واژه بلوچ و معناي آن از ديدگاه مورخان جمعه بیست و سوم دی 1390 16:16

بیشترین ساکنان بلوچستان بلوچ ها هستند.  هرتسفلد نام بلوچ را برگرفته از رویة مادی واژه « برازاـ واچیا » BRAZA- VACHIYA ( فریاد بلند) که در زبان پارسی باستان نیز بدین گونه است، می داند و مُکلِر آن را برگرفته از واژه گدروسیا GEDROSIA در زبان یونانی کهن بلیو نام بلوچ را برگرفته از واژه « بالااِچا »BALAECH A دانسته و گیلبرتسن آن را برآمده از واژه سانسکری  « مالِچا » MALECHA  به معنی دون دین می داندجعفری واژه بلوچ را برآمده از به هم پیوستن دو واژه « پّهل » ( پهلوان ) فارسی و « اوچ » ( بلند ) سنسکریت به معنی پهلوان بُرز و بلند بالا دانسته و نوشته که جت ها که در زمان ساسانیان به بلوچستان آمدند و باشنده این دیار شدند آن گاه که تازه از راه رسیدگانی بلند بالاتر از خود را دیدند آنان را بلوچ نامیدند راولینسن نام بلوچ را دگرگون گشته نام بلوص شاه بابل دانسته و سایکس می نویسد که این گروه چون در سرزمین کوسان در خاور کرمان می زیستند کوسی و کوشی نامیده شدند و کوش و بلوص پس تر به گونه کوچ و بلوچ در آمد. از آن چه که آمد در می یابیم که بلوچ ها باشندگان بلوچستان امروز نبوده اند و به گمان پیرامون سال های پسین دوران فرمانروایی ساسانیان و سده های آغازین اسلامی پا بر این دیار نهاده اند.  از آن روست که باید ریشه نژادی آنان را جُست و سرزمینی را که آنان از آن به راه افتاده و به سرزمین امروزی خود آمده اند یافت.

بلوچ ها کیستند؟

مردمشناسان از نگاه اندام، اندازه جمجمه، گونه و رنگ چشم و مو آنان را هندوایرانی می دانند.  ایوانف ریشه و تبار بلوچ ها را ایرانی می داند اما نه به گونه ایرانی های خاوری و کُردها  و کرزن بر پایة برآیند پژوهش زبانشناسان زبان بلوچ ها را از شاخه ایرانی زبان های هندواروپایی دانسته است.  زبان بلوچی از گروه زبان های ایرانی باختری است و با زبان ایرانی میانه و پارتی خویشاوند است.  خویشاوندی بلوچی با زبان های شمال باختری ایران می تواند راهی برای یافتن خاستگاه آنان باشد.

:گيلان خواستگاه كوچ و بلوچ

بلوچ ها و کوچ ها چگونه در کوهستان های کرمان پدیدار شدند؟  در فتوح البلدان بلاذری و تاریخ طبری که در  سده های دوم و سوم نگاشته شده اند به هنگام نگاشتن رویدادهای کرمان یادی از کوچ و بلوچ ها نمی رود.  پس بی گمان آنان در آن زمان در کرمان نمی زیسته اند.  کجا بوده اند؟ برخی در این تلاشند که آنان را باشنده شمال خاوری ایران در مرز شمالی خراسان بدانند و می گویند که آنان در برابر تازش هیاطله از سرزمین و زیستگاه خود گریخته و رو به جنوب نهاده اند و با تازش مغولان و تیمور به بلوچستان امروز آمده اند، که نمی تواند راستینه ای در تاریخ باشد. بی گمان راه کوچ آنان از شمال باختری ایران به جنوب خاوری بوده است.  تاریخنگار بلوچ جعفری می نویسد که بلوچ ها از دو راه راهی جنوب خاوری شده اند یکی راهی که از حلب در سوریه می آمد و دیگر راهی از کوهستان البرز. پژوهشگران بسیاری بلوچ را از باشندگان سرزمینی در جنوب باختری دریای خزر  دانسته اند. دیمتری الکساندروف تاریخنگار روس می نویسد کوچ ها در دو سوی سپیدرود در گیلان می زیستند و بلوچ در کوهستان و درکنارشان میان بلندی های البرز باختری و بلندی های جنوبی کوه های تالش.  تاریخنگار آذربایجانی مدداف نوشته است تالش ها در جنوب سرزمینشان همسایگانی داشتند که بعدها نام بلوچ بر خود گرفتند وی به  گونه ای بر آن است که بگوید بلوچ ها نیز شاخه ای از کادوس ها، باشندگان کوه های گیلان در دوسوی سپیدرود و    کوه های تالش که گالش ها و تالش های امروز بازماندگان آنانند،  بوده اند. هنوز در میان تالش ها ضرب المثلی هست که می گوید « بلوچ مرز نمی شناسد» و شاید این از آن رو باشد که به گاه همسایگیشان بارها مورد تازش بلوچ ها بوده اند.  ضرب المثل دیگری میان تالش هاست بدین گونه که « آرام آواز نخوان بلوچی بخوان » یعنی بلوچ با آوای بلند آواز می خواند.  هیچ نشانی بر زیستن بلوچ ها در هزار سال پسین در کوهستان های باختر سپیدرود در مرز میان استان های گیلان و زنجان و آذربایجان خاوری نیست و بی گمان این ضرب المثل ها نشانی بر همسایگی آنان در روزگاران بسیار دور دارد. گر کوچ را بدانگونه که امروز در گیلکی کوچک معنی دارد کوچک بپنداریم در برابر آن بلوچ در زبان مردم کوه نشین گیلان معنی تنومندی دارد مانند « بلوچه گو » که به معنی گاو تنومند است و براین پایه می توان پنداشت که بلوچ های باشندة آن زمان گیلان تنمومند بوده اند و کوچ ریز اندام.  ضرب المثلی در گیلکی هست بدین گونه که « بلوچ دونه او جور جورون چه خبره » یعنی بلوچ می داند که آن بالا بالاها چه خبر است که نشان بر بلندی اندام یا برکوه نشینی بلوچ دارد و ضرب المثل « بلوچی سپر نِخّی » یعنی بلوچ سپر نمی خواهد که شاید نشان بر پردلی بلوچ در جنگ داشته باشد. هنوز در میان بلوچ ها برای نام بردن از گروه های گوناگون مردم پسوند « زای » به کار می رود که همسان واژه  « زی » گیلکی به معنی فرزند و زاده است و زای بلوچی نیز همین معنی را دارد.

منبع:http://ganjavar.blogfa.com

نوشته شده توسط خلیل احمد  | لینک ثابت |

بَمپور دوشنبه نهم آبان 1390 12:54
بَمپور یکی از شهرهای استان بلوچستان ایران، در منطقه مکران است.

بمپور دارای آب وهوای گرم ومرطوب است که دارای تابستانی طولانی و میانگین دمای آن در تابستان از ۴۰ درجه سانتی گراد بیشتر است می‌توان گفت که بمپور از لحاظ تاریخی یکی از قدیمی‌ترین شهرهای ایران به شمار می‌رود که براساس کاوش‌هایی که در اطراف شهر بمپور صورت گرفته‌است تاریخ پیدایش آن به زمان ساسانیان واشکانیان بر می‌گرددالبته همچنان این تحقیقات ادامه دارد در خرداد ماه ۱۳۸۷ سازمان میراث فرهنگی ایران اعلام کرد محوطه باستانی را در اطراف بمپور با وسعت ۱۵۰هکتار کشف کرده‌است که کاوشها در آن همدوره بودن آن با تمدنهای شهر سوخته وجیرفت نشان می‌دهددر دوره معاصر هم تا پیش از سال ۱۳۷۰ بمپور بزرگترین بخش کشور بود که از آن بخشهای بزمان، فنوج، دلگان، ولاشارمنشعب شدند، شهر داری بمپور هم همزمان با شهرهای سمنا، یزد، وکهکیلویه تاسیس شده‌است از نقاط دیدنی آن هم می‌توان به ارگ بمپور ورودخانه بمپور اشاره کرد. بَمپور، بخش و رود و شهر و قلعه ای ویران در استان سیستان و بلوچستان .

۱) بخش بمپور، در شهرستان ایرانشهر، مشتمل بر دو دهستان بمپور شرقی و بمپور غربی است . از شمال به بخشهای حومه و بزمان (در شهرستان ایرانشهر)، از مشرق به بخش سرباز (در شهرستان ایرانشهر) و از جنوب به شهرستان نیک شهر، و از مغرب به شهرستان کهنوج (در استان کرمان ) محدود است . بیشتر آبادیهای آن در قسمت شمالی در دشت، و در جنوب در قسمت کوهستانی قرار دارد. از گیا دارای درختان کَهور و گز و کُنار، و از زیا دارای آهو و شتر و روباه و شغال و گرگ و گراز است، و کبک و تیهو نیز در آنجا وجود دارد. محصول عمدة آن خرما، مرکبات، تره بار، گندم و جو و ذرت است . رود بمپور از آن می گذرد (رجوع کنید به ادامة مقاله ). اهالی بمپور از طوایف بلوچ ناروئی، و رُودینی و بُرهان و دامُنی، و پیرو مذاهب تسنن (حنفی )، و شیعة اثناعشری اند. راه اصلی ایرانشهر ـ چابهار از آن می گذرد. در ۱۳۱۶ ش، طبق قانون تقسیمات کشوری، بمپور در بخش ایرانشهر در شهرستان خاش (استان هشتم ) تشکیل شد، و در ۱۳۲۶ ش، پس از تشکیل فرمانداری ایرانشهر، بمپور به عنوان بخش جزو آن شد. در فهرست واحدهای تقسیمات کشوری تا پایان شهریورماه ۱۳۶۵ وزارت کشور، بخش بمپور مشتمل بر دهستانهای بمپور، چانف، لاشار، مسکوتان، فَنّوج، بِنت و ملوران ضبط شده است .

۲) رود بمپور . رودی به طول حدود ۱۷۵ کیلومتر، در جنوب شرقی ایران، در استان سیستان و بلوچستان است . رود بمپور از ارتفاعات شمال شرقی شهرستان ایرانشهر، به نام کارواندر (به طول حدود شصت کیلومتر)، سرچشمه می گیرد و با جهت شمالی ـ جنوبی در دشت ایرانشهر (در حومة ایرانشهر)، پس از پیوستن رود کُنارو (به طول ۷۵ کیلومتر) از مشرق به آن، به نام رود بمپور، از دو کیلومتری جنوب شهر بمپور می گذرد و به جزموریان * منتهی می‌شود (افشین، ص ۸۷ ـ ۸۹). کف رود بمپور و پیرامون آن شنی است . پیش از بستن سد بر آن، در دهکده‌های واقع در مسیر رود برای بهره مند شدن از آب آن برای زراعت، در قسمتهایی از آن با چوب بند می بستند و آب آن را به زمینهای مزروعی خود هدایت می کردند، و گاهی بر اثر سرازیر شدن آبِ ذخیرة بند اول، بندِ دوم و برخی اوقات همة بندها ویران می شد. در۱۳۳۴ ش، بر روی آن در مشرق شهر سدّی بتونی بسته شد که طول تاج آن هشت متر و ارتفاعش از کف ۵ر۵ متر و ضخامت آن شش متر است . این سد ۵۰۰ ، ۳ هکتار از اراضی بمپور را به زیر کشت برد (ایران . وزارت دفاع . ادارة جغرافیائی ارتش، ج ۱۲۵، ص ۱۱).

۳) شهر بمپور . مرکز بخش (جمعیت طبق سرشماری ۱۳۷۵ ش ، ۸۴۳ ، ۶ تن )، حدود ۲۲ کیلومتری مغرب شهر ایرانشهر، در ارتفاع ۳۶۰ متری واقع است . فاصلة آن تا جزموریان در مغرب به حدود پنجاه کیلومتر می رسد. از طریق ایرانشهر با دریای عمان ارتباط دارد. فاصله ایرانشهر تا بندر چابهار در جنوب ۳۷۱ کیلومتر است . گاهی حداکثر مطلق دمای آن به ۴۷ درجه، و حداقل مطلق دمای آن به ۵ر۱ درجه می رسد (سازمان هواشناسی کشور، ص ۲۳۰).

قلعة خرابة منسوب به دورة ساسانیان در آن دیده می شود. آب آشامیدنی شهر لوله کشی شده است . شهر بمپور کنونی در پای قلعه (شهر قدیمی ) از دو آبادی باغ و الله آباد تشکیل شده است (ایران . وزارت دفاع . ادارة جغرافیائی ارتش، ج ۱۲۵، ص ۱۲).

اهالی به گویش بلوچی و زبان فارسی سخن می گویند. در ۱۳۴۷ ش، بر اثر کاوشهای باستانشناسی در سیصدمتری مغرب قلعة بمپور، آثاری به دست آمد که حدوداً متعلق به ۲۹۰۰ تا ۱۹۰۰ سال پیش از میلاد است (عبدالله گروسی، ص ۲۲).

پیشینه . از تاریخچة شهر بمپور و مناطق روستایی آن پیش از اسلام، اطلاع چندانی نداریم، به نوشتة لسترنج (ص ۳۵۳)، بمپور همان شهری است که مقدسی (ص ۴۷۵) در قرن چهارم از آن به نام «بَربُور» در مکران نام برده است . در ۲۸۳، یعقوبی (ص ۲۸۶) می نویسد: «سپس بسوی بل و فَهرَج » می روند که احتمالاً «بل » همان «بربور» مقدسی و بمپور کنونی است؛ بمپور در حدود شش کیلومتری فهره (فهرج ) قرار دارد. به نوشتة وزیری کرمانی (ج ۱، ص ۴۲۲ـ۴۲۳)، بمپور پیش از استقرار قراختاییان در کرمان و مکران (۶۱۹ـ ۶۳۲)، به دست سپهسالار ملک زوزن شجاع الدین ابوالقاسم اَعور زوزنی افتاد. شجاع الدین هنگام یورش بُراق حاجب به کرمان کشته شد و مکران (از جمله شهر بمپور) به دست قراختاییان افتاد (حمدالله مستوفی، ص ۵۲۸ ـ۵۲۹). در ۸۴۵، ولایت بَن پور (بمپور) را حاجی محمد غارت کرد (عبدالرزاق سمرقندی، ج ۲، جزء ۲، ص ۷۶۷). در ۱۰۲۱ گنجعلی خان زیک، حاکم کرمان، به ولایت بَن فَهل (بمپور) لشکر کشید و قلعة بن فهل را، که در آن هنگام دارالملک بلوچستان و مکران شمرده می شد و در دست حاکم محلی بود، تصرف کرد (اسکندر منشی، ج ۲، ص ۸۶۱ ـ ۸۶۲). ظاهراً از دورة صفویه به بعد، نام بمپور در کتابهای تاریخی مدتی «بُن فهل » ضبط شده است . در ۱۱۴۹، به نوشتة محمود همت، قلعة بمپور هفت رشته قنات و حدود ۲۰۰ ، ۱ خانوار داشته است (ص ۱۹۲). در این هنگام، بم و مضافات آن در دست حاکمِ نیمه مستقل محلی، ملک شیرخان از نژاد صفاریه، بود (وزیری کرمانی، ج ۲، ص ۶۵۹). در این زمان، شهر عمدة مکران و بلوچستان بمپور، و حاکم آن تابع والی کرمان بود (بارتولد، ص ۱۶۹). پس از شیرخان پسر او، ملک اردشیر، صاحب بمپور شد، اما سپاهیان نادر بم را محاصره کردند و او ناگزیر تسلیم، و خراجگزار نادر شد (وزیری کرمانی، ج ۲، ص ۶۶۴). پس از قتل نادرشاه در ۱۱۶۰، حاکم بلوچستان نصیرخان پسر دوم عبدالله خان، نخست با احمدخان دُرّانی افغان به جدال پرداخت و پس از شکست از او اقتدار وی را به رسمیت شناخت . اما بعداً قدرتی به هم رساند و اقتدارش تا بمپور توسعه یافت . نصیرخان در ۱۲۰۹ درگذشت و حکومت بلوچستان دوباره خانخانی شد (سایکس، ص ۱۳۹ـ۱۴۰).

در ۱۲۲۴، در زمان فتحعلی شاه قاجار نخستین کاشف اروپایی گرانت وارد بمپور شد (گابریل، ص ۱۸۹ـ۱۹۱).

در اوایل قرن سیزدهم، بمپور وضع خوبی نداشت و مردم آن در فقر زندگی می کردند. در ۱۲۲۵ پاتینجر می نویسد: «ده بمپور کوچک و بسیاربد ساخته شده است . روزگاری دیواری گلی و کوتاه آن را محصور می کرد که به تناوب بر آن برجهای کوچکی نیز ساخته بودند، ولی در حال حاضر همة آنها در شرف اضمحلال و نابودی است . منظرة ده رقت آور است . خانة رییس (قلعه / ارگ ) بالای توده خاکی عظیم و خارق العاده بنا گردیده است .» و می افزاید که مردم بمپور عمدتاً از بلوچهای رخشانی اند، اما طایفة ناروئی از آنان ثروتمندترند (ص ۱۹۸ـ۱۹۹).

