقيتهاي نصيرخان اول در نيمة دوم قرن دوازدهم تا حدي موجب ادغام نواحي كوهستاني با نواحي پست شد، ولي هر يك از اين دو ناحيه مانند گذشته تاريخ سياسي خاص خود را داشت. از اين زمان به بعد، تاريخ اين ناحيه را كم و بيش با تاريخ بلوچستان يكي شمردهاند، گو اينكه مرزهاي آن غالباً مبهم بوده است.
توجه حكومتهاي خارجي به ناحيه، مانند عمان (در گوادر) و افغانستان (در پشتونستان)، مداخله شمرده شده است. در نواحي كوهستاني و سرزمينهاي پستِ كلات، ارتباط مستحكمي وجود نداشت: اولي دنبالة قندهار بود و دومي پيوندي نزديك با عمان داشت (براي بحثهاي مفصلتر رجوع کنید به  بلوچ، لاكهارت ، رومن، و فرهنگهاي جغرافيايي).
تداوم قدرت در كلات از زمان جلوس ميراحمد قمبراني آغاز ميشود. ميراحمد سي سال حكومت كرد و با اورنگ زيب عالمگير اول، سلطان مغول هند، هم پيمان شد. تمام عمر خود را صرف نبرد با افغانهاي باروزايي در شمال و حكام كلهره سند در جنوب كرد تا بتواند قلمرو خود را حفظ كند و گسترش دهد. سرانجام برسيبي و كويته ـ پشين استيلا يافت. ولي پسرش، مير محرابخان اول، ناگزير بود با كلهرهها بجنگد؛ آنها را در 1107 شكست داد، ولي خود نيز در حين جنگ مرد. مير سمندرخان، برادرزاده و جانشين محراب، از تحقق اميال خاندان كلهره جلوگيري كرد و نيز سپاهي را كه به فرماندهي طهماسب بيگ به منظور پيوستن بلوچستان غربي به ايران آمده بود شكست داد. به پاداش اين خدمات، دربار مغولها بندر كراچي را با هداياي ديگر به سمندر داد.
افتادن قدرت به دست رهبري محلي، كه قادر بود سلسلهاي در كلات تشكيل دهد و امكان انتقال قدرت را پس از خود آماده سازد، اقتصاد سياسي منطقه را تغيير داد و زمينه را براي رويدادهاي بعدي جامعة بلوچ فراهم آورد. طي دو قرني كه در پايان آن انگليسيان زمام امور كلات را به دست گرفتند تصوير كلي مناسبات خارجي خان عبارت بود از: وفق دادن خود با قدرت سياسيِ قندهار و دهلي، خصومت با سند، و اغتشاش در روابط با كرمان. ايلات بلوچ مكران غربي و سرحد غالباً ـ بويژه در زمان سلطان حسين صفوي (1105ـ 1135) ـ به منظور تاراج به داخل ايران حمله ميكردند (لوريمر، ج 1، بخش 2، ص 2152). در 1134، چهارهزار سوار بلوچ به كارخانههاي انگليسيان و هلنديان در بندرعباس حمله كردند. اين افراد كه ظاهراً به سبب هجوم افغانها به ايران دلير شده بودند ايالت كرمان را گرفتند و به طرف غرب تا لارستان رفتند.
اعتلاي ايل غلزايي ] غلجايي [ به سركردگي ميرويس در قندهار در اوايل قرن دوازدهم، اوضاع سياسي بلوچستان را تغيير داد. در 1121 كويته ـ پشين مجدداً به قندهار منضم شد. ميراحمدخان دوم، پسر ميرمحراب خان، كه عياشيهايش سرداران بلوچ را آزرده خاطر ساخته بود، به دست جانشين و برادر كوچكش ميرعبدالله خان كشته شد. ميرعبداللهخان (حك  : 1126ـ1147)، كه به قهارخان معروف بود، يكي از حكام بالنسبه قدرتمند احمدزايي بود و تا زماني كه نادرشاه به قندهار آمد، آزادانه اهداف نظامي و سياسي خود را دنبال كرد و موفق شد كه كچّهي را در جنوب، هرند و دَجيل را در شمال شرقي، پنجگور و كچ را در مشرق و حتي تا غرب بندرعباس، و شوراوَك را در شمال غربي تسخير كند. فتح محل اخير او را به رويارويي مستقيم با شاه حسين خلجي قندهاري (حك  : 1138ـ1151) كشاند و شاه حسين با كلهرههاي سند همپيمان شد تا او را شكست دهد. مير عبدالله خان شكست خورد و خواست از كلهرهها انتقام بگيرد، اما مجدداً شكست خورد و در كچّهي به قتل رسيد.
اگر چه همپيماني احمدزاييها با مغولان به سودشان تمام شده بود، سازش اجباري با قدرت نادرشاه و جانشينش در قندهار، احمدشاه ابدالي، برايشان حتي سودمندتر بود. درگيري نادرشاه و مغولها به احمدزاييها فرصت داد تا وضع خود را تثبيت كنند و در نتيجه، با اينكه قدرتشان رو به كاهش بود، بعدها انگليسيان تصميم گرفتند كه از طريق آنها حكومت كنند.
ميرعبدالله خان با تمركز قواي خود در جنوب به مغولها خدمات شاياني كرده بود، و اين امر خشم نادرشاه را برانگيخت. نادر، عبدالله را والي بلوچستان كرده و به او مأموريت داده بود كه، همزمان با لشكركشي نادر از سمت غرب، او نيز از سمت جنوب به ابداليهاي قندهار حمله كند. ولي عبدالله به سبب درگيري با كلهرهها، كه به مرگ او انجاميد، نتوانست دستور نادر را عملي كند. پيش از آنكه نادر بتواند كلات را تنبيه كند، سرداران بلوچ، كه ميرمحبت خان پسر عبدالله را مناسب مقام خاني نيافتند، برادرش مير اَهْلْتاز خان را به جاي وي نشاندند. ولي چندي نگذشت كه سرداران دريافتند ميراَهلتازخان نيز كفايتي ندارد و بنابراين مجدداً محبت خان را به مقام سابقش گماشتند (گو اينكه به نظر ميرسد اهلتاز در ميان دهوارهاي مَسْتُنگ باز هم مقام و قدرتي داشته است). نادرشاه، پيرمحمد را كه بيگلربيگي هرات بود، به جنگ كلات فرستاد. در 1149 محبت و اهلتاز به جاي اينكه بجنگند به قندهار رفتند و خود را به نادرشاه تسليم كردند. نادر هم برادر بزرگتر، يعني محبت، را به خدمت خود درآورد و او را والي بلوچستان و مكران كرد. نادر دشتهاي كچّهي را نيز ـ كه در آن زمان تحت حكومت كلهرههاي سند بود ـ به عنوان خونبهاي مرگ ميرعبدالله خان به ايشان داد. در نتيجه، خاننشين بر مراتع كوهستاني و نواحي پست و نيز اراضي بيشتري كه در سراسر سال قابل كشت بود دست يافت. منابع ايشان روز به روز افزايش يافت و زمينه براي وقايع سياسي داخلي آمادهتر شد.
پس از قتل نادرشاه در 1160، احمد شاه ابدالي كه بعدها به دُرّاني معروف شد و وارث حقوق پادشاهي نادر بر كلات بود، محبت خان را خلع كرد و برادر كوچك ديگرش را به نام ميرنصيرخان، كه از 1150 به اتفاق مادرش به صورت گروگان در اردوي نادر به سر ميبرد، به جاي او نشاند. از نظر تاريخي، نصير مهمترين حاكم احمدزايي است. او نزديك به نيم قرن حكم راند و سازمان حكومت كلات را در باقيماندة موجوديت آن پيافكند. نصير تنها خاني بود كه بسهولت از دايرة وفاداريهاي ايلي فراتر رفت؛ نيمي از زمينهايي را كه تا اين زمان نصيب حكومت كلات شده بود، به عنوان خالصه به احمدزاييها تخصيص داد و نيم ديگر را ميان ايلهايي از سراوان و جهلاوان كه نيروي جنگي دولت را تشكيل ميدادند تقسيم كرد. تخصيص زمين از سوي خان براي ايلها دو صورت داشت: زمينهاي «غَم» و زمينهاي «جاگير». زمينهاي غم به نسبت تعداد جنگاوراني كه هر ايل تأمين ميكرد تخصيص داده ميشد، با اين شرط كه از محصول زمين براي تأمين نيازهاي جنگاوران استفاده شود. چون اين زمينها ملك مشترك همة افراد بود، قابلانتقال نبود. يك دوازدهم درآمد آنها را سركردة هر ايل جمع ميكرد و به عنوان ماليات به خان ميداد. برعكسِ جاگير، خان ميتوانست زمينهاي غَم را در صورتي كه ايل به تكاليف خود عمل نميكرد مصادره كند. برخلاف آنچه غالبا گمان ميرود، اين ملك عمومي را، در اصل، خان به ايل ميداد و خودِ ايل آن را تهيه نكرده بود. دهوارها در املاك خالصة خان كار ميكردند، حال آنكه ايلها از جتها كه كارشان كشاورزي بود استفاده ميكردند.