در ۱۲۵۵، هنگام سلطنت محمدشاه قاجار قلعة بمپور در تصرف محمدعلی خان نهرویی بود (سایکس، ص ۱۴۰). در ۱۲۵۷، شورش منطقة بلوچستان را فرا گرفت . در پی آشفتگی ناشی از قیام آقاخان محلاتی (در ۱۲۵۶)، شورش در منطقة بلوچستان فراگیر شد. حبیب الله خان، امیر توپخانه، شورش را در هم شکست و قلعة بمپور را تصرف کرد و جمعی از اهالی را به قتل رساند و برخی را اسیر کرد و به مناطق دیگر ایران کوچاند. برج و باروی قلعة بمپور بر اثر اصابت گلولة توپ و خمپاره آسیب فراوان دید (خورموجی، ص ۳۱؛ سپهر، ج ۲، ص ۳۶۴؛ فرمانفرما، ص ۳۰، پانویس ۱). در ۱۲۵۹، عباس قلی خان، اسرای بن فهل (بمپور) را که در بلاد عراق و آذربایجان پراکنده بودند، خریداری کرد و به بمپور فرستاد (هدایت، ج ۱۰، ص ۲۷۳). در ۱۲۶۰، ابوالحسن محلاتی، برادر آقاخان محلاتی که از کراچی به بلوچستان حمله کرده بود، بمپور را تصرف کرد، ولی پس از مدت کوتاهی شکست خورد و به تهران اعزام شد و بار دیگر قشون ایران بمپور را تصرف کرد (فرمانفرما، همانجا؛ سایکس، ص ۱۴۱). در ۱۲۶۵، در زمان سلطنت ناصرالدین شاه، خان بمپور به کرمان حمله کرد ولی شکست خورد و بمپور به تصرف قشونی که از مرکز فرستاده شده بود، در آمد (کُرزن، ج ۲، ص ۳۱۱). در ۱۲۹۲، به نوشتة قاینی، بمپور مرکز بلوچستان و ضابط نشین آن بود (ص ۱۹۶). در ۱۳۰۳ نیز مرکز بلوچستان و ضابط نشین بود و ۲۶۰ خانوار داشت (حکیم، ص ۲۷۳ـ۲۷۴). بنا به نوشتة کرزن، در ۱۳۰۹ در پادگان قلعة بمپور پنجاه نفر توپخانه (شش عراده توپ، سیصد پیاده، و پنجاه سوار مستقر بود، و پانصد تن چریکهای دایمی بلوچ ) در نزدیکی آن به سر می بردند (ج ۲، ص ۳۲۰). زین العابدین شیروانی در ۱۳۱۵، در زمان مظفرالدین شاه (حک : ۱۳۱۳ـ۱۳۲۴) بمپور را بانپور، ضبط کرده و نوشته است : «از بلاد بلوچستان، از توابع کرمان است » (ص ۱۳۱). در اواخر دورة قاجاریه بلوچستان و مکران دستخوش اغتشاش شد. در ۱۳۰۶ش، قشون مرکزی ایران شورش دولت محمدخان را درهم شکست و در همه جای مکران، از جمله بمپور، مستقر شد. در۱۳۰۹ ش، سردار حسین خان، یکی از سرداران بلوچ و حاکمِ گِه (نیک شهر امروزی )، به سرداری کل مکران منصوب گردید و مقرر شد عموم سرداران مکران تحت اوامر او قرار بگیرند (برقعی، ص ۴۵ـ۴۶، ۲۷۹ـ۲۸۰). اراضی دهکده‌های بمپور با بندهایی که بر رود بمپور بسته می شد، آبیاری می شد و قرای مهم آن، همه جزو خالصجات دولتی بود (کیهان، ج ۲، ص ۲۶۱). میان سالهای ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۴ ش، قشون انگلیس منطقة جنوب، از جمله بمپور، را اشغال کرد. در دورة نخست وزیری دکتر مصدق (۱۳۲۹ـ ۱۳۳۲ ش )، اهالی مکران، بویژه مردم بمپور، از ملی شدن صنعت نفت دفاع کردند. در انقلاب اسلامی ایران در ۱۳۵۷ ش و در جنگ تحمیلی عراق (آغاز ۱۳۵۹ ش )، اهالی بمپور با راهپیماییها وفاداری خود را به جمهوری اسلامی اعلام کردند.

۴) قلعة بمپور. قلعه ای است ویران در شهر بمپور. در گذشته بر تلی ریگی با ارتفاع سی ذرع بنا شده بود، و دور آن حدود ۸۰۰ ، ۲ ذرع، و به قولی حدود ۵۰۰ ، ۱، و ارتفاع آن در شمال ۳۵ ذرع و در جنوب پانزده ذرع بود. برخی بنای آن را از دورة بهمن اسفندیار، گروهی از، هفتواد کرمانی، و دسته ای از اردشیر بابکان می دانند. زیر تل قلعه ریگ نرم و روی تل، خاک خالص و سخت است ( جغرافیا و تاریخ بلوچستان، ص ۲۰۹؛ ناصرالدوله، ص ۶۹). قلعه دارای دو دروازه و سه ارگ و یک باستیان (یا باستیون : بنای مرتفع نظامی، انبار اسلحه ) بود. دروازة اول قلعه دو برج داشت که در زیر برج چپ گاوچاهی به عمق بیست یا بیست و پنج ذرع قرار داشت . دروازة دوم، بین شمال و مغرب واقع بود. در ارگ اول توپخانه و توپچیان جای داشتند. طول ارگ اول به ۱۲۳ ذرع و عرض آن به هفت ذرع، و دور آن به ۷۲۰ ذرع می رسید، و پنج برج و دوازده اتاق داشت . در ارگ دوم انبار غله و محل چند جوخه بود. طول ارگ دوم ، ۴۲ ذرع و عرض آن ۲۷ ذرع بود و دور آن به ۱۵۰ ذرع می رسید و نُه برج و شانزده اتاق داشت . در ارگ سوم سربازخانه قرار می گرفت، و دروازة آن رو به شمال بود. گاوچاهی بالای ارگ با عمق هشتاد ذرع قرار داشت . طول ارگ سوم شصت ذرع، عرض آن چهل ذرع بود و دور آن به ۱۸۶ ذرع می رسید. دارای چهار برج و ۲۵ اتاق بود. باستیان در میانة ارگ سوم واقع بود، ارتفاع آن از سر کنگره حدود پنج ذرع و دور آن پنجاه ذرع بود. راهی از سوی شمال داشت که از آنجا توپ را به آسانی بالای باستیان می بردند. باستیان از دور پیدا بود و در حکومت وکیل الملک اول ساخته شده بود (ناصرالدوله، ص ۶۹ـ۷۰).

عمارت و خانة ضابط بلوچستان، و حمام و طویلة اسبان توپخانه در خارج قلعه در سمت مشرق و جنوب بود (همان، ص ۷۰). به طورکلی، قلعه با سه حصار کوتاه و یک حصار بلند و چهار دروازة تودرتو حراست می شد. در ۱۳۰۴، ناصرالدوله محل حکومت بلوچستان را از بمپور به فهرج (سرباز) منتقل کرد (رجوع کنید به همان، یادداشتها و توضیحات، ص ۱۱۵) و ظاهراً قلعة بمپور پس از آن بتدریج رو به ویرانی گذاشت . تعداد ساکنان دور قلعة بمپور به سه هزار تن می رسید که هزار تن از آنان زارع بودند ( جغرافیا و تاریخ بلوچستان، همانجا).

بر اساس سرشماری سال ۱۳۸۵ جمعیت آن (۱٬۶۶۴ خانوار) ۹٬۰۷۳ نفر بوده‌است

نوشته شده توسط خلیل احمد  | لینک ثابت

مینگل بلوچ قبیلہ شنبه هفتم آبان 1390 13:2
مینگل بلوچ قبیلہ: بلوچستان کا بہت بڑا اور مشہور قبیلہ ہے ۔ یہ قبیلہ تین جتھوں شاہی زئی ، ذگر، اور سمالانی پر مشتمل ہے۔ شاہی زئی مینگل جھا لا وان کی پہاڑوں میں وڈ کے مقام پر رہتے ہیں۔ ذگر مینگل ضلع چاغی میں رہائش پزیر ہیں ۔ اور سمالانی خانہ بدوش ہیں۔ کچھی خاران اور چاغی کے ضلعوں میں نئی نئی چراگاہوں کی تلاش میں پھرتے رہتے ہیں مینگل رند بلوچوں کی ایک شاخ ہیں اور اس بات کا دعویٰ کرتے ہیں کہ جب میر چاکر اور اس کے ساتھی رندوں نے قلات کو فتح کیا تھا تو مینگل اس کی فوج کا باقا ئدہ حصہ تھے۔ اور جب میر چاکر کو قلات سے نکلنا پڑا تو مینگل اور دوسرے بلوچ قلات ہی میں رہ گئے۔ لیکن جب بجار میروانی بروہی نے قلات پر قبضہ کرلیااور میر چاکر کے مقرر کردہ گورنر کو وہاں سے نکال دیا یا قتل کردیا ۔ تو مینگلوں نے اس نئے بروہی حکومت کے ساتھ صلح کر لی اور بزور شمشیر بزنجو قبیلہ سے وڈ اور وہیر کے علاقے چھین لئے ۔ مینگل قلات کے جھالاوان علا قہ کا ایک بڑا قبیلہ اور بزنجو قبیلہ کا پڑوسی ہے۔ اور اس کے مختلف گروہ مثلاً لہڑی، عمرانی ، حمل زئی ، بارانزئی، گورانی، اور احمدانزئی، کے ناموں سے یہ ظاہر ہوتا ہے کہ بلوچوں کے بعض دوسرے بڑے بڑے قبیلوں کی طرح یہ بھی بہت سے بلوچ قبیلوں کا جتھا ہے۔ اس قبیلے کی زبر دست اکثریت جھالاوان کی پہاڑیوں میں عرصہ دراز سے رہنے کی وجہ سے اب عموماًبروہی زبان بولتے ہیں۔

نوشته شده توسط خلیل احمد  | لینک ثابت |

وجه تسمیه بلوچستان شنبه هفتم آبان 1390 12:48
از بلوچستان در کتاب‌های تاریخ به نام مکران یاد می‌شده‌است. بلوچ اسم قوم و ستان به معنی جا و مکان است. در معجم البلدان حدود اربعه ی مکران که در اصطلاح تاریخ جدید بلوچستان نامیده می‌شود چنین نوشته شده است.

"هذه الولایة بین کرمان من غربیها، و سجستان شمالیها و البحر جنوبیا و الهند فی شرقیها[نیازمند منبع]"
"این ولایت در میان کرمان از جانب غرب و سیستان از جانب شمال و دریا از سمت جنوب و هندوستان از طرف شرق قرار دارد[نیازمند منبع]"

پس از نفوذ انگلیس‌ها، مورخی دیگر برای تکمیل معجم البلداندو جلد دیگر (جلد ۹ و جلد ۱۰) را به آن اضافه کرد. او در صفحه ۱۴۵ از جلد دهم حدود بلوچستان را بدین قرار ثبت کرده است:

"بلوچستان سرزمینی از بلاد آسیا است در شمال آن افغانستان، در شرق سند، در جنوب اقیانوس هند، و در غرب بلاد فارس قرار دارند."

صاحبمعجم البلدان می نویسد: "مورخان نوشته اند که مکران را بدین وجه مکران می گویند که در آن مُکران بن فارک بن سام بن نوح، برادر کرمان، رحل اقامت افکند و آن جا را وطن خویش قرار داد. و این واقعه زمانی رخ داد که زبان‌های مختلف در بابل از یکدیگر جدا و مستقل شدند."[نیازمند منبع]

در کتاب جغرافیای خلافت مشرقی (صفحه ۴۹۴) تحت عنوان استان مکران نوشته شده است:

"ازعمده‌ترین محصولات کشاورزی مکران شکر بود و یک نوع شکر سفید که عرب‌ها به آن فانیذ می گفتند، در همین جا تهیه و به مقیاس زیاد به ممالک همجوار صادر می شد."[نیازمند منبع]

مهم‌ترین مرکز تجاری مکران بندرتیس در ساحل خلیج فارس و پایتخت آن فنزبور و یا پنجگور بود. بنابه گفته مقدسی در قرن چهارم هجری در بنجبور (پنجگور) یک قلعه قدیمی وجود داشت که دور تا دور آن خندق حفر کرده بودند. در چهار طرف شهر نخلستان بود و شهر دارای دو دوازه بود. یکی دروازه ی تیس که به جانب جنوب غربی باز می‌باشد و از آن جاده ای به سوی بندر خلیج فارس، یعنی تیس کشیده شده بود. دیگری دروازه ی طوران که به سمت شمال شرقی گشوده می شد و از آن جاده ای به بلاد طوران منتهی می گشت و مرکز توران قزدار (خضدار) بود. آب شهر به وسیله کانالی تامین می شد.


نوشته شده توسط خلیل احمد  | لینک ثابت |

مردم بلوچ شنبه هفتم آبان 1390 12:46
مردم بلوچ یکی از اقوام ایرانی‌تبار ساکن در پاکستان، ایران، و افغانستان هستند. مردم بلوچ به زبان بلوچی سخن می‌گویند، که یکی از زبان‌های شاخه شمال غربی زبان‌های ایرانی است. بیشتر مردم بلوچ، مسلمان اهل سنت هستند.

برخی منابع جمعیت مردم بلوچ را در حدود ۵ میلیون تن برآورد کرده‏اند. که به طور تخمینی ۳ میلیون تن در پاکستان،  [۱] [۲] ، ۱ میلیون تن در ایران، [۳]۲۰۰هزار تن در افغانستان،[۲] ۴۱۰ هزار تن در عمان، ۲۲۰ هزار تن در امارات، و سایر آنان در تاجیکستان و ترکمنستان و دیگر کشورها زندگی می‌کنند. [۴] همچنین برخی دیگر از منابع جمعیت بلوچ‏ها را ۱۰ میلیون تن تخمین زده‏اند.[۵]

نخستین ظهور بلوچان در آثار تاریخی در کتاب حدودالعالم (۹۸۲م/۳۷۲ق) و نیز در مقدسی (حدود ۹۸۵/م/۳۷۵ق) با نام بلوص است. در شاهنامه ذکر مسکن این قوم در حدود شمال خراسان امروزی آمده‌است. در کتابهای جغرافیائی از این قوم (همراه با طایفه کوچ - یا قفص) در حدود کرمان یاد می‌شود. پس از آن بر اثر عوامل تاریخی این قوم به کناره‌های دریای عمان رسیده و در همانجا اقامت کردند.

سرزمین مردم بلوچ، معروف به بلوچستان است که میان کشورهای پاکستان، ایران، و افغانستان تقسیم شده‌است. بیشتر مردم بلوچ در ایالت بلوچستان پاکستان، استان سیستان و بلوچستان ایران، و استان‌های قندهار و نیمروز افغانستان زندگی می‌کنند. گروهی از بلوچان ایران نیز در کرمان، خراسان، هرمزگان، لارستان، و سیستان زندگی می‌کنند. همچنین بلوچها در کشورهای عربی (به ویژه عمان و امارات) و جنوب غربی پنجاب سکونت دارند. بعضی مهاجران بلوچ در جستجوی کار و کسب معاش، به گرگان و حتی ترکمنستان هم رفته‌اند و در آن نواحی ساکن شده‌اند.

در یک دوره از تاریخ حکومت بلوچستان در دست سه گروه بود:

بلوچ به چندین طایفه تقسیم می‌شوند.