نصير نيروي جنگي خود را به سه فوج تقسيم كرد: فوج سراوان، فوج جهلاوان و فوج ويژهاي كه مستقيماً تحت فرماندهي خود او قرار داشت. او يك ايل از سراوان و يكي هم از جهلاوان انتخاب كرد (همين امر ممكن است مبناي درجهبندي بعدي ايلها باشد) تا سربازگيري را در منطقة خود رهبري كنند و مسئوليت آن را بر عهده بگيرند. او ضمناً به تشكيلات اداري هم دست زد: مناصب وزير، وكيل، داروغه و «شاه ] آ [ قاسي» (به تقليد از «اشيك آقاسي» نادر) بهوجود آورد و براي هر يك وظيفهاي تعيين كرد. دو شورا نيز به وجود آورد. عضويت در يكي از اين شوراها («مجلس مصاحبين») انتصابي بود و اعضاي آن عمدتاً از خويشاوندان نزديك او بودند، ولي دو رهبر ايلهاي سراوان و جهلاوان را نيز شامل ميشدند. دومي شوراي سرداران («مجلس مشاورت») بود. اعضاي شوراي نخست، يا نمايندگان ايشان، موظف بودند كه همواره به اتفاق يك دوازدهم عده سربازاني كه از هر ايل فراهم شده بود («غمه پَشْكَر») در كلات حاضر باشند. امور قضايي به سردارها سپرده شده بود. در اين امور ايشان مكلف بودند كه از راهنماييهاي قضات بر مبناي قانون شرع پيروي كنند، مگر در مورد زنا و قتل نفس كه عرف محل اولويت داشت. زبان مكتوب در امور حكومتي فارسي بود، و مقامات اداري از ميان جامعة دهقانان «دهوار» فارسيزبان انتخاب ميشدند.
هنگامي كه نادرشاه قندهار را گرفت، كويته نيز به دست او افتاد. در مدتي كه كلات در دست ميرمحبتخان بود، نادر كويته را به نصير و مادرش داده بود. گفته شده است كه سرانجام احمدشاه، پس از اينكه نصير در 1165 در نبردي در شرق ايران به او كمك كرد، كويته را به عنوان «شال» براي مادر او بيبيمريم، به كلات بخشيد. ولي پشين تحتحكومت درّانيها باقي ماند. كلات هنوز هم دستنشاندة دربار ابداليهاي قندهار بود. پس از آنكه نصير فرمان احضار خود را به قندهار ناديده گرفت و احمدشاه ابدالي نيز در جنگ نتوانست او را كاملاً شكست دهد، پيمان جديدي به امضا رسيد. چون احمدشاه در جاي ديگر به كمك نصير نيازمند بود، در پيمان جديد تساوي بيشتري ميان طرفين ايجاد شد. خاننشين از پرداخت خراج و حفظ نيرو در قندهار معاف شد. در عوض، مقرر شد كه هر گاه افغانها خارج از قلمرو خود بجنگند كلات نيرويي در اختيار ايشان بگذارد ولي پول و مهمات را افغانها به خان بدهند. پيمان جديد را با تعهد وفاداري نسبت به قندهار و ازدواج برادرزادة خان با پسر احمدشاه ابدالي مهر كردند. در توافق با قندهار مقرر شد كه شاه به نصير لقب بيگلربيگي بدهد و او نيز سيادت احمدشاه را به رسميت بشناسد.
با امنيت و آزادي عملي كه پيمان با قندهار به ارمغان آورد و به ثبات مرزهاي شمالي و شرقي انجاميد، نصير توانست به سرزمينهاي مجاور يعني خاران و مكران و لسبلا حمله كند. گيچكيها (كه در 1153 در مكران تفوق يافته بودند) بيشتر بليديهاي ذكري مذهب بودند. نصير نُه بار به آنها يورش برد. منازعه، ظاهراً قبل از 1192، به سازشي انجاميد كه ضمن آن مقرر گرديد عايدات آن سرزمين به تساوي ميان رهبران گيچكي و خان تقسيم شود، و حكومت مستقيم آنجا در دست گيچكيها بماند. گيچكيها هم به دو شعبه تقسيم ميشدند: شعبة مهتر كه در پنجگور، و شعبه كهتر كه در كچ و گوادر بودند.
نصير در زمان حكومت خود حدود بيست و پنج بار لشكركشي كرد. علاوه بر گيچكيهاي مكران، لسبلاها و خارانها و مريها و خاندان بلوچي تالپور كه در سند جانشين كلهره شده بودند، نيز دستنشاندة او شدند. نصير با سيكهاي پنجاب و عليمردانخان در تون و طبس در شرق ايران جنگيد. در پايان حكومتش، قلمرو او تقريباً به گستردگي ايالت بلوچستان پاكستان بود، گواينكه به اندازة ايالت امروزي در جهت شمال و شمال شرقي ادامه نداشت، و تنها بخشهاي مركزي آن تحت حكومت مستقيم او بود.
در عين حال، مسير جريانات در اراضي پست مكران تغيير كرد، و اين بر اثر فعاليتهايي در عمان و علاقهاي بود كه نادرشاه به خليجفارس داشت ـ گو اينكه مأموران نادر بيلياقت و فاسد بودند و از گيچكيها شكست خوردند. امام عمان، طبق رسمي كه احتمالاً پرتغاليها گذاشته بودند، به استخدام بلوچهاي مكران ادامه داد. دست كم يك گروه كاملاً بلوچ كه در حال حاضر در سواحل عمان زندگي ميكنند از آن دوران در عمان بودهاند. احمدبن سعيد، حاكم سُهَر، در 1153 سر به شورش برداشت و سلسلة آلبوسعيد را بنيان گذاشت. احمد كه بازرگان و صاحب كشتي بود نميتوانست به پيوندهاي قبيلهاي متكي باشد و ناگزير بلوچها و غلامان افريقايي را به عنوان سرباز اجير كرد. در 1199، يكي از مدعيان حكومت عمان به نام سيدسلطانبن احمد به مكران پناهنده شد. بر اساس روايات محلي، سيدسلطان نخست به كلوه، به روستاي زك كه مجهز به برج و بارو و متعلق به ايل ميرواري بود، آمد و از آنجا به اتفاق دادكريم ميرواري به خاران رفت. در آنجا ميرجهانگير، يكي از سركردگان نوشيروانيها، از او حمايت كرد. سپس آنها به اتفاق به حضور ميرنصيرخان در كلات رفتند. ظاهراً نصير نخست پذيرفت كه به او كمك كند تا در عمان مستقر گردد ولي در نهايت تنها گوادر را به او داد. در آن ايام گوادر از رونق افتاده بود و روستاي ماهيگيريِ بياهميتي شمرده ميشد. مداركي حاكي از قصد واقعي نصير موجود نيست. بعدها عمان مدعي شد كه گوادر هديهاي دايمي بوده است. گيچكيها بدين امر اعتراض كردند و مدعي شدند كه نصير حق داشته تنها نيمي از عايدات را كه به خود او متعلق بوده انتقال دهد، نه نيمي را كه به ايشان تعلق داشته است. تا 1207، كه سيدسلطان سرانجام به حكومت عمان رسيد، ظاهراً گوادر را پايگاهي براي حملات خود به ساحل عمان قرار داده بوده است. وي، پس از استقرار در عمان، گوادر را ضميمة قلمرو خود كرد و نمايندهاي با عدهاي نيرو براي تصرف آن ناحيه و ساختن دژي بدانجا فرستاد؛ سپس نيرويي به چابهار فرستاد كه، با كمك بازرگانان اسماعيلي آنجا، با تظاهر به اينكه به ماهيگيري مشغولاند، به بندرگاه وارد شدند و آنگاه با حملهاي ناگهاني شهر را تصرف كردند. چابهار تحت حكومت شخصي به نام شفيعمحمد از ايل بليدي بود كه ربع درآمد خود را به مير سبحان، حاكم جطگالي ] جدگالي [ باهو، ميداد و مدتي بود كه ربع ديگري نيز به عمان ميپرداخت. ظاهراً چابهار پس از مرگ سيدسلطان در 1219، به دست عمان افتاد، ولي پس از مدت كوتاهي پس گرفته شد. در 1224، درآمد آن پنجهزار روپيه در سال بود كه هنوز هم تمام آن به سلطان عمان داده ميشد. دربارة گوادر و چابهار جز اينكه از نظر رونق و آباداني بسرعت از بندرهاي مجاور يعني پَسني و جوانري پيشي گرفت اطلاع چنداني در دست نيست. در حدود 1280، پيشروي انگليسيان توجه حكومت ايران را جلب كرد. حكام آباديهاي عمدة مكران دربارة وضع و امنيت بندرها هميشه با عمان تماس داشتند.