همچنین این قوم دارای ۳۸ تیره‌است که مهمترین آنها عبارتند از: تمندانی (تفتان) نتوزهی(میرجاوه لادیز جون آبادگنگوزهی(گزو پشت کوهحسین بر(گشت سراوان جالق)، میرکازهی(اسکل آبادزنگی زهی(سراهی خاشبهادرزهی(سازینکجری زهی (زاهدانمیربلوچزهی(نازیل میرآبادشنبه زهی، شه کرم زهی می‌باشد. که در مرکزیت خاش و مناطق میر جاوه گوهرکوه میباشند. طایفه شه بخش خود دارای چندین تیره می باشد که معروف ترین آنها عبارتند از: قنبرزهی.اسماعیل زهی.فقیرزهی.داروزهی طایفه (اجباری) در پاکستان و ایران هستند، که اکثریت این طایفه در پاکستان زندگی می کنند و یکی از طوایف پر جمعیت بلوچ به شمار می رود طایفه دیگر طایفه های مینگل ونوشیروانی است که اکثرشان در شهر خاران زندگی می کنند کشانی، این تیره نیز بیشتر در شهر زاهدان یا زابل زندگی می‌کنند و جمعیت بیشتر ان نیز در کشور‌های همسایه از جمله: پاکستان - افغانستان - ترکمنستان و روسیه زندگی می‌کنند

یکی دیگر از طوایف بسیار معروف بلوچ طایفه سنجرانی است سنجرانی ها در پاکستان افغانستان و ایران زندگی می کنند این طایفه با وجود جمعیت کم یکی از قدرتمند ترین طوایف بلوچ در قرن نوزده میلادی بوده است

این اطلاعات مربوط به طوایف ساکن بلوچستان شمالی (سرحد) می باشند.

طوایف ساکن بلوچستان جنوبی (مکران): متعاقبا تکمیل خواهد شد

 

نوشته شده توسط خلیل احمد  | لینک ثابت |

پاکستان بننے سے پہلے مملکت بلوچستان کی ایک آزاد و خودمختار حیثیت تھی جس کا سربراہ خان آف قلات تھے 1936 میں خان قلات میر احمد یار خان نے حکومت کو بخوبی اور ربط و ضبط کے ساتھ چلانے کے لۓ آئین تیار کی اور دو ایوان تشکیل دئیے جن کے نام دارالعوام اور دارالامراء تھے _ دارالعوام کی ہیئت ترکیبی اس طرح تھی. ۱. پنجگور مکران سے کہدہ محمد خان، ملا حاصل نقیب، میر علی ۲.تربت مکران سے میر بہرام خان اور میر کنر ۳. مند مکران سے میر ولی محمد گرگناڑی ۴.پسنی مکران سے میر یار محمد ۵. کولواہ مکران سے میر اعظم خان ۶. جیونی مکران سے ملا گل محمد ۷. دشت مکران سے میر غلام شاہ ۸. تمپ مکران سے میر محمد رحیم ۹. علماء مکران سے مولوی نور محمد ۱۰.تاجر مکران سے حاجی ولی محمد اور سیٹھ پیومل ۱۱. سوراب سے میر عبدالنبی اور میر محمد خان ۱۲. زہری سے میر مولا بخش ۱۳. مشکے سے سید فقیر شاہ شاہی زہی ۱۴. باغبانہ سے میر کرم علی خان مینگل ۱۵. خضدار سے میر غوث بخش مینگل ۱۶. اورناچ سے میر غوث بخش بزنجو ۱۷. علماء جھالاوان سے مولوی عرض محمد ۱۸. تاجر جھالاوان سے خان محمد یعقوب اور سیٹھ ریوت مل اور ارباب محمد عثمان ۱۹. قلات ایک سے میر عبدالعزیز لانگو، قلات دو سے غلام حیدر خان اور قلات تین سے نامعلوم علماء قلات سے سید عظیم شاہ تاجر قلات سے مرزا خدا بخش اور دیوان برسرام ۲۰. مستونگ سے ارباب غلام حیدر خان، محمد مراد ملازہی، مولوی محمد صدیق، میر محمد صدیق اور ملک میر کریم بخش ۲۱. کاہنگ سے میر کریم بخش ۲۲. علماء سراوان سے مولوی محمد عمر ۲۳. تاجر سراوان سے جمعدار محمد وفا اور لدھومل ۲۴. کچھی ڈھاڈر سے عبدالمجید شاہ اور جھنڈا خان چھلگری ۲۵. کھچی لہڑی سے سید غلام حسین شاہ ۲۶. کھچی میر پور سے ارباب یار محمد ۲۷. کھچی گنداوہ سے سید ننگر شاہ ۲۸. کھچی بھاگ سے ارباب جعفر خان اور میر فتح محمد ۲۹. علماءکھچی سے مولوی ہادی بخش ۳۰. تاجر کھچی سے حاجی غلام قادر، سیٹھ کلورام اور مکھن دھن مل منتخب ممبران ۴۷، نامزد ممبران۵ جمع کل ۵۲ ارکان

نوشته شده توسط خلیل احمد  | لینک ثابت |

گوادر شنبه هفتم آبان 1390 12:11
 Gwadarcity.jpg

پاکستان کے انتہائی جنوب مغرب میں اور دنیا کے سب سے بڑے بحری تجارتی راستے پر واقع صوبہ بلوچستان کا شہر جو اپنے شاندار محل وقوع اور زیر تعمیر جدید ترین بندرگاہ کے باعث عالمی سطح پر معروف ہے۔

60 کلو میٹر طویل ساحلی پٹی والے شہر گوادر میں اکیسویں صدی کی ضروتوں سے آراستہ جدید بندرگاہ کی تکمیل کا وقت جوں جوں قریب آرہا ہے اس کی اہمیت روز بروز بڑھتی جا رہی ہے۔ آنے والے وقت میں نہ صرف پاکستان بلکہ چین ، افغانستان اور وسط ایشیاء کے ممالک کی بحری تجارت کا زیادہ تر دارومدار اسی بندر گاہ پر ہوگا۔

گوادر اور اس کے گرد و نواح کی تاریخ بہت پرانی ہے۔یہ علاقہ وادی کلانچ اور وادی دشت بھی کہلاتا ہے اس کا زیادہ رقبہ بے آباد اور بنجر ہے۔ یہ مکران کی تاریخ میں ہمیشہ سے ہی خاص اہمیت کا حا مل رہا ہے۔ معلوم تاریخ کی ایک روایت کے مطابق حضرت داﺅد علیہ السلام کے زمانے میں جب قحط پڑا تو وادی سینا سے بہت سے افراد کوچ کر کے وادی مکران کے علاقے میں آگئے ۔مکران کا یہ علاقہ ہزاروں سال تک ایران کا حصہ رہا ہے۔ ایرانی بادشاہ کاﺅس اور افراسیاب کے دور میں بھی ایران کی عملداری میں تھا ۔325قبل مسیح میں سکندر اعظم جب برصغیر سے واپس یونان جا رہا تھا تو اس نے یہ علاقہ اتفاقاً دریافت کیا اس کی بحری فوج کے سپہ سالار Admiral Nearchos نے اپنے جہاز اس کی بندرگاہ پر لنگر انداز کیے اور اپنی یادداشتوں میں اس علاقے کے اہم شہروں کو قلمات ،گوادر، پشوکان اور چاہ بہار کے ناموں سے لکھا ہے۔ اہم سمندری راستے پر واقع ہونے کی وجہ سے سکندر اعظم نے اس علاقے کو فتح کر کے اپنے ایک جنرل Seleukos Nikator کو یہاں کا حکمران بنا دیا جو303قبل مسیح تک حکومت کرتا رہا ۔303ق م میں برصغیر کے حکمران چندر گپتا نے حملہ کر کے یونانی جنرل سے یہ علاقہ چھین لیا اور اپنی حکومت میں شامل کر لیا مگر 100سال بعد 202ق م میں پھر یہاں کی حکمرانی ایران کے بادشاہوں کے پاس چلی گئی ۔ 711عیسوی میں مسلمان جنرل محمد بن قاسم نے یہ علاقہ فتح کر لیا۔ ہندوستان کے مغل بادشاہوں کے زمانے میں یہ علاقہ مغلیہ سلطنت کا حصہ رہا جب کہ 16ویں صدی میں پرتگیزیوں نے مکران کے متعدد علاقوں جن میں یہ علاقہ بھی شامل تھا پر قبضہ کر لیا۔ 1581میں پرتگیزیوں نے اس علاقے کے دو اہم تجارتی شہروں پسنی اور گوادر کو جلا دیا ۔ یہ علاقہ متعدد مقامی حکمرانوں کے درمیان بھی تختہ مشق بنا رہا اور کبھی اس پر بلیدی حکمران رہے تو کبھی رندوں کو حکومت ملی کبھی ملک حکمران بن گئے تو کبھی گچکیوں نے اس پر قبضہ کر لیا۔مگر اہم حکمرانوں میں بلیدی اور گچکی قبیلے ہی رہے ہیں۔ بلیدی خاندان کو اس وقت بہت پذیرائی ملی جب انھوں نے ذکری فرقے کو اپنالیا اگرچہ گچکی بھی ذکری فرقے سے ہی تعلق رکھتے تھے ۔1740تک بلیدی حکومت کرتے رہے ان کے بعد گچکیوں کی ایک عرصہ تک حکمرانی رہی مگر خاندانی اختلافات کی وجہ سے جب یہ کمزور پڑے تو خان قلات میر نصیر خان اول نے کئی مرتبہ ان پر چڑھائی کی جس کے نتیجے میں ان دونوں نے اس علاقے اور یہاں سے ہونے والی آمدن کو آپس میں تقسیم کر لیا۔ 1775 کے قریب مسقط کے حکمرانوں نے وسط ایشیاء کے ممالک سے تجارت کیلئے اس علاقے کو مستعار لے لیا اور گوادر کی بندر گاہ کو عرب علاقوں سے [وسط ایشیاء]] کے ممالک کی تجارت کیلئے استعمال کرنے لگے جن میں زیادہ تر ہاتھی دانت اور اس کی مصنوعات ، گرم مصالحے ، اونی لباس اور افریقی غلاموں کی تجارت ہوتی۔

1783 میں مسقط کے بادشاہ کی اپنے بھائی سعد سلطان سے جھگڑا ہو گیاجس پر سعد سلطان نے خان آف قلات میر نصیر خان کو خط لکھا جس میں اس نے یہاں آنے کی خواہش ظاہر کی چنانچہ خان نے نہ صرف سلطان کو فوری طور پر آ جانے کو کہا بلکہ گوادر کا علاقہ اور وہاں کی آمدن بھی لا محدود وقت کیلئے سلطان کے نام کر دیا ۔جس کے بعد سلطان نے گوادر میں آ کر رہائش اختیار کر لی۔1797میں سلطان واپس مسقط چلا گیا اور وہاں اپنی کھوئی ہوئی حکومت حاصل کر لی۔1804میں سلطان کی وفات کے بعد اس کے بیٹے حکمران بن گئے تو اس دور میں بلیدیوں نے ایک بار پھر گوادر پر قبضہ کر لیا جس پر مسقط سے فوجوں نے آ کر اس علاقے کو بلیدیوں سے واگزار کروایا۔1838 ء کی پہلی افغان جنگ میں برطانیہ کی توجہ اس علاقہ پر ہوئی تو بعد میں1861میں برطانوی فوج نے میجر گولڈ سمتھ کی نگرانی آکر اس علاقے پر قبضہ کر لیا اور1863 میں گوادر میں اپنا ایک اسسٹنٹ پولٹیکل ایجنٹ مقرر کر دیا چنانچہ ہندوستان میں برطانیہ کی برٹش انڈیا اسٹیم نیویگیشن کمپنی کے جہازوں نے گوادر اور پسنی کی بندر گاہوں کو استعمال کرنا شروع کر دیا۔1863میں گوادر میں پہلا تار گھر (ٹیلی گرام آفس )قائم ہوا جبکہ پسنی میں بھی تار گھر بنایا گیا۔1894کو گوادر میں پہلا پوسٹ آفس کھلا جبکہ 1903کو پسنی اور1904کو اورماڑہ میں ڈاک خانے قائم کیے گئے۔1947میں جب برصغیر کی تقسیم ہوئی اور بھارت اور پاکستان کے نام سے دو بڑی ریاستیں معرض وجود میں آئیں تو گوادر اور اس کے گرد ونواح کے علاوہ یہ علاقہ قلات میں شامل تھا۔

گوادر اور اس سے ملحقہ علاقہ انتہائی خوبصورت ہے۔ زیر نظر تصویر میں مکران کوسٹل ہائی وے پہاڑی علاقے میں گذرتی دکھائی دے رہی ہے

گوادر کا موجودہ شہر ایک چھوٹا سا شہر ہے جس کی آبادی سرکاری اعداد و شمار کے مطابق نصف لاکھ جبکہ آزاد ذرائع کے مطابق ایک لاکھ افراد پر مشتمل ہے ۔ اس شہر کو سمندر نے تین طرف سے اپنے گھیرے میں لیا ہوا ہے اور ہر وقت سمندری ہوائیں چلتی رہتی ہیں جس کی وجہ سے یہ ایک خوبصورت اوردلفریب منظر پیش کرتا ہے ویسے بھی گوادرکے معنی "ہوا کا دروازہ" ہے ۔گوا کے معنی ہوا اور در کا مطلب دروازہ ہے۔ گہرے سمندر کے علاوہ شہر کے ارد گرد مٹی کی بلند بالا چٹانیں موجود ہیں۔اس شہر کے باسیوں کا زیادہ تر گزر بسر مچھلی کے شکار پر ہوتا ہے اور دیگر اقتصادی اور معاشی ضرورتیں ہمسایہ ممالک ایران، متحدہ عرب امارات اور اومان سے پوری ہوتی ہیں۔


گوادر شہر مستقبل میں ایک بین الاقوامی شہر کی حیثیت اختیار کر جائے گااور نہ صرف بلوچستان بلکہ پاکستان کا اقتصادی لحاظ سے ایک اہم شہر بن جائے گا اور یہاں کی بندرگاہ پاکستان کے علاوہ چین، افغانستان، وسط ایشیاء کے ممالک تاجکستان، قازقستان، آذربائیجان، ازبکستان، ترکمانستان اور دیگر روسی ریاستوں کے استعمال میں آئے گی جس سے پاکستان کو بیش بہا محصول ملے گا۔گوادر کی بڑھتی ہوئی اہمیت کی وجہ سے اب لوگوں کی توجہ اس طرف ہو چکی ہے چنانچہ ایسے میں بے شمار فراڈیوں اور دھوکے بازوں نے بھی جعلی اور دو نمبر رہائشی سکیموں اور دیگر کالونیوں کی آڑ میں لوگوں کو لوٹنا شروع کر رکھا ہے کیونکہ پاکستان کے دیگر شہروں سے تعلق رکھنے والے افراد گوادر کی اصل صورتحال سے بے خبر ہونے کی وجہ سے ان فراڈیوں کی چکنی چپڑی باتوں اور دلفریب اشتہارات کی وجہ سے ان کے جال میں پھنس کر اپنی جمع پونجھی سے محروم ہو رہے ہیں جبکہ یہاں ایسی سکیمیں جن کو گوادر دویلپمنٹ اتھارٹی نے این او سی بھی جاری کر رکھی ہیں مگر ان کی ابھی ابتداء بھی نہیں ہو سکی اور وہ اپنے پوسٹروں اور پمفلٹوں پر دوبئی اور ہانگ کانگ کے مناظر اور عمارتیں دکھا کر لوگوں کو بے وقوف بنا رہے ہیں ویسے بھی گوادر میں پینے کے پانی کی کمیابی، سیوریج کے نظام کی عدم دستیابی اور دیگر عمارتی سامان کی عدم موجودگی کی وجہ سے نہ صرف پرائیویٹ سیکٹر بلکہ سرکاری سیکٹر میں بھی کوئی خاص کام شروع نہیں ہو سکا ماسوائے سی پورٹ اور چند ایک عمارتیں جن میں پرل کانٹی نینٹل اور دیگر منصوبوں کے جن پر کام مکمل ہوچکا ہے۔ جبکہ موجودہ گوادر شہرمیں ٹوٹی ہوئی سڑکیں، چھوٹی چھوٹی تنگ گلیاں اوربازاروںمیں گندگی کے ڈھیر لگے ہوئے ہیں ۔

گوادر ڈویلپمنٹ اتھارٹی ایک چیئرمین ، ڈائریکٹر جنرل اور گورننگ باڈی جس میں دو وفاقی وزیر ،ایک صوبائی وزیر ،ڈسٹرکٹ ناظم اور ایڈیشنل چیف سیکرٹری ہوتے ہیں پر مشتمل ایک ادارہ ہے۔ جی ڈی اے کے ماسٹر پلان کے مطابق گوادر شہر کا علاقہ موجودہ پوری گوادر تحصیل کے برابر ہے اور شہر کی بڑی سڑکیں 200فٹ چوڑی اور چار لین پر مشتمل ہو نگی جبکہ ان سڑکوں کے دونوں جانب 2/2لین کی سروس روڈ ہو گی اور شہر کے مین روڈ کا نام جناح ایونیو رکھا گیا ہے جو تقریبا14کلو میٹر طویل ہے اور اسی طرح بلوچستان براڈوے بھی200فٹ چوڑی اور سروس روڈ پر مشتمل ہو گی اور اس کی لمبائی تقریبا60کلو میٹر ہے جبکہ سمندر کے ساتھ ساتھ تقریبا24کلو میٹر سڑک تعمیر ہو گی اور جو چوڑائی کے لحاظ سے جناح ایونیو کی ماند ہو گی۔ یہ سڑکیں نہ صرف ایشیاءبلکہ یورپ کے بہت سے ممالک کے شہروں سے بھی بڑی سڑکیں ہو نگی ۔ ابتک ترقیاتی کاموں پر تقریبا60سے70ملین روپے خرچ ہو چکے ہیں اور وقت کے ساتھ ساتھ یہ اخراجات بھی بڑھتے چلے جائیں گے ۔شہر میں ترقیاتی کاموں میں تاخیر اور سستی کی سب سے اہم وجہ میٹریل کا دور دراز علاقوںسے لایا جا ناہے جیسے ریت 135کلو میٹر سے لایا جاتا ہے جبکہ سیمنٹ اور سریا وغیرہ 800کلو میٹر دور کراچی سے لایا جاتا ہے۔ موجودہ گوادر شہر صرف 800میٹر لمباہے جبکہ ماسٹر پلان کے مطابق آنے والے دنوں میں گوادر تقریبا40کلومیٹر عریض اور60کلو میٹر طویل ہو گا۔ اب تک جی ڈی اے نے قانون کے مطابق رہائشی ، انڈسٹریل اور کمرشل نوعیت کی30 سے زائد سکیموںکے این او سی جاری کیے ہیں جبکہ سرکاری سکیمیں اس وقت 2ہیں جن میں سنگار ہاﺅسنگ سکیم جو تقریبا 13کلو میٹر لمبی اور4.5کلو میٹر چوڑی سمندر میںمٹی کی پہاڑی پر ہے جبکہ دوسری سرکاری سکیم نیو ٹاﺅن کے نام سے ہو گی جس کے 4فیز ہو نگے اور اس میں 120گز سے 2000گز کے پلاٹ ہو نگے۔ گوادر فری پورٹ نہیں بلکہ ٹیکس فری زون شہر ہو گا۔جی ڈی اے نے این او سی جاری کرتے وقت پرائیویٹ اداروں کو اس بات کا پابند کیا ہے کہ وہ اپنی اپنی سکیموں میں پینے کے پانی کا انتظام کریں گے اور سمندر کا پانی صاف کرنے کے پلانٹ لگائےں گے جبکہ سیوریج کے پانی کے نکاس کا بھی ایسا انتطام کیا جا رہا ہے کہ گندا پانی سمندر میں شامل ہو کر اسے آلودہ نہ کرے اور کراچی جیسی صورتحال پیدا نہ ہو اور اس مقصد کیلئے ہر پرائیویٹ سکیم کو بھی پابند کیا ہے کہ وہ سیوریج کے پانی کو صاف کرنے کے ٹریٹمنٹ اور ری سائیکلنگ پلانٹ لگائیں اور اس پانی کو گرین بیلٹ اور پارکوں میں استعمال کیا جائے۔ اب گوادر شہر میں آکڑہ ڈیم سے پینے کا پانی آتا ہے جو 45ہزار کی آبادی کیلئے کافی تھا مگر اب آبادی میں اضافہ کی وجہ سے پانی کا مسئلہ پیدا ہو گیا اور موجودہ پانی کی مقدار کم پڑ گئی کیونکہ اب گوادر کی آبادی ایک لاکھ کے لگ بھگ ہے اور آنے والے دنوں میں اس میں اضافہ ہوتا چلا جائے گا جس کیلئے میرانی ڈیم کے منصوبے پر کام ہو رہا ہے مگر یہ گوادر سے120کلو میٹر دور ہے جہاں سے پانی لانا بہت مشکل کام ہو گا جبکہ میرانی ڈیم کے پانی کا سردیوں کی بارشوں پر منحصر ہے اور جیسا کہ اکثر ہوتا ہے کہ کئی کئی سال بارشیں نہیں ہوتی تو ڈیم میں پانی بھی نہیں آئے گا لہذا یہ کہا جائے تو درست ہو گا کہ گوادر میں اصل مسئلہ پانی کا ہی ہو گا جو ایک بہت بڑا چیلنج ہے۔

فیلڈ مارشل ایوب خان کے دور میں ہی گوادر میں جدید بندرگاہ بنانے کا منصوبہ بن گیا تھا مگرفنڈ کی کمی اور دیگر ملکی اور بین الااقوامی معاملات اور سیاسی مصلحتوں کی وجہ اس کی تعمیر کاکام شروع نہ ہو سکا۔ مگر جب امریکہ نے طالبان حکومت کے خاتمے کے لئے افغانستان پر حملہ کیا تو اس کے بعد ابھی چار ماہ بھی نہیں گزرے تھے کہ پاکستان اور چین نے مل کر گوادر میں اکیسویں صدی کی ضروتوں کے مطابق بندرگاہ بنانی شروع کر دی۔چینیوں کے اس شہر میں داخلے کے ساتھ ہی شہر کی اہمیت یکدم کئی گنا بڑھ گئی اور مستقبل کا بین الاقوامی شہر اور فری ٹیکس زون کا اعلان ہوتے ہی ملک بھرکے سرمایہ دار اور دولت مند کھربوں روپے لیکر اس شہر میں پہنچ گئے اور زمینوں کو خرید نے کیلئے مقامی شہریوں کو ان کے منہ مانگے روپے دینے شروع کر دیے جس کی وجہ سے دو سو روپے کرایہ کی دکان تیس ہزار روپے تک ہو گئی اور تیس ہزار روپے فی ایکڑ زمین کی قیمت دو سے تین کروڑ روپے تک پہنچ گئی چنانچہ گوادر کا عام شہری جو چند ایکڑ کا مالک تھا دیکھتے ہی دیکھتے کروڑ پتی اورارب پتی بن گیاچنانچہ اب شہر میں بے شمار چمکتی دمکتی اور قیمتی گاڑیوں کی بھرمار ہو گئی ہے جس کی وجہ سے چھوٹی اور تنگ سڑکیں مزید سکڑ گئیں ۔ شہر کے تقریبا تمام بے روز گار افراد نے پراپرٹی ڈیلر کے دفتر کھول لیے جبکہ دوسرے شہروں سے آئے ہوئے افراد نے پراپرٹی کو منافع بخش کاروبار سمجھتے ہوئے بڑے بڑے ادارے قائم کر لیے۔ شہر کی ابتر حالت کو بہتر بنانے اور منظم کرنے کیلئے حکومت نے 2003میں گوادر ڈویلپمنٹ اتھارٹی کے نام سے ایک ادارہ بنایا جس کا قانون بلوچستان کی صوبائی اسمبلی نے2002 میں منظور کیا تھامگر نومولود ادارہ تاحال شہر کی حالت کو سدھارنے میں کامیاب نہ ہو سکا ۔

گوادر مکران کوسٹل ہائی وے کے ذریعے کراچی اور بلوچستان کے دیگر ساحلی شہروں سے منسلک ہی

بندر گاہ خلیج فارس، بحیرہ عرب، بحر ہند، خلیج بنگال اور اسی سمندری پٹی میں واقع تمام بندرگاہوں سے زیادہ گہری بندر گاہ ہو گی اور اس میں بڑے بڑے کارگو بحری جہاز باآسانی لنگر انداز ہو سکیں گے۔ جن میں ڈھائی لاکھ ٹن وزنی جہاز تک شامل ہیں۔ اس بندر گاہ کے ذریعے نہ صرف [پاکستان]] بلکہ افغانستان، چین اور وسط ایشیاء کی تمام ریاستوں کی تجارت ہوگی۔ بندر گاہ کی گہرائی 14.5 میٹر ہوگی یہ ایک بڑی ،وسیع اور محفوظ بندر گاہ ہے ۔ اس کی اہمیت کے پیش نظر بہت سے ممالک کی اس پر نظریں ہیں ۔ بندرگاہ کا ایک فیز مکمل ہو چکا ہے جس میں 3 برتھ اور ایک ریمپ شامل ہے ۔ریمپ پر Ro-Ro جہاز لنگر انداز ہو سکیں گے جبکہ 5 عدد فکس کرینیں اور 2 عدد موبائل کرینیں جبکہ ایک R T G کرین آپریشنل حالت میں لگ چکی ہیں ۔ ایک برتھ کی لمبائی 600 میٹر ہے جس پر بیک وقت کئی جہاز کھڑے ہو سکیں گے جبکہ دوسرے فیز میں 10 برتھوں کی تعمیر ہو گی۔ بندر گاہ چلانے کیلئے تمام بنیادی سامان اور آلات بھی لگ چکے ہیں مگر یہاں پر کام اس لیے نہیں ہو رہا کہ دوسرے علاقوں جیسے وسط ایشیاءکے ممالک کیلئے رابطہ سڑکیں موجود نہیں ہیں اور اس مقصد کیلئے کئی بین الاقفوامی معیار کی س‍ڑکیں بنوائی جا رہی ہیں مثلاً M8 کی تعمیر پر کام شروع ہو چکا ہے جو تقریبا 892 کلو میٹر طویل موٹروے ہوگی جو گوادر کو تربت، آواران، خزدار اور رٹوڈیرو سے ملائی گی جو پھر ایم 7، ایم 6 اور انڈس ہائی وے کے ذریعے گوادر کا چین کے ساتھ زمینی راستہ قائم کرنے میں مددگار ثابط ہو گی۔ اسکے علاوہ گوادر کو ایران اور افغانستان کے ساتھ ملانے کیلئے بھی سڑکوں کا جال بچھایا جا رہا ہے۔


نوشته شده توسط خلیل احمد  | لینک ثابت |

ماههای بلوچی شنبه هفتم آبان 1390 9:28
ماههای که مشابه زبان فارسی هستند دلیل بر اقتباس آنها از فارسی نیست، چرا که این دو قوم هر دو ریشه آریایی دارند و اشتراک واژگان و کلمات در این دو قوم مشتق از زبان پهلوی است که زبان مشترک ایرانی‌ها بوده است.

۱.مهرگان Mehregan معادل فروردین

۲.زرد بهار Zard bahar معادل اردیبهشت

۳.گدگ ترک Gadag Terakk معادل خرداد

۴.هادر Hader معادل تیر

۵.هامین Hameyn معادل مرداد

۶.ایرهت یه بهبو Eyraht Ya bohbo معادل شهریور

۷.بهشت Bahest معادل مهر

۸.وردارک Wardarok معادل آبان

۹. مزرء Mazra معادل آذر

۱۰. دی Day معادل دی

۱۱.مردار Mordar معادل بهمن

۱۲.شهریرSahreyr معادل اسفند

خدابخش ندرت زهی

نوشته شده توسط خلیل احمد  | لینک ثابت |

الفبای زبان بلوچی شنبه هفتم آبان 1390 9:7
ا ء ب پ ت ٹ  ج چ د ڈ ر ڑ ز ژ س ش ک گ ل م ن ں و ه ی ے

 ” ث، ح، خ، ذ، ص، ض، ط، ظ، ع، غ، ف، ق” از حروف الفبای بلوچی حذف میشوند.

نوشته شده توسط خلیل احمد  | لینک ثابت |

جمعه ششم آبان 1390 16:14
بلوچستان با قدمت پنج هزار سال داراي اداب و رسوم خاصي هست . همه اقوام اريايي داراي رسم و رسومات خاصي هستند.

بنا بر رواياتي بلوچ ها پيش از اسلام پيرو مذهب زرتشت بودند ، ولي از سال 24 هـ.ق كه در زمان ظهور اسلام و حمله اعراب به دين اسلام گرويدند.، مردم بلوچستان به دين اسلام گرويده و همگي مذهب تسنن حنفي دارند ، به استثناي تعداد كمي شيعه كه در بزمان و دلگان سكونت دارند. در مورد پراكندگي سكونت بلوچ ها بايد گفت بلوچستان به طور كلي بين ايران ، پاكستان و افغانستان  تقسيم شده است .

در كتيبه هاي داريوش هخامنشي مكا قومي غير پارس بودند و چهاردهمين ساتراپي هخامنشي به شمار مي امدند. مكاها يا همان بلوچها در مكاني به اسم مكران كه همان بلوچستان هست مي زيستند. مادها و مكاهاوسكاهاو... اقوام غير پارس اما اريايي بودند

واژه بلوچ و معناي ان از ديدگاه مورخان

بيشترينة باشندگان بلوچستان بلوچ ها هستند.  هرتسفلد نام بلوچ را برگرفته از روية مادي واژة « برازاـ واچيا » BRAZA- VACHIYA ( فرياد بلند) كه در زبان پارسي باستان نيز بدين گونه است، مي داند و مُكلِر آن را برگرفته از واژة گدروسيا GEDROSIA در زبان يوناني كهن


بليو نام بلوچ را برگرفته از واژة « بالااِچا »BALAECH A دانسته و گيلبرتسن آن را برآمده از واژة سانسكريت     « مالِچا » MALECHA  به معني دون دين مي داند



جعفري واژة بلوچ را برآمده از به هم پيوستن دو واژة « پّهل » ( پهلوان ) فارسي و « اوچ » ( بلند ) سنسكريت به معني پهلوان بُرز و بلند بالا دانسته و نوشته كه جت ها كه در زمان ساسانيان به بلوچستان آمدند و باشندة اين ديار شدند آن گاه كه تازه از راه رسيدگاني بلند بالاتر از خود را ديدند آنان را بلوچ ناميدند

راولينسن نام بلوچ را دگرگون گشتة نام بلوص شاه بابل دانسته و سايكس مي نويسد كه اين گروه چون در سرزمين كوسان در خاور كرمان مي زيستند كوسي و كوشي ناميده شدند و كوش و بلوص پس تر به گونة كوچ و بلوچ در آمد.

در برهان قاطع بلوچ « تاج خروس » دانسته شده و اعتمادالسلطنه در مراه البلدان نوشته كه چون مردم بلوچ لخت به دنيا آمدند و توان پوشاندن خود را نداشتند به بّلُخت شهره شدند و بّلُخت پس تر به روية بلوچ در آمد.

از آن چه كه آمد در مي يابيم كه بلوچ ها باشندگان بلوچستان امروز نبوده اند و به گمان پيرامون سال هاي پسين دوران فرمانروايي ساسانيان و سده هاي آغازين اسلامي پا بر اين ديار نهاده اند.  از آن روست كه بايد ريشة نژادي آنان را جُست و سرزميني را كه آنان از آن به راه افتاده و به سرزمين امروزي خود آمده اند يافت.

بلوچ ها كيستند؟

مردمشناسان از نگاه اندام، اندازة جمجمه، گونه و رنگ چشم و مو آنان را هندوايراني مي دانند.  ايوانف ريشه و تبار بلوچ ها را ايراني مي داند اما نه به گونة ايراني هاي خاوري و كُردها  و كرزن بر پاية برآيند پژوهش زبانشناسان زبان بلوچ ها را از شاخة ايراني زبان هاي هندواروپايي دانسته است.  زبان بلوچي از گروه زبان هاي ايراني باختري است و با زبان ايراني ميانه و پارتي خويشاوند است.  خويشاوندي بلوچي با زبان هاي شمال باختري ايران       مي تواند راهي براي يافتن خاستگاه آنان باشد.

گيلان خواستگاه كوچ و بلوچ:

بلوچ ها و كوچ ها چگونه در كوهستان هاي كرمان پديدار شدند؟  در فتوح البلدان بلاذري و تاريخ طبري كه در  سده هاي دوم و سوم نگاشته شده اند به هنگام نگاشتن رويدادهاي كرمان يادي از كوچ و بلوچ ها نمي رود.  پس بي گمان آنان در آن زمان در كرمان نمي زيسته اند.  كجا بوده اند؟ برخي در اين تلاشند كه آنان را باشندة شمال خاوري ايران در مرز شمالي خراسان بدانند و مي گويند كه آنان در برابر تازش هياطله از سرزمين و زيستگاه خود گريخته و رو به جنوب نهاده اند و با تازش مغولان و تيمور به بلوچستان امروز آمده اند، كه نمي تواند راستينه اي در تاريخ باشد.

بي گمان راه كوچ آنان از شمال باختري ايران به جنوب خاوري بوده است.  تاريخنگار بلوچ جعفري مي نويسد كه بلوچ ها از دو راه راهي جنوب خاوري شده اند يكي راهي كه از حلب در سوريه مي آمد و ديگر راهي از كوهستان البرز.

سخن من بر سر راه دوم است.  پژوهشگران بسياري بلوچ را از باشندگان سرزميني در جنوب باختري درياي خزر       دانسته اند. ديمتري الكساندروف تاريخنگار روس مي نويسد كوچ ها در دو سوي سپيدرود در گيلان مي زيستند و بلوچ در كوهستان و دركنارشان ميان بلندي هاي البرز باختري و بلندي هاي جنوبي كوه هاي تالش.  تاريخنگار آذربايجاني مدداف نوشته است تالش ها در جنوب سرزمينشان همسايگاني داشتند كه بعدها نام بلوچ بر خود گرفتند وي به      گونه اي بر آن است كه بگويد بلوچ ها نيز شاخه اي از كادوس ها، باشندگان كوه هاي گيلان در دوسوي سپيدرود و    كوه هاي تالش كه گالش ها و تالش هاي امروز بازماندگان آنانند،  بوده اند.

هنوز در ميان تالش ها ضرب المثلي هست كه مي گويد « بلوچ مرز نمي شناسد» و شايد اين از آن رو باشد كه به گاه همسايگيشان بارها مورد تازش بلوچ ها بوده اند.  ضرب المثل ديگري ميان تالش هاست بدين گونه كه « آرام آواز نخوان بلوچي بخوان » يعني بلوچ با آواي بلند آواز مي خواند هيچ نشاني بر زيستن بلوچ ها در هزار سال پسين در كوهستان هاي باختر سپيدرود در مرز ميان استان هاي گيلان و زنجان و آذربايجان خاوري نيست و بي گمان اين ضرب المثل ها نشاني بر همسايگي آنان در روزگاران بسيار دور دارد.

گر كوچ را بدانگونه كه امروز در گيلكي كوچك معني دارد كوچك بپنداريم در برابر آن بلوچ در زبان مردم كوه نشين گيلان معني تنومندي دارد مانند « بلوچه گو » كه به معني گاو تنومند است و براين پايه مي توان پنداشت كه بلوچ هاي باشندة آن زمان گيلان تنمومند بوده اند و كوچ ريز اندام.  ضرب المثلي در گيلكي هست بدين گونه كه « بلوچ دونه او جور جورون چه خبره » يعني بلوچ مي داند كه آن بالا بالاها چه خبر است كه نشان بر بلندي اندام يا بركوه نشيني بلوچ دارد و ضرب المثل « بلوچي سپر نِخّي » يعني لوچ سپر نمي خواهد كه شايد نشان بر پردلي بلوچ در جنگ داشته باشد.

هنوز در ميان بلوچ ها براي نام بردن از گروه هاي گوناگون مردم پسوند « زاي » به كار مي رود كه همسان واژة    « زّي » گيلكي به معني فرزند و زاده است و زاي بلوچي نيز همين معني را دارد.

افتخارات بلوچستان براي ايران:

كوروش كبير، بنيانگذار امپراطوري هخامنشي در ايران آنها را تشويق كرد تا در ايالات شمالي ايران در نواحي همجوار درياي سياه يعني در كردستان ، ارمنستان و گيلان ساكن شوند، بلوچ ها مدت يك هزار سال در اين مناطق كوهستاني اقامت داشتند ، دست به سلاح بردند و به عنوان نخبگان سپاه امپراطوري هاي هخامنشي و ساساني خدمت كردند. به نوشته محمد سردار خان در عهد هخامنشيان ، كيانيان و ساسانيان، بلوچ ها ستون فقرات نيروهاي نظامي پادشاهان باستاني ايران بودند. در اواخر عهد ساساني و مقارن ظهور اسلام ، بلوچ ها از شمال و شمال غرب به جنوب ايران در كرمان مهاجرت كردند و تا حمله مغول در آنجا اقامت داشتند و پس از آن بارديگر به جانب شرق هجرت كرده و در مناطق كنوني ساكن شدند. قديمي ترين منبعي كه در آنجا اقامت داشتند و پس از آن بارديگر به جانب شرق هجرت كرده و در مناطق كنوني ساكن شدند . قديمي ترين منبعي كه در آن واژه بلوچ اشاره شده ، شاهنامه فردوسي اثر حماسي ـ ملي ايران است كه در قرن دهم ميلادي ـ چهارم هجري ـ به نظم درآمد . فردوسي جنگجويان بلوچ را به شجاعت و مردانگي ستوده است

بازپس گيري خليج فارس از پرتغاليها و قلعه پرتغاليها:

وقتي همٌل سردار نامدار بلوچ پس از نبردهاي ساحلي بسيار با متجاوزان به خليج فارس به دريا مي زند، ديگر در تاريخ خبري از او نيست،  باقي صفحات تاريخ حدس و گمان است درسردار بلوچ در برابر فرمانده پرتغالي قرار مي گيرد و به خواست او مبني بر انتخاب يكي از زيبارويان پرتغالي تن در نمي دهد. فرمانده پرتغالي به همل مي گويد قايق كوچكت را رها كن و به كشتي بزرگ ما در،آ اينجا بساط عيش و عشرت برپاست. از ميان زيبارويان ما يكي را برگزين تا ما نسلي از تو داشته باشيم اما پاسخ همل نه است، نه يي هم به خاطر تفاوت دين و آيين و هم به خاطر وطن. او مي گويد من زنان سياه چشم وطنم را بيشتر دوست دارم.
    
    اين گوشه يي از حكايتي است كه چندي پيش در يكي از برنامه هاي فرهنگي از يكي از چهره هاي برجسته هنري شنيدم و ترجمه اش را پرسيدم و بعد به ياد آوردم كه امسال پانصدمين سال اشغال خليج فارس است و اين ترانه غمگين به بخشي از اين موضوع مي پردازد و از اتفاقي در پنج قرن پيش سخن مي گويد: رويدادي كه سينه به سينه در هنر مردم بلوچ حفظ شده است و اينك به ما رسيده است تا بار ديگر به يادمان بياورد كه براي حفظ اين سرزمين مردمانش چه رنج ها برده اند 

و بلوچها توانستند درياي شرق ايران را پس گرفته و قلعه پرتغاليهاكه به يادگاري باقي مانده است.


سابقه تمدن انسانى در بلوچستان

به عقيده دانشمندان براى يافتن پناهگاههاى انسان «پالئوليتيك» بايد در مثلث شيراز، مشهد، زاهدان و بخصوص در ناحيه بم و كوه آتشفشانى تفتان در بلوچستان به جستجو و بررسى پرداخت.

در گذشته‏ ها پيوسته يك ارتباط واقعى بين تمدنهاى انسانى وجود داشته است. وجود آثار تمدنهاى باستانى در كنار رودهاى بزرگ مانند: فرات، كارون، دجله، نيل، سند و هيرمند ناشى از همين ارتباط است. رودهاى بمپور، سرباز، ماشكيل و لاديز در بلوچستان نيز از نواحى زيست ساكنان اوليه فلات ايران بوده است.

امروزه آن تصور كه بلوچستان در نتيجه معجزه و بصورت افسانه‏اى در كره زمين سر در آورده، كم رنگ شده است چون با تحقيقات چندساله باستان شناسان سابقه مدنيت در اين سرزمين آشكار شده است. زيرا از ظروف سفالى بدست آمده در نواحى بمپور، خوراب و ... در بلوچستان كه مربوط به حجر مى‏باشند، وجود تمدن اوليه در اين سرزمين روشن مى‏شود.

بنابه عقيده غالب باستان شناسان تمدن بلوچستان واسطه‏اى بين دو تمدن بزرگ سومر در غرب و هند در شرق بوده است. و نه تنها از آنها تأثير پذيرفته است بلكه بر آنها تأثير نيز گذاشته است. بلوچستان و ايران هر زمان كه توسط بيگانگان مورد هجوم واقع شده، دچار تفرقه و تجزيه شده است اما وحدت سياسى فلات ايران و انديشه وحدت ملى به عنوان عواملى بوده‏ اند كه نفوذ نيروهاى خارجى را به تحليل برده ‏اند.

اداب و رسوم بلوچها

زندگي قوم بلوچ آميزه‌اي از مراسم، آيينها، عقايد و باورهايي است كه ريشه در سنتي ديرين دارند. به ندرت مراسم يا آييني مي‌توان يافت كه با موسيقي همراه نباشد. مراسم بلوچي در مجموع يا آيينهاي كيشي-مذهبي هستند و يا جشنها و اعياد را تشكيل مي‌دهند. عمده‌ترين آيينهاي كيشي-مذهبي عبارتند از: گواتي، مولود(مالد و پير پتز)، انواع زار، محفل دراويش صاحبان، مجالس ترحيم؛ و مهمترين جشنها عبارتند از: عروسي، زايمان، ختنه سوران، هامين(خرما چيني) و گندم چيني. به طور كلي اساس ملوديها بر مبناي شرايط و مراسم، به ويژه تحت مفاهيم متفاوتي تدوين شده اند. از جمله:

ليكو و زهيروك: آوازهايي هستند كه در فراق بستگان نزديك مثل پدر، مادر، برادر، خواهر، و همچنين دوست و معشوق و حتي در دوري از وطن ارايه مي‌گردند. زهيروك در بدو امر فقط به وسيله زنان، در حين كارهاي روزمره خوانده مي‌شده است. اين نحوه اجرا امروز ديگر متداول نيست. فعلاً زهيروك به وسيله خوانندگان مرد و به همراهي سرود(قيچك) اجرا مي‌شود.

كردي: مضمون متن كردي،‌ عينا ً‌مثل ليكو و زهيروك، مبين تاملات ناشي از هجران و فقران است. اين متن حاوي لهجه‌اي است كه در رودبار و منطقه بين ايرانشهر و كرمان متداول است. آواز كردي بيش از همه جا در ايرانشهر و بمپور رواج دارد.

موتك(موتق): موتك به مراسم ترحيم اختصاص دارد. محتواي متن اين آواز شامل مناقب مرحوم بوده و تالم ناشي از مرگ را بيان مي‌كند. براين اساس موتك را مي‌توان نوعي مرثيه به حساب آورد.

 شعر:

شعر كه در زبان بلوچي به آن شير مي‌گويند، عبارت از آوازي است كه مضمون متن آن را داستانهاي حماسي، عشقي، وقايع تاريخي و رويدادهاي اجتماعي، پند و اندرز و غيره تشكيل مي‌دهد. مشائير(شاعر) كسي است كه شير را با ساز و آواز اجرا مي‌كند. به شاعر پهلوان نيز مي‌گويند.پهلوان تركيبي است از دو كلمه پهلو و وان،پهلو كه مشتق از ريشه زبان پهلوي است، معناي شجاع، دلاور و توانا را دارا است و وان به معناي خواننده است. وانگ به بلوچي همان معناي خواندن در فارسي را مي‌دهد. بنابراين پهلوان عبارت است از خواننده يا ارايه كننده شجاعتها و دلاوري‌ها

از جمله سروده هاي حماسي مي‌توان به مير قنبر، چاكر و گوهرام اشاره كرد. اين سروده به حكايتي مي‌پردازد كه حدود 5/4 قرن پيش در دوران حكومت همايون شاه، دومين پادشاه سلسله گوركانيان هند و حكومت شاه طهماسب اول در ايران روي داده است. پادشاه ايران سعي در بازگرداندن تاج و تخت از دست رفته سلطان هندي را دارد؛ اما محور روايت بر اساس زندگي و ماجراهاي بيوه‌زن دامدار و ثروتمندي به نام گوهر مي‌باشد كه با رد تقاضاي ازدواج مير گوهرام خان، يكي از حكام منطقه، و يك سلسله ماجراهايي كه پيش مي‌آيد، منجر به درگيري‌هاي دو طايفه رند و لاشاري به مدت سي سال مي‌گردد. بدين ترتيب شعر چاكر و گوهرام از دو قسمت تشكيل مي‌شود و هر يك از اين قسمتها پيروزي يكي از اين دو طايفه و شكست ديگري را توصيف مي‌كند. جنيدخان و دادشاه نيز از جمله شعرهاي تاريخي بلوچ به شمار مي‌آيند. در بسياري روايت‌هاي تاريخي قوم بلوچ، قهرمانان در مبارزات خود، بيش از آنكه اهدافي نظير راهزني(در بعد منفي مبارزه) يا گرايشهاي ملي(در بعد مثبت مبارزه) داشته باشند، هدف نهايي خود را به احقاق حق متمركز نموده‌اند. در مواردي نيز كه مبارزات به درگيري‌هايي با بيگانگان انجاميده است، انگيزه‌هاي اصلي متاثر از عوامل قومي و قبيله‌اي است تا احساسات ملي گرايانه.در متن اشعار نيز مضامين و باورهاي قومي جلوه‌گر هستند.

رويدادهاي اجتماعي در شعر بلوچ نيز به وقايعي اشاره دارد كه در سال هاي گذشته اتفاق افتاده است، مانند كشته شدن ميرپسندخان يا مرادخان كه حدود سي سال پيش رخ داده است. گواتي نيز مربوط به مراسمي مي شود كه به قصد رفع بيماري هاي روحي و اختلافات رواني يا بنا به اعتقاد افراد محلي، در جهت شفاي شخص جن زده و خارج ساختن روح پليد از جسم بيمار صورت مي پذيرد. معني تحت اللفظي گواتي باد است.همچنين به بيماري اطلاق مي شود كه گوات در جسم او حلول كرده باشد. رقص  يا تحركات يكنواخت جسماني در مراسم گواتي، شبيه به سماع خانقاهي دراويش مي باشد. مراسم گواتي استفاده از سازها متنااسب با ميزان پيشرفت بيماري است:

ساز (بازي ساز): ساز به بيماري تعلق مي گيرد كه خفيف ترين درجه گواتي را دارا است. در ساز فقط يك نوازنده قيچك شركت دارد. در اين مراسم زن هاي شركت كننده با آواز نوازنده قيچك را همراهي مي كنند. گواتي با اداي كلمات به فارسي، بلوچي، عربي، سواحيلي (زبان رسمي تانزانيا و كنيا و مجمع الجزاير كومور و بسياري از كشورهاي ساحلي شمال و جنوب شرقي قاره آفريقا) و هندي سعي مي كند بيمار را به وجد آورد.

كُپار (بازي كُپار): هر گاه بيماار مرحله شديدتري از درجات گواتي را دارا باشد، براي او كُپار تجويز مي شود. در كپار علاوه بر قيچك، دهل نيز شركت دارد. پس از پايان بازي كپار قهوه، ذرت برشته و حلوا بين شركت كنندگان تقسيم مي شود.ژ

ولاگ (بازي ولاگ): به اين بازي هونله نيز مي گويند. چنانچه در بازي نهايي بيمار بهبود نيابد، مرگ او حتمي است و بنابر استطاعت بيمار لازم است مرغ، گوسفند، شتر و گاو قرباني و از شركت كنندگان در مراسم پذيرايي شود. متن آوازهاي گواتي در درجه اول مدح لعل شهباز (از بزرگان متصوفه، اهل مرند آذربايجان كه به ايالت سند مهاجرت نمود) و عبدالقادر گيلاني است. علاوه بر اين الله هو، رسول الله، الله من پيكرون نيز ذكر گرفته مي شود.

در موسيقي بلوچ آوازهايي مانند نازينك در مراسم عروسي، هالو و شپتاكي در مراسم زايمان و تبريك تولد كودك كاربرد دارند. آوااز نعْت نيز كه حاوي مدح و ثناي حضرت محمد (ص)، آل او و بزرگان اسلام است، مورد استفاده قرار مي گيرد. (مسعوديه،1364 ،24-9 )

برخي نجواها موزون كه از فريادهاي ديرينه محبوس در گلوي بلوچ و نيز اقليم بري و خشك منطقه سرچشمه مي گيرد، از ساز قيچك، آهنگ محزون و دلنشيني تجلي فرافكنانه پيدا مي كند.

 هويت بياني در موسيقي بلوچ:

به طور كلي با توجه به بررسي ساختاري آوازها، سروده هاي آيني و ترانه هاي قوم بلوچ، مي توان به اين نتيجه دست يافت كه موسيقي قوم بلوچ داراي هويتي ملوديك مي باشد. چنان كه پرفسور مسعوديه نيز در بررسي موسيقي بلوچستان به وجود نمونه اي از «مُد پنتاتونيك» در برخي ترانه ها اشاره نموده است. (مسعوديه، 1364، 35)همچنين براساس برسيها و آوانيسي‌هاي به عمل آمده و با توجه به ساختار توالي اصوات و بافت ملودي‌ها،بخشي از آوازها در اين موسيقي بر خلاف رديف موسيقي بر خلاف رديف موسيقي سنتي و موسيقي ساير مناطق ايران، فاقد فواصل كم و زياد است

ويژگي ريتم و ملودي در ترانه‌هاي قوم بلوچ:

ملودي ترانه‌ها داراي ويژگي‌هاي مشتركي با موسيقي ساير نواحي ايران هستند. از جمله اينكه در بسياري از ترانه‌ها، روند ملودي تابع هجا‌هاي كلام است. همچنين وجود ترجيع‌بندهايي كه در قالب فرم خاص ترانه‌ها تكرار مي‌گردند. از نظر ضرباهنگ ‌ها نيز بخشي كه به صورت آوازي اجرا مي‌گردند،داراي متر آزاد هستند،ساير ترانه‌ها در ريتم‌هاي متداول4/2 و8/6 اجرا مي‌شوند.(شرح ويژگيهاي تخصصي موسيقي بلوچ در بخش سوم مجموعه حاضر ارايه مي‌گردد.)

   نويسنده: mojtaba


 

نوشته شده توسط خلیل احمد  | لینک ثابت

برگرفته میراث آریا

نقش و طرح که رکن اساسی در سوزندوزی به شمار می‌آید برای هر دوره سند هویتی است که معمولاً از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود.

زنان بلوچ ممکن است براساس نوع سلیقه و تجربیات خود در نقوش تغییراتی به وجود آورند و نقوش را کم و زیاد کنند اما اصل آن و در واقع هویت آن نقش هرگز از بین نمی‌رود.

سوزن دوز نقوشی را که بکار می‌برد بدون آنکه قبلاً طرحی برای آنان ایجاد کند با نهایت ظرافت بر روی پارچه می‌آورد که برای ایجاد نقش بیشتر سعی می‌شود از عناصر بی جان طبیعت استفاده شود تا نقش‌هایی مانند نقش انسان و حیوان و این شاید به علت ایمان و اعتقاداتی است که مردم بلوچ به آنها پایبند هستند اعتقاداتی که آنها را بیشتر برای تعیین نقش به سوی اشکالی سوق می‌دهد که با فرهنگ و مذهب آنها منافات نداشته باشد.

تا حد امکان سعی می شود از نقوش هندسی استفاده شود اما با وجود همه این‌ها باز هم نقوشی که بیانگر نقش انسان حیوان و گیاه باشد را می‌توان در آثار هنر برخی از هنرمندان مشاهده کرد.


بطور کلی نقوشی که بکارگرفته می شوند عبارتند از :

نقوش انسانی

از این نقوش در هنرسوزندوزی کمتر استفاده می‌شود وا ین نوع نقش برروی قالیچه‌ها کاربرد بیشتری دارد .

نقوش انسانی ممکن است کاملاً به شکل انسان نباشد اما به خاطر برخی از نشانهایی که به انسان یا هرشی ء دیگری دارد نام آن را اقتباس می‌کنند.

نقوش حیوانی

برگرفته از نام انواع حیوانات است که این حیوانات ممکن است دراطراف و خود منطقه وجود داشته باشد یا مانند نقش حیوانات مثل طاووس برگرفته از آن ذهنیات فرد باشد که بخاطر زیبایی آنرا بکار می‌برند .

نقوش گیاهی

عدم وجود گل در بلوچستان ذهن سوزندوز را برآن داشته تا به نقش آفرینی آن بپردازد و یا با کنارهم قراردادن چند مربع، لوزی، مثلث یا مستطیل انواع گل‌ها و نقش رامی‌آفریند .

نقوش هندسی

نقش‌ها ی هندسی بیشترین کاربرد را نه تنهادرسوزن دوزی بلکه در انواع فعالیت‌ها مانند سفال و زرگری می تواند، داشته باشد

نقش‌های هندسی متنوع تراز دیگر نقوش است و درعین سادگی می‌تواند بسیار زیبا و جذاب باشد .

نقش‌ها در روستاها و شهرهای دور افتاده از اصالت بیشتری برخوردارند بطوری که هرچه به طرف شهر پیش برویم آن اصالت کمتر به چشم می خورد .


نقش‌ها را می‌توان همان دنیای عشق، صداقت، یکرنگی، صفا وصمیمیت زن‌های بلوچ دانست که با زندگی آن‌ها آمیخته است .

سوزندوزی و طرح نقش براساس شمارش تاروپود ها ایجاد می شود . ونوع کار با هم متفاوت است نقش‌هایی که بصورت ظریف و بامهارت خاصی دوخته می‌شوند را خود کار می‌گویند وبه آنهایی که درشت هستند ومرغوبیت نوع اول را ندارند توئی گفته می‌شود که این نوع تقسیم بندی درمیان بلوچ‌ها مکران رواج دارد که می تواند در عامل قیمت گذاری بسیار مهم باشد.

همانطور که گفته شد طرح‌های هر منطقه اصالت خاص خود را دارند و سوزندوزی مناطق شمالی (بلوچهای سرحدی) با بلوچ‌های مکران ( بلوچ‌های مناطق جنوبی استان ) با هم متفاوتند.

درقسمت‌های جنوبی رنگ‌های تیره با نقوش ریز و پر مورد استفاده است اما در منطقه سرحد از رنگ روشن و نقوش ساده بیشترین استفاده می‌شود .

مهم ترین محدودیت درهنر سوزن روزی بلوچ استفاده از نقوش هندسی است که براساس تار و پود منظم و عمود برهم دوخته می‌ شود .


انواع طرح‌ها

1- طرح‌های تاری: سه تاری ، چهارتاری ، شش تاری، هفت تاری وده تاری

2- طرح‌های گل

3- طرح‌های حاشیه یا اطراف گل

4- طرح‌های چشم

5- ابزار کار و وسایل زندگی

6- عناصر طبیعت مانند ماه وخورشید

7- حیوانات اهلی و وحشی مانند اسب ، شتر، مرغ، خروس، بز و پلنگ که بنامهای اسب گوش، مرغ پر، مرغ وخروس ، صبرلو، اشتر و بز است .

8- پرندگان

9- خزندگان (مار)


انواع فرآورده‌های سوزن دوزی

تولیدات سوزن دوزی که قبلا منحصر به سوزن دوزی برروی لباس‌های محلی بود گسترش یافته و امروز با خلق آثار و فرآورده‌های دیگری هم چون سجاده، سفره، پرده و کوسن از هنرمندان روبروئیم .

انواع فرآورده‌های سوزن دوزی که گسترش قابل توجهی یافته رامی توان چنین ذکر کرد.

1- قطعات تزئینی جامه زنان

2- قریشی ( کریشی )

3- محصولات جدید

4- نوارهای سوزن دوزی شده

انواع کار

همانطور که بیشتر اشاره شد درمیان بلوچ‌های مکران ( جنوب استان ) دونوع کارسوزن دوزی بلوچ رواج دارد .

1- خردکار

2- توئی

خردکار همان ظریف دوزی است که زمان زیادی باید برای آن صرف شود و نقش‌ها در آن ریز و ظریف هستند.

اما برای توئی زحمت زیـادی لازم نیست و شاید برای همه قابل یاد گیری باشد که این نوع کار در سوزن دوزی را شاید بتوان مهمترین عامل در قیمت گذاری دانست.

برای خرد کار و تویی عاملی که بسیار مهم است جنس پارچه است چون برای هر نوع خرد کار و توئی از پارچه مخصوص به آن استفاده می شود.

دوخت وانواع آن

دوخت در هر منطقه‌ای با منطقه دیگر تفاوت دارد و در هر منطقه‌ای نیز نام مخصوص بخود را دارد بــه این ترتیب نمی‌توان برای آن تعریف خاصی لحاظ کرد.

از انواع دوخت‌ها می توان به چوطل دوزی، آسان تانکه، بالمدک، کپ و جلت، محسم سندکی، چکن و پرکار لاهاری اشاره‌‌ای داشت .

رنگ

در بلوچستان رنگ‌ها تحت تاثیر اصول قبیله‌ای تاریخی حماسی مظلومیت و محرومیت مردمان آن و ایستادگی در مقابل بسیاری از نابرابری‌های جامعه قرار گرفته است.

زن صبور بلوچ در کار خود بیشتر از رنگ‌هایی استفاده می کند که به نوعی بیانگر صورت‌هایی از عدم امنیت و آرامش و به تصویر کشیدن طبیعت بی قرار او باش .

رنگ نیز از بسیاری از تحولات جامعه به دورنمانده وآن خالصیت و ترکیب خود را از دست داده و میدهند اصولا رنگ‌هایی که در روستاها از آن‌ها استفاده می شود با نوع رنگی که درشهرهای بزرگ مورداستفاده قرار می گیرند از اصالت بیشتری برخوردار است .

بررسی مشکلات سوزندوزی

سوزن دوزی شاید تنها هنری است که به حوزه جغرافیایی خاصی اختصاص دارد که از گذشته های دور به ارث رسیده است که بیشتر تولیدات به علت عدم وجود بازارهای جهانی درخود منطقه به فروش می‌رسند که شاید علت آن نبود راه‌های ارتباطی، دوری از شهرها و مراکز استان و رواج آن بیشتر درروستاها باشد مهمترین مشکلات را چنین می توان برشمرد:

1- بی سوادی اکثریت تولید کنندگان که این باعث می شود اطلاعاتی درمورد فروش، چگونگی فروش و تولید انواع فرآورده ها وجود نداشته باشد.

2- رواج آن بیشتر در روستاها و مناطق دور افتاده که به علت نبود راه‌های مناسب نمی‌تواند مواد اولیه به خوبی در اختیار تولید کنندگان قرارگیرد .

3- دستمزد پایین که علت اصلی آن واسطه‌ها است، واسطه‌ها که رابطه میان تولید کننده و مصرف کننده هستند از فقر اقتصادی تولید کنندگان سوء استفاده می‌کنند وتولیدات با ارزش آنها را به قیمت‌های بسیار پایین خریداری می‌کنند.

۴- وجود وسایل جایگزینی مانند چرخ‌های گلدوزی درشهرهای زاهدان ، سراوان ، ایرانشهرو...

نوشته شده توسط خلیل احمد  | لینک ثابت |

 خسرو خسروي‌ 

قديمترين منبع موجود ( شهرستانهاي ايران ، متني به زبان پهلوي كه در قرن دوم نوشته شده، ولي احتمالاً مبتني بر تأليفي متعلق به دوران پيش از اسلام است؛ رجوع کنید به ماركوارت ، ص 5، 15، 74ـ76) بلوچها را يكي از هفت گروه كوهنشين خودمختار (كوفيار) ميخواند ] كه طبق افسانهاي در دورة ضحاك كوهها را مسخّر و در مقابل وي مقاومت كردند (هدايت، ص 423ـ424، بند 29ـ30) [ . نويسندگان مسلمان قرون سوم و چهارم (بويژه ابنخُرداذبه، ص 49، 55، مسعودي، ص 90، اصطخري، ص 158، 164، 167، مقدسي، ص 470ـ472 و مؤلف حدود العالم ، ص 127) از آنها در عداد ايلهاي ناحية ميان كرمان و خراسان و سيستان و مكران ياد ميكنند. مسعودي (همانجا) بلوچ را با كوفچ در كنار هم قرار ميدهد. مقدسي مكران غربي و شرقي را سرزميني واحد وصف ميكند كه زبان سكنة آن «بلوصي» و مركز آن بَنَّجْبور بود (ص 478) كه شايد همان واحة پنجگور در مكران پاكستان كنوني باشد. طبري در زمرة دشمنان خسرو انوشيروان اول (حك : 531 ـ 579 ميلادي)، پادشاه ساساني، از بلوچها ذكري نميكند. بنابراين، اشارة شاهنامه («كوچ و بلوچ»؛ ج 8، ص 188) جنبة تاريخي ندارد، زيرا منابع تاريخي فردوسي همان منابع مورد استفادة طبري بوده است (رجوع کنید به ايرانيكا ، ذيل «بلوچستان. 3: زبان و ادبيات بلوچي»). ساكنان اين ناحيه از تمام اين ايلها (كه جز بلوچها از ديگران فقط نامشان برجاست) وحشت داشتهاند. جزئيات ديگري نيز در منابع آمده است، ولي معناي دقيق آنها روشن نيست. بلوچها ظاهراً بخش مجزّايي از كرمان را در اختيار داشتهاند، ولي در دو بخش سيستان نيز ميزيستهاند و در ناحيهاي كه با شرق فهرج (مرز شرقي كرمان)، احتمالاً خَرَن (خاران) يا چاغي امروزي، فاصلهاي داشته است هم ديده شدهاند (ابنخرداذبه، ص 55). اصطخري (ص 164) ايشان را مردمي آرام ميخواند، ولي مقدسي (ص 471) مدعي است كه كوچها، يعني كساني كه غالباً نامشان در كنار بلوچها آمده است، از آنها ميترسيدند (براي منابع رجوع کنید به ديمز، 1904 الف ، ص 26ـ33 كه حاوي بحث مفصلتري نيز هست).
فرض كلي بر اين است كه بلوچها از شمال ايران به كرمان كوچ كردهاند (مثلاً ديمز، همان، ص 29ـ30). اين فرض بر دودليل استوار است: يكي طبقهبندي زبان بلوچي در شمار زبانهاي «شمالغربي ايران» و اين كه در شاهنامة فردوسي از آنها همراه با گيلان نام برده شده است (ج 8، ص 168). دليل ديگر آن كه بلوچها در مسير كوچ خود از شمال به جنوب، آثاري از زبان خود را در واحههاي كويرهاي مركزي فلات ايران بر جاي گذاشتهاند (مينورسكي، 1957؛ فراي ، 1961). براي تعيين تاريخ يا تأييد نظرية كوچ بلوچها به سوي جنوب منبعي در دست نيست.
اين كه نواحي كويري شرق و جنوب شرقي كرمان به طور كلي در قسمت اعظم تاريخ مكتوب ناامن بوده، امري واضح است. نويسندگان مسلمان متقدم از قابل پيشبيني نبودن رفتار مردماني كه تحت حكومت مستقيم حكام قرار نداشتهاند و نيز نسبت به خطري كه از جانب ايشان متوجه مسافران بوده ابراز نگراني كردهاند. طبق شرح آنان دربارة ساكنان اين نواحي، اين مردم به گلهداري اشتغال داشتهاند و در چادرهاي بافته شده از موي بز ميزيستهاند. زبان بومي ايشان فارسي نبوده است. ظاهراً در كوههاي بالنسبه حاصلخيز جنوب شرقي كرمان مجتمع بودهاند و بتناوب در راههاي كويري شمال و شمالشرقي به تاراج ميپرداختهاند. وضع امنيت راهها ظاهراً وخيم بوده است، زيرا در 361 عضدالدوله ديلمي (حك : 338ـ372) تصميم به مقابله با آنها گرفت، بلوچها شكست خوردند، ولي در دورة غزنويان و سلجوقيان نيز به گردنهگيري ادامه دادند. پس از آنكه اموال فرستادة محمود را در كوير شمال كرمان بين طبس و خَبيص ] شهداد [ سرقت كردند، محمود پسرش مسعود را به جنگ ايشان فرستاد (ديمز، 1904 الف ، ص 32ـ33). اگرچه پس از اين تاريخ، كوچ بلوچها به سوي شرق ظاهراً سريعتر شده است، هنوز هم در منطقة شرق كرمان بلوچ يافت ميشود.
گفتني است كه در منابع به نام هيچيك از رهبران ايشان اشاره نشده است. بعيد نيست كه در اين دوره بلوچها مجموعهاي از گروههاي ايلي بودهاند كه هيچگونه حس قوميت مشتركي با هم نداشتهاند. به احتمال زياد، نام بلوچ را مردم آبادينشين (و بويژه شهرنشين) به گروههاي ايلي ياغي در سراسر ناحيهاي بسيار وسيع اطلاق ميكردهاند. وجه اشتقاق نام بلوچ، نظير نام كوچ (يا كوفِچ/ كُوفْچْ يا معرّب آن: قُفْصْ) كه گفته شده نام ايل مشابهي در همسايگي ايشان در اوايل دورة اسلامي بوده است، معلوم نيست. شايد نويسندگان شهرنشين، بلوچ را به مثابة نام عموم چادرنشينان وارد متون تاريخي كرده باشند، زيرا به سبب اهميت فعاليتهاي آنان در اين دوره بتدريج به عنوان نمونة دقيق چادرنشين در اين بخش از دنياي اسلام شناخته ميشوند. براي مثال، ممكن است بلوچ و كوچ، نامهايي بوده است كه به جماعتهاي بخصوصي اطلاق ميشده كه تحت سلطة دولتهاي حاكم نبودهاند و خودِ اين جماعتها اين نامگذاري را پذيرفتهاند تا خود را جزو محدودة فرهنگيِ جامعة بزرگتر و سازمانيافتهتري كه در سرزمينهاي عمدة زراعي مستقر شده بود، بشمارند ولي آنان، چه در گذشته چه هماكنون، مجموعهاي از جوامع قبيلهاي/ عشيرهاي بااصل و نسبهاي گوناگون باقي ماندهاند. گروههاي ايلي ديگري كه به وجود آنها در جنوبشرقي كرمان اشاره شده ولي نام آنها برجاي نمانده، ممكن است از نظر هويت در بلوچها جذب شده باشند. از مميزات مهم تاريخ بلوچ تا قرن حاضر يكي توانايي ايشان در جذب عوامل متعدد و متفاوت است. تكوين هويت قومي بلوچها مولود ناامني ناحية كويري وسيعي بوده است كه دولتهاي زمان، بهرغم نياز به عبور و مرور از آنجا، علاقهاي به تسلط بر آن نداشتهاند. ولي نبايد فراموش كرد كه چنين نظريهاي دربارة منشأ بلوچها مسئلهاي را حلنشده باقي ميگذارد، و آن چگونگي و زمان نشر زبان آنها بهصورت زبان تخاطب (ولي نه زبان مادري) تمام كساني است كه در بلوچها جذب شدهاند.
تاريخ نخستين اين ناحيه. ناحية ميان ايران و هند، در سراسر تاريخ خود، زيرنفوذ نواحي حاصلخيزتري چون كرمان و سيستان و قندهار و پنجاب و سِند و عمان ـ كه آن را احاطه كردهاند ـ قرار داشته است. بلوچستانِ امروز مدتها توجه پژوهندگان را به عنوان اراضي دورافتادة جوامع آبادينشين درة سند و فلات ايران و ماوراءالنهر جلب كرده است. چندين كاوش باستانشناختي نشان داده است كه از هزارة چهارم قبل از ميلاد اين ناحيه سكونتگاه انسان بوده است (رجوع کنید به قسمتِ باستانشناسيِ مقاله). باستانشناسان و زبانشناسان در جستجوي نشانههايي حاكي از وجود اتصال از راه خشكي ميان تمدنهاي متقدم درّة رود سند و ماوراءالنهر بودهاند. اسناد سومري و اَكَدي متعلق به سه هزار تا دوهزار سال قبل از ميلاد حاكي از وجود مناسبات بازرگاني ميان درّة دجله و فرات و جاهايي به نامهاي دِلْمُن، مَكَن، و مِلُخَّه ] ملوخ [ است كه، اگرچه محل دقيق آنها مورداختلاف است، مسلّماً در حوالي خليجفارس و دورتر از آن قرار داشتهاند. مَكَن را عموماً به مكران منتسب ميدانند (ايلرز ؛ هانسمن ). ظاهراً نام مَكَن در دورههاي متقدم عمدتاً به سواحل جنوبي خليجعمان اطلاق ميشده است. اين پيوند مهم است، چون تا زمان حاضر نيز ادامه يافته است، گو اينكه در ايام اخير الزامات حدود و ثغور كشورهاي مستقل تماس نزديك ميان اهالي سرزمينهايي را كه امروزه بلوچستان و عمان خوانده ميشود كاهش داده است.
از اواسط هزارة اول قبل از ميلاد، اين منطقه به ايالاتي، هر يك با نام جداگانه، در حكومتهاي ايراني تقسيم شد. مَكَه و زْرَنْكه در كتيبههاي داريوش در بيستون و تختجمشيد ذكر شده است. اين مَكَه مسلّماً مكران امروزي (نيمةجنوبي بلوچستان) است، زرنكا (زَرَنْگ در فارسي جديد، «زَرَنگاي» هرودوت، «دَرَنگيانِ» آريان و جز آنها) سيستان است كه ظاهراً در آن زمان و بعداً مشتمل بر قسمت اعظم اراضي شمال ناحيه و گاهي حتي قسمتهايي از مكران بوده است. نويسندگان يوناني، كه بر اثر جنگهاي ايران و يونان، به خليجفارس علاقهمند شدند، جزئيات بيشتري در اختيار ما گذاشتهاند (هرودوت، 3/93). لشكركشيهاي اسكندر به سرزمينهاي وراي حكومت ايران در اواخر قرن چهارم پيش از ميلاد به ثبت جزئيات بيشتري منجر شد. كنجكاوي نسبت به منابع كالاهاي تجملي مختلف، بويژه ادويه و مواد رنگي، كه از اقيانوس هند به مديترانة شرقي ميرسيد، اين علاقه را بيشتر كرد.
ايالتي كه اسكندر در راه بازگشت از هند از آن عبور كرد گدروسيا نام داشت. وصف آريان از آنچه بر لشكريان و ناوگان اسكندر رفت جالبتوجه است، زيرا اوضاع طبيعي بلوچستان در طي 300 ، 2 سالِ گذشته تغيير چنداني نكرده است. بندرگاههايي در خليج سُنْمياني، شمالغربي كراچي كنوني، و در گوادَر (بَدَرَه) و تيز (تِسا، قبلاً تالْمِنا) وجود داشته است. جمعيت ناحيه كم و پراكنده بوده است: بخشي هندي، مشتمل بر اَربيها و اُريِته ها، و بخشي ايراني، شامل ميسي (كه تصور ميشود منسوب به مَكَه باشد). بدون راهنماهاي كارآمد، يافتن آب و موادغذايي مشكل بوده است. در درّههاي دور از ساحل، با استفاده از شيوههاي پيشرفتة مهندسي، آبياري به ميزان كم، عمدتاً مبتني بر ثمرات بارانهاي تابستاني، تسهيلاتي در امر كشاورزي فراهم آورده بود. درّة كِچ حاصلخيزترين ناحيه و داراي جمعيت زيادي بود. راهاصلي، پايتخت آنجا يعني «پورا» را به رود سند ميپيوست، پورا شايد همان بمپور امروزي، يا درة كچ باشد، يا حتي احتمالاً در يكي از درههاي تنگتر چون درّة رود سرباز واقع شده باشد. هنديانِ هندو و بودايي در پورا ميزيستند.
اسكندر در محل اصلي سكونت اوريتهها در لَسبلاي امروزي اسكندريهاي بنا نهاد. او هرچه بيشتر به سوي غرب رفت، به علت مشكلات عبور از اراضي ساحلي، بيشتر از ساحل فاصله گرفت. بدترين قسمت راه در طول لشكركشي وي فاصلة ميان بلا و پَسني بود. گذشته از گرماي طاقتفرسا و فقدان غذا و آب و هيزم، يك بار نيز سيلي ناگهاني بيشتر زنان و كودكاني را كه به دنبال لشكر ميآمدند، و تمام خيمه و دستگاه امپراتور و حيوانات باركش را كه تا آن زمان زنده مانده بودند باخود برد. از پسني در امتداد دشت مسطح ساحلي به گوادر و از آنجا به پورا رفتند. ناوگان اسكندر به فرماندهي نئارخوس نيز وضع مشابهي داشت. حاصل جستجوهاي روزانه براي تهية غذا و آب بندرت چيزي بيش از خوراك ماهي و خرما بود، گاهي نيز هيچ به دست نميآوردند. در كنار ساحل به مردماني برخوردند كه بدنهايشان پر از مو بود و نيزههاي چوبي داشتند و با تورهايي از پوست درخت خرما در جايي كه عمق آب كم بود ماهي ميگرفتند و آن را خام ميخوردند يا در آفتاب خشك ميكردند و ميكوبيدند و تبديل به غذا ميكردند؛ پوست ماهي به تن ميكردند و كلبههاي خود را از صدف و استخوان نهنگهايي كه از آب به ساحل افتاده بودند ميساختند (رجوع کنید به آريان، > آناباسس < ، كتاب 6، بند 21ـ26، > هند < ، كتاب 8، بند 23ـ33).
اطلاعات مهم ديگري كه در دست است به دوران ساسانيان، زماني كه اين ناحيه بار ديگر به صورت حكومتي ايالتي درآمده بود، تعلق دارد. يكي از شاهان مكران هنگام جلوس نرسي (پسر شاپور اول)، كه در زمان سلطنت پدرش عنوان افتخاري (؟) «شاه سكستان و تورستان و هند تا ساحل دريا» را داشت، به اطاعت او درآمد، و بعدها پسر بهرام در لوح پايكولي شاه سكاها خوانده شده، و اين امر حاكي از اهميت آن ايالت است (هومباخ و شِروو ، ج 3، بخش 2، ص 10ـ11). شاپور اول در اين ناحيه چهار واحد حكومتي به عنوان ضمايم سكستان (سيستان) به وجود آورد كه عبارت بودند از تُگران (بعدها توران ] طوران [ ، و در حال حاضر سراوان يا كلات)، پارَدان (احتمالاً خارانِ كنوني)، هند (محتملاً سند، يا زمينهايي كه رود سند آنها را مشروب ميكند)، و نيز مكران. مرز شرقي ايالت ساساني كرمان را بندر تيز در كرانة دريا، و در پُهْلْپَهرَج (فَهْرَج)، ايرانشهر كنوني، كمي بالاي بمپور در منتهااليه ناحية قابل آبياري فروبار جزموريان، قرار داده بودند. بعد از آن، قلمرو مكران بود كه در امتداد ساحل تا بندر ديبل در دماغة رود سند ادامه داشت. سرزمين پارَدان به سمت شرق از بمپور تا توران را فراميگرفت. سرزمين تُگْران احتمالاً از كيزكانان (كلات امروزي) و تنگة بولان (كه والِشتان، كويتة كنوني، را به اراضي كمارتفاع سيبي و كچّهي ميپيوندد) از طريق بخش بودَهه و رشته كوههاي كِرثار و پَب به مرز مبهمي با مكران و هند در نزديكي ديبل ميرسيد. ظاهراً جمعيت بالنسبه زيادي داشته كه به زبان غيرايراني ـ شايد مانند امروز، برهويي ـ تكلم ميكردهاند. شهر عمدة آن بائوتِرنا (قصدار كنوني) نام داشته است (براي منابع و تفصيل بيشتر رجوع کنید به برونر ، ص 772ـ777؛ شومون ، ص 130ـ 137).
عربها در زمان خلافت عمر به مكران حمله كردند (23)، و پس از شكست دادن حاكم محلي، تقريباً تا رود سند پيش رفتند، سپس به عمر گزارش دادند كه منطقة مطلوبي نيست، در نتيجه عمر نيز دستور داد كه از رود سند پيشتر نروند (ابناثير، ج 3، ص 23ـ24).
اندكي پس از استقرار مسلمانان، بيشتر اين ناحيه به وضع معمول خود، يعني خودمختاري داخلي، بازگشت و بويژه باز هم پناهگاهِ كساني شد كه ناگزير نواحي حاصلخيزتر ايران و هند را ترك كرده بودند. سيستان از مراكز عمدة خوارج بود، ازينرو طي چند قرن اول اسلام، بسياري از ايشان به مكران رفتند (بازورث ، 1968، ص 37ـ41).
حكومت غزنويان در قرن پنجم الگويي به وجود آورد كه تا ايام اخير برقرار بوده است. منافع جغرافيايي ـ سياسي غزنويان در شمال شرق ناحيه متمركز بود، و اين امر به زوال سيستان كمك كرد و خزدر، و از طريق آن قسمت اعظم مكران، را به قندهار متكي ساخت.
در طي سه قرن بعدي كه سلجوقيان و مغولان بر ايران حكومت ميكردند، نفوذ ايران چندان از كرمان فراتر نميرفت، و بار ديگر مكران نسبتاً مستقل شده بود. ماركو پولو (652ـ752/ 1254؟ـ 1324؟) آنجا را كِسمَه كوران (كِچ ـ مكران) خوانده، و اشاره كرده كه آباديهاي كشاورزي كرانههاي رود كچ آبادترين بخش اين ناحيه و مواد غذايي آن فراوان و داراي كيفيتي مطلوب بوده است (او انواع غذاهاي معمول را از برنج و گندم و گوشت و شير ذكر كرده است). كچ، حكمرانِ («مَلِك») خاص خود را داشته است و مردم آن، كه غيرمسلمان نيز در ميان آنان بوده، به بازرگاني و كشاورزي اشتغال داشتهاند و به زباني سخن ميگفتهاند كه ماركو پولو آن را نشناخته است. گفتني است كه ماركو پولو، كسمه كوران را آخرين بخش هند دانسته، نه نخستين بخش ايران (ج 2، ص 401ـ403). در اين دوران، مهاجرت بلوچها افزايش يافت و اين ناحيه كمكم به بلوچستان تبديل شد، و گروههايي پيدرپي بدانجا وارد شدند كه بلوچها نه نخستين آنان بودند و نه آخرينشان.
مهاجرت بلوچها به سوي شرق. اگرچه از قرن پنجم به بعد عدة كثيري بلوچ به مكران رفتند يا از آن گذشتند، احتمالاً بعضي ديگر در آن زمان در حوالي نواحي شرق كرمان حضور داشتهاند. شواهدِ دال بر كوچ بلوچها اندك، و عمدتاً دو نوع است: مجموعه آثار شعر سنتي بلوچها و تاريخهاي متأخر مغول.
در شعرها آمده است كه بلوچها اخلاف ميرحمزه (مير در بلوچي عنواني است كه به رهبران اطلاق ميشود)، عموي پيامبر صلياللّهعليهوآلهوسلّماند (رجوع کنید به زبان و ادبيات بلوچي، ترانههاي تاريخي). اين تاريخ حماسي را به دو صورت ميتوان تفسير كرد: نخست اينكه گروههاي ايلي دنياي اسلام، نوعاً شجرهنامة خود را تا زمان پيامبر صلياللّهعليهوآلهوسلّم دنبال ميكردند و بدينترتيب ميخواستند اسلام آوردن خود را در چارچوب ايلي (به عبارت ديگر، تبارشناختي) توجيه كنند.
دوم اينكه، گروههاي عرب ـ خواه اجداد ايشان در كربلا جنگيده باشند يا نه (رجوع کنید به ادامه مقاله، بخش ترانههاي تاريخي) ـ به چند طريق ميتوانستند به گروههاي ايلي گوناگوني كه سرانجام هويت بلوچ يافتند بپيوندند. اين مكان وجود دارد كه برخي از لشكريان اصلي عرب در اين ناحيه باقي مانده باشند؛
دربارة مهاجرت در نخستين قرون اسلامي از عربستان به منطقة كرمان از طريق خليجفارس شواهدي موجود است. در اشعار، از ورود بلوچها به سيستان و مهماننوازي پادشاهي، و مردمآزاري پادشاهي ديگر سخن رفته، و اشارههاي پراكنده به نام جايهايي در مكران شده است (رجوع کنید به زبان و ادبيات بلوچي، ترانههاي تاريخي). احتمالاً اين نوع حركت به سوي شرق، معلول استفادههاي برخي از حكام جزء از لشكريان اجير
بوده است.
نخستين مدارك مهاجرت بلوچها به سند، به قرون هفتم و هشتم تعلق دارد. تقسيمبنديهاي عمدة ايلات بلوچ كه در اين اشعار آمده احتمالاً رويدادهاي اين دوره را منعكس ميكند. بر مبناي اين اشعار، از شخصي به نام ميرجلالخان كه رهبر تمام بلوچها بود چهار پسر به نامهاي رِنْد، لاشار، هوُت، كورايي و يك دختر به نام جاتو، كه با عموزادهاش مراد ازدواج كرد، باقي مانده بود كه پنج ايل عمدة ياد شده در اشعار، يعني رندها و لاشاريها و هوتها و كوراييها و جاتوييها، از فرزندان اين پنج نفرند. در اشعار، از چهل و چهار ايل (موسوم به «تُمَن» يا «بُولَكَ») ياد شده كه از آنها چهل ايل بلوچ، و چهار ايل خدمتكار و متّكي بدانها بودهاند. نامهاي مهم ديگري كه تا امروز باقي مانده عبارت است از دْريشَكْ، مَزاري، دُمْبْكي، و خوسا. ظاهراً هوتها پيش از ديگران در اين ناحيه بودهاند. اين كه برخي از نامها برگرفته از اسامي جايها در بلوچستان است، احتمالاً داراي اهميت است. در اشعار، از بسياري از ايلهاي برجستة كنوني ـ مانند بوگْطي، بُلِيدي، بُزدار، كَسراني، لِيگَري، لُنْد، و مَري ـ ياد نشده است. از آنجا كه اين ايلها احتمالاً در قرن نهم در بلوچستان بودهاند، نيامدن نام آنها در اشعار به اين معني است كه يا اين ايلها شاخههاي متأخرتر ايلهاي قديماند، يا در آن زمان بلوچ نبودهاند و پس از آن جذب بلوچها شدهاند.
در قرن نهم، مقارن با دورة ميرچاكَر (يا چاكُر) رند ـ كه بزرگترين قهرمان بلوچستان بود ـ موج ديگري بلوچها را به جنوب پنجاب برد. گروههايي از ايل رند از سيبي به پنجاب كوچ كردند و در درههاي رودهايِ چِناب و رَوي وسَتْلِج پراكنده شدند. دُوداييها (احتمالاً ايلي سندي كه طي دويست سال قبل از آن شكل گرفته بود) و هُوتها به سمت قسمت علياي رود سند و جِهْلَم رفتند. بابر (حك : 899 ـ937)، نخستين سلطان مغولي هند، در 925 در پنجاب بلوچهايي را يافت و هم او و هم جانشين او، همايون، ايشان را استخدام كردند. نخستين استقرار بلوچها در پنجاب، در زمان شاهحسين (874 ـ 908) در ملتان واقع شد. وي (احتمالاً به پاس خدمات نظامي) به ايشان «جاگير»ي اعطا كرد و همين امر بلوچهاي بيشتري را بدين ناحيه جلب كرد. در قرن دهم، عده كثيري از ايشان در پنجاب به آبادينشيني و كشاورزي پرداختند (رجوع کنید به ديمز، 1904 الف ، ص 34ـ43). بلوچهايي كه در سرزمينهاي كمارتفاع مستقر شدند بتدريج زبان رايج پيرامون خود را به كار گرفتند و پيوندشان با بستگان ساكن ارتفاعات قطع شد، گواينكه بسياري از آنها (كه تعيين نسبت آنها به كل ممكن نيست) هويت بلوچي خود را حفظ كردهاند.
رويدادهايي كه به تأسيس خاننشين بلوچ در كلات انجاميد. در قرن دهم، قدرت صفويان در ايران و مغولان در هند گسترش يافت و كشتيهاي اروپايي به درياي عمان و خليجفارس وارد شدند. منافع و مناقشات ميان اين سه قدرت خارجي، ناگزير در سياست داخلي بلوچها و گروههاي ديگري كه در ميان ايشان قرار داشتند مؤثر بود. رويدادهاي عمدهاي كه شالودة شعر حماسي بلوچ را تشكيل ميدهد و به عنوان جنگهاي ميان ايلهاي رند و لاشاري به ياد مانده است، در اين دوره پيش آمد (رجوع کنید به زبان و ادبيات بلوچي، ترانههاي قهرماني).
صفويان، عمدتاً از طريق بمپور و دزَك و سيستان، نظارت دقيقتري بر امور مكران اعمال كردند (روهربورن ، ص 12، 74، 82 ـ83). در 921، شاهاسماعيل ـ كه فاقد نيروي دريايي بود ـ ناچار سلطة پرتغاليها را بر هرمز پذيرفت و با فرمانده آنان، آلفونسو دوآلبوكرك ، عهدنامهاي منعقد كرد كه در آن پرتغاليها متعهد شده بودند در سركوب هرگونه شورش در مكران به شاه كمك كنند. ولي اين همكاري، كه در صورت تحقق يافتن، در نوع خود اولين قرارداد با نيروهاي اروپايي در ناحيه به شمار ميآمد، به سبب مرگ آلبوكرك به جايي نرسيد. پرتغاليها در 989 به دلايل نامعلوم بندرهاي گوادر و تيز ] طيس [ را ويران كردند (لوريمر ، ج 1، بخش 1 ـ الف، ص 7ـ 8).
در اوايل قرن يازدهم، هلنديها و كمي پس از آن انگليسيان به هرمز وارد شدند. در 1022 سِر رابرت شرلي ، كه سر راه خود به اصفهان به عنوان سفير در گوادر توقف كرده بود، نزديك بود به دست گروهي از بلوچها كه به كشتي او شبيخون زدند كشته شود. ولي بعدها وي در نامهاي به كمپاني هند شرقي در لندن (تأسيس: 1009/ 1600) توصيه كرد كه كارخانهاي در گوادر تأسيس كنند، زيرا محلي است خراجگزار ايران و از دست پرتغاليها در امان، و به آنها اطمينان داد كه «پربارترين داد و ستد را در جهان» خواهد داشت. در 1061، نيروهاي بلوچ از جانب پرتغاليها از مسقط دفاع كردند (گو اينكه چندي بعد در همان سال امام مسقط پرتغاليها را بيرون راند؛ رجوع کنید به لوريمر، ج 1، بخش 1 ـ الف، ص 39). همة اروپاييان، با ميل، گروههاي مختلف بلوچ را به صورت سربازان اجير يا براي محافظت از خود استخدام ميكردند. بلوچها در برابر اين بيگانگان غيرمسلمان با يكديگر متحد نشدند. بلوچ و بيگانه، به مقتضاي منافع و خصومتها، همكاري ميكردند يا ميجنگيدند.
در تمام اين مدت، مَلِكِ كچ از عبور و مرور از راه خشكي عوارض ميگرفت. او كه بر گوادر نيز مسلط بود، به گفتة پيترو دلا واله با دولت ايران نيز مناسبات دوستانه داشت. ولي در حدود 1029، ايل بليدي، كه ظاهراً از پيروان فرقة ذكري بودند، كچ را تصرف كردند و تا 1153 بر سراسر مكران مسلط بودند (لوريمر، ج 1، بخش 2، ص 2150ـ2151).

شيوع بدعتگذاري در مكران در اين دوره ممكن است آن را بيش از حد معمول از رويدادهاي نواحي كوهستاني جدا كرده باشد. قندهار و ناحية كويته ـ پشين چندبار بين صفويان و مغولان هند دست به دست شد، ولي اگرچه صفويان سرانجام بر قندهار استيلا يافتند و نسبت به مناطق كوهستاني تا كلات مدعي بودند (روهربورن، ص 13)، نفوذ مغولان در تاريخ بلوچها اهميت بيشتري داشت. به روايتي همايون، شال (كويته) و مَسْتُنْگ را به بلوچي به نام لَوَنْگخان داد ( > فرهنگ جغرافيايي < ، ج 5، ص 34)، شخصي به نام ميرقمبراني (كَنْبَراني)، با كمك مغولها، جَتها را از جهلاوان در جنوب بيرون راند، ولي پسرش، ميرعمر، با ارغونهاي قندهار درگير شد. زماني كه بابر قندهار را گرفت (929)، شاهبيگ ارغون به سند رفته بود و ميرعمر با استفاده از فرصت، كلات را تسخير كرد. رندها و لاشاريهاي مكران ـ كه شخصيتهاي ممدوح در ترانههاي قهرماني از قبيل ميرشيخ رند و پسرش ميرچاكر رند و ميرگوَهْرام لاشاري از جملة آنان بودند ـ ميرعمر را از كلات بيرون راندند و كشتند. ولي بلوچها در آنجا نماندند؛ ميرمَندو، پدرزن ميرچاكر، را در كلات گذاشتند و خود به كچّهي رفتند. ظاهراً ميرچاكر در ناحية سيبي و تنگ بولان مانده بوده است. گفته ميشود كه در 964، كمي قبل از مرگش، دستنشاندگي مغولان را پذيرفت. چندي نگذشت كه افراد ايل برهويي به سركردگي ميربِجَّر، پسر عمر، مندو را در كلات شكست دادند. پس ازميربِجَّر، كلات بار ديگر به دست مغولان افتاد ولي ايشان نتوانستند بر ايلات پيرامون آن مستولي شوند. قدرت مغولها، پس از اينكه قندهار را از دست دادند، در نواحي كوهستاني نيز ضعيف شد و برهوييها به سركردگي ميرابراهيم خان ميرواري بار ديگر كلات را تصرف كردند. ميرابراهيم از قبول حكومت سرباز زد، و منصب خاني به برادرزن او، ميرحسن، واگذار شد. ميرحسن نخستين «خان بلوچها» بود. واژة بلوچ (به معنايي كه در اين نوشته به كار ميرود) به افراد جامعهاي اطلاق ميشود كه تحت حكومت او و جانشينانش به وجود آمد. ميرحسن، اندكي پس از نيل به مقام خاني، بدون بر جاي گذاشتن فرزندي، درگذشت و حكومت در 1077 به ميراحمدخان قمبراني، مؤسس خاندان احمدزايي حكومتِ كلات، رسيد (بلوچ، ص 69ـ75؛ رومن ، ص 28ـ 29).

نوشته شده توسط خلیل احمد  | لینک ثابت |

 

    آگاهی ازپیشینه فرهنگی وسنتی اقوام ایران زمین یکی ازراههای شناخت فرهنگ ملی است  درواقع اقوام ساکن درپهنه ایران ازدورانهای بسیاردوروحتی پیش ازدرآمدن آریایی ها به این منطقه ، درپیدایی وگسترش تمدنها وفرهنگهای درخشانی کوشیده بودند، بی گمان این اقوام درکنارهم دریک تعامل فرهنگی ژرف بسرمی بردند.هریک ازاقوام ساکن ایران بخشی ازفرهنگ ایران راشکل می دهندودرباروری وغنای تمدن ایران نقشی ماندگارازخودبرجای نهاده اند.درمیان اقوام ایرانی ، قوم بلوچ ازاقوام دیرپا وکهن ایرانی است که دارای آداب ورسوم ، آیین ها وفرهنگ بومی ویژه خوداست. پژوهش درفرهنگهای قومی می تواندازدیدگاههای انسانشناسی ومردم شناسی فرهنگی صورت می گیرد، امری که شایسته است درایران درقالب تاسیس پژوهشگاههای انسانشناسی یا مردم شناسی به آن پرداخته شود.

   

مطلبی که ازپی می آیدپژوهشی است کوتاه درباره ویژگیهای قوم شناختی ،زبانشناختی وآیینی بلوچهای ایران. دانشگاه "اپسالا"ی سوئددر،تابستان79 کنگره ای پیرامون زبان وادب بلوچی برگزارکرد.دراین کنگره که به ابتکارخانم کاریناجهانی یک سوئدی علاقه مندبه توسعه زبان وفرهنگ بلوچی وبه هزینه دانشگاه مذکور برگزارشد،دهها تن ازادیبان ،نویسندگان وشعرای بلوچ ازجمهوری اسلامی ایران ،پاکستان ، اروپا و آمریکا ، حوزه خلیج فارس،افغانستان وآسیای مرکزی شرکت داشتند. درمیان بحث ها، موضوع رسم الخط بلوچی ازاهمیت خاصی برخوردار بود. اهمیت این موضوع به خصوص درآن است که درمیان نویسندگان بلوچ رسم الخط واحدی وجود نداردوهرنویسنده ای با توجه به سلیقه خاص خود واحیانا تحت تاثیر شرایط محیطی وکشوری که زندگی می کند رسم الخط مرتبط با زبان ، خط وکتابت همان کشوررا برای بیان افکار واندیشه های خود سهل تر می یابد، بنابراین نوعی پراکندگی در رسم الخط بلوچی وجود دارد، قصد خانم کارینا جهانی و دانشگاه اپسالا درسوئد آن بوده است که رسم الخط استاندارد وقابل قبولی بیابند که ازطرف نویسندگان بلوچ مورد پذیرش قرار گیرد .

      اما وقتی جهت گیری بحث ها به این طرف هدایت می شود که یکی از مشکلات رسم الخط استانداردبلوچی حروف فارسی – عربی است وبرای حل این مشکل پیشنهاد جایگزینی حروف لاتین می شود،باید قدری نگران بود . آیا چنین پیشنهادی خارج ازمطامع سیاسی است؟ من هنوز به جمع بندی واقع بینانه ای در این خصوص نرسیده بودم که مطلب آقای وکیلیان در روزنامه همشهری را به مناسبت یادبود زنده یاد انجوی شیرازی مشاهده کردم واز سر کنجکاوی آن را خواندم . ناخود آگاه به یاد پیشنهاد مطرح درباره رسم الخط زبان بلوچی در دانشگاه اپسالای سوئد افتادم واین سوال آزار دهنده که ما کجا می رویم وآنها کجا ؟ وقتی یک موسسه فرهنگی که طی مدت زمان طولانی سی ساله ای شکل گرفته وآن طور که نویسنده روزنامه همشهری توضیح داده است گنجینه ای گرانبها ازفرهنگ ملی مردم ایران است با این چنین سرنوشتی روبه رواست، انتظار داشتن ازاین که پاره فرهنگ بلوچ به عنوان یک اقلیت قومی کمترمطرح ومنزوی ودورافتاده مورد توجه قرارگیرد، طبعا انتظاری بیهوده است . ولی آیا فرهنگ ملی همه ایرانیان را پاره فرهنگ های پراکنده نمی سازند؟ چگونه است که دانشگاه اپسالا سوئد هزینه برگزاری کنگره ای رابرای استاندارد کردن رسم الخط همین قوم پراکنده ایرانی تقبل می کند ودهها نفر را ازگوشه وکنارجهان جمع می کند ، هزینه رفت وآمد واسکان آنها را دربهترین هتل ها می پردازد ولی ما با گنجینه های فرهنگی وملی مان این گونه برخورد می کنیم.

     جای تاسف این جا است که هیچ فرد یاسازمانی ویا نهادی خود رامسئول نمی داند .هویت ملی ایرانی وهویت اسلامی – ایرانی تفکیک ناپذیرند هربخشی ازآن که مورد بی مهری قرارگیرد ، بخش دیگرآن تحت تاثیر قرار خواهد گرفت.وقتی ما بافرهنگ ملی این گونه برخورد می کنیم آیا ما با دست خودمان فرصت ها  ا در اختیار دیگران قرارنداده ایم ؟آیا ما می توانیم ازدانشکاه اپسالا بخواهیم که درتلاش استاندارد کردن رسم الخط بلوچی ،ملاحظات ما درنظر بگیرد؟بلوچ یک قوم ایرانی است وزبان وفرهنگش با زبان وفرهنگ ایرانی عجین است.

      تقویت فرهنگ ملی بدون تقویت پاره فرهنگ ها ی سازنده آن امری دشوارومحال خواهد بود بنابراین نه تنها ضرورت حفظ وتوسعه مراکزفرهنگی نظیرمرکز فرهنگ مردم ایران که زنده یادانجوی شیرازی وهمفکرانش طی سالها بوجود آورده اند وجود دارد، بلکه ایجاد مراکزفرهنگی ویژه فرهنگ های بومی اقوام ایرانی نیز باید دردستورکار قرارگیرد، علی القاعده باید نهادی درجمهوری اسلامی ایران وجود داشته باشد که بتواند متولی چنین امر مهم وحیاتی باشد که بقای فرهنگ ملی ایرانیان به آن وابسته است. این که کدام دستگاه ویا نهاد دولتی ویا غیردولتی باید عهده دار چنین امرمهمی باشد ممکن است وحدت نظر کافی وجود نداشته نباشد. دانشگاهها ، وزارت ارشاد، صداوسیما ویا هردستگاه فرهنگی دیگرمی تواند به سهم خود به حفظ واشاعه فرهنگ های بومی کمک کند.با این حال تردیدی وجودنداردکه نیازبه تصمیم گیری درسطوح بالاتری وجودداردونیازهست که سیاستگذاری متمرکزی دراین خصوص صورت بگیرد.درغیراین صورت تردیدنبایدداشت که درغیاب ایران، کشورهای دیگرابتکارعمل رابه دست خواهند گرفت .همچنان که دانشگاه اپسالا درسوئدابتکارعمل راازدست دانشگاه سیستان وبلوچستان خارج کرده است وکارتحقیق واستاندارد کردن زبان ورسم الخط بلوچی رابه پیش می برد، ساده انگاری است که اگر تصورشود اهداف سیاسی وجود ندارد.دنیا ازغفلت ما استفاده می کند وبه تدریج مرکزیت فرهنگی ملی ایران دارد به خارج ازکشورانتقال می یابد.

       باتوجه به این گونه ملاحظات است که طرح مسائل فرهنگ قومیت های ایرانی  را به منظور جلب مشارکت ملی اجتناب ناپذیر می دانیم وبراین باوریم که هرچه شناخت ایرانیان ازیکدیگربیشتروقوی ترباشد، وحدت ملی وهمدلی ملی تقویت می شود واین درنهایت به سودنظام اسلامی ما خواهد بود بدون شک درمیان اقوام ایرانی قومیت بلوچ ازهمه کمتر شناخته شده است . این کمترشناختگی ،عوامل سیاسی – تاریخی واجتماعی خاص خود رادارد . هرگاه این کمتر شناختگی را درکناراطلاعات مخدوش ازبلوچ درجامعه ایرانی درنظر بگیریم . می توان گفت که تصورعمومی ازاستان سیستان وبلوچستان ومردم آن با قاچاق مواد مخدر پیوند خورده است این جفایی است که بلوچ وسیستانی بدلیل همسایگی اش با افغانستان به عنوان مهمترین تولید کننده مواد مخدر می باید تحمل کند.

 

 اما بلوچ کیست؟ دارای چه خصلت های فرهنگی است ؟ با چه زبانی حرف می زند؟ پیوند های زبانی ونژادی اش باسایر ایرانیان چه هست؟

 

       بحثی است که تلاش می شود به طور خیلی مختصر درجهت روشن شدن این واقعیت که بلوچ ایرانی است وپیوند های تاریخی ، نژادی وزبانی با سایر اقوام ایرانی دارد به آن پرداخته شود. تنها برای آنکه بلوچ ایرانی را به درستی بتوان شناخت باید آن رادربستر تاریخی