ميرنصيرخان مسلماني متعبد بود، از بازرگانان هندو در قلمرو خود حمايت ميكرد و خود را مكلف به مبارزه با بدعت ذكريان در مكران ميدانست. نيم قرن ثبات سياسي ايجاد كرد كه در نتيجة آن كشاورزي و داد و ستد رو به افزايش نهاد، ولي پس از مرگ نصير زوال سريع بود. جانشين او كوچكترين پسرش محمود بود كه هنوز صغير و هفت ساله بود. نفوذ كلات در مكران تقريباً بلافاصله از ميان رفت و ناحيه ميان رهبران محلي تقسيم شد. جريانات جانشيني روشن نيست. فقط ميدانيم كه بهرام، نوة ميرمحبت، آن را نپذيرفت و كراچي را تصرف كرد، اما نايبالحكومه كه به نام محمود عمل ميكرد، با كمك شاهزمان، والي قندهار، او را شكست داد.
محمود پس از اينكه به سن رشد رسيد، از عهدة وظيفة تجديدحيات حكومت پدر برنيامد و نواحي اطراف جملگي علم استقلال برافراشتند. در 1225/1810 هنري پاتينجر ، يكي از نخستين سياحان انگليسي كه به بلوچستان مسافرت كرده بود، مشاهده كرد كه سرداران مستقلاً عمل ميكنند. پسر محمود، ميرمحراب خان دوم، اندك زماني راه انحطاط را سد كرد، كچ را مجدداً تسخير كرد، ولي وزيرانش مشكلاتي به وجود آوردند و موجب زيانهايي در شمال و شرق شدند.
دربارة اين دوره، كه بلافاصله پيش از مداخلة انگليسيان در ناحيه است، براي نخستين بار اطلاعات اقتصادي نسبتاً مفصلي موجود است؛ خان در بيشتر ولايات كشور داراي املاك خالصه بود، ولي بيشتر عايدات آنها را كارگزاراني كه مسئول جمعآوري آن بودند هزينه ميكردند. قسمت عمدة درآمد خان از كچّهي، يعني حاصلخيزترين ايالات او، تأمين ميشد.
عايدات او را از اين منبع سيصد هزار روپيه در سال تخمين زدهاند. كلات در گذشته (با نام كيزكانان) مركز مبادلة مهمي براي كالاهاي خراسان و قندهار و كابل و هند بود، ولي در دهة 1820 تجارت آن اهميتي نداشت (والتير ، ج 2، ص 528؛ ماسون ، ج 2، ص 122ـ123). كل درآمد بلوچستان و ضمايم آن در 1225 حدود دويست هزار روپيه تخمين زده شده است (بوچري ، ص 7). حاجي عبدالنبي ـ كه به گفتة ليچ در 1254/ 1838 براي جمعآوري اطلاعات محرمانه به مكران سفر كرد ـ بخشي از راه (از مستنگ به سوي پنجگور) را با «شاهقاسيِ» خان همسفر شد كه با نيرويي سيصد نفره عازم جمعآوري عايدات خان بود. به گفتة همين سياح، در خاران، كه مستقل از كلات و تحت حكومت قندهار بوده، پنج يا شش آهنگر و يك بازرگان هندو و چندين نجار و شصت بافنده وجود داشته است و در دِزَك در غرب نيز دستكم هزار بافندة منسوجات كتاني كه پارچههايشان به اطراف صادر ميشده، و صد بازرگان هندو بودهاند. وي همچنين ارقامي دربارة بسياري از آباديهاي سرحد و مكران با جزئيات سياسي و اقتصادي جالب، همراه با شرح ماجراهاي خود، به دست داده است. وراي اقتدارِ خان كلات و سلطان عمان، اين سرزمين ـ كه قسمت اعظم آن اكنون بلوچستان ايران است ـ به حكومتهاي كوچكي مبتني بر قلعههايي در آباديهاي كشاورزي تقسيم شده بود. يكي از يافتههاي پاتينجر در 1225/1810 اين بود كه حاكم بمپور، دولت مركزي ايران را تحقير ميكرده است. ادعاي ايران حاكي از مالكيت تمام بلوچستان تا هند، از زمان هخامنشيان ادامه داشته است، ولي فقط نادرشاه سعي كرد تا آن را ثابت كند. سرانجام، شورش آقاخان و اقدامات او ميان سالهاي 1254 و 1260، محمدشاه قاجار را بر آن داشت تا نيرويي به اين منطقه بفرستد.
در اين دوره، بخش شرقي بلوچستان ظاهراً تجارت پر رونقتري داشته است. گفته شده است كه لسبلا داراي سيصد خانه بوده كه يك سوم آنها متعلق به هندوها بوده است. وَد شهرك كوچكي در جهلاوان بوده است مشتمل بر دو گروه خانههاي گلي در فاصلة حدود صدمتري يكديگر كه پنجاه خانة گروه غربي را عمدتاً بازرگانان هندو در اختيار داشتهاند، و مسلمانان از جمله عيسي و وليمحمد، سرداران ايل منگل، در 25 تا سي خانه در شرق ميزيستهاند. نَل، مركز ايل بيزَنجو، تقريباً به همين وسعت ولي داراي قلعهاي بوده است. خزدَر داراي قلعهاي ويران و چندين دهكده هر يك متشكل از دو تا سه خانه، بر روي هم شايد شصت خانه، بوده كه در سه تاي آنها هندوها سكونت داشتهاند. خود كلات حدود هشتصد خانه داشته كه در بسياري از آنها هندوها ميزيستهاند. كمي بيرون از شهر دو آبادي وجود داشته كه افراد ايل بابي افغاني كه در تبعيد بودهاند در آنجا ميزيستهاند (ماسون، ج 2، ص 121ـ123).
در اوايل قرن سيزدهم/ نوزدهم، انگليسيان هند، به سبب نگراني از مرز شمالغربي خود، به اين ناحيه توجه بيشتري كردند. كاپيتان گرانت نخستين انگليسي بود كه در 1224/ 1809 براي بررسي امكان ورود لشكري اروپايي از آن سمت حركت كرد. كاپيتان سيتون ، نمايندة انگليس مقيم مسقط، به او اطلاع داد كه منطقه غير مسكوني است. گوادر، بندري كه گرانت در آن پا به خشكي نهاد، به ميرسبحان، يكي از سركردگان جطگال تعلق داشت كه قدرتمندترين حاكم در سراسر مكران بود (لوريمر، ج 1، بخش 2، ص 2154). او در نِگور، با ميرسبحان ديدار كرد و از او پذيرايي شاياني شد. در اسفندماه به قصرقند رسيد كه حاكم آن، شيخ سمندر، مستقلاً بر آن حكومت ميكرد. در آنجا منتظر محمدخان، حاكم گِه (نيكشهر كنوني)، شد، چون قرار بود كه با حمايت او به منطقه داخل شود. از نظر قدرت محلي، تنها كچ به گِه برتري داشت. از گِه به بمپور رفت. حاكم بمپور قابل اعتماد نبود و گرانت به قصرقند و گِه و چابهار بازگشت و از آنجا، در امتداد ساحل، به جاسك و بندرعباس رفت. به گزارش گرانت، سفر او تنها به سبب معرفينامههايي ممكن شد كه نمايندة انگليس مقيم مسقط خطاب به ميرسبحان به او داده بود. داد و ستد ميان مسقط و چابهار قابل توجه بود، و گرانت حوالههايي نيز از مسقط با خود آورده بود. او در لباس اروپايي سفر ميكرد و همگان را «مباديآدابتر و مهماننوازتر از آنچه معرفي شده بودند» مييافت.
در 1255/ 1839، شكست هيئت ديپلماتيك انگليس كه به كابل اعزام شده بود و ورود فرستادهاي روسي بدان شهر، باعث شد كه نايبالسلطنة انگليس تصميم به تصرف افغانستان بگيرد و شاه شجاع را مجدداً در كابل بر سر كار بياورد. تضمين امنيت ارتش در مسير خود به قندهار، مستلزم تسلط بر بلوچستان بود. ليچ، نخستين انگليسي كه براي انعقاد قرارداد با خان اعزام شده بود، توفيق نيافت. در همان سال، سرالكساندر برنز اعزام شد و به توافقي رسيدند كه به موجب آن حاكميت و مرزهاي كلات تضمين ميشد و مسئوليت امنيت و تداركات نيروهاي انگليسي، در برابر 000 ، 15 روپيه به اضافه قيمت تداركات بر عهدة خان قرار گرفت (ايچيسون ، ج 11، ص 209). اين موافقتنامه در حكم پايان خودمختاري بلوچستان بود
نوشته شده توسط خلیل احمد  | لینک ثابت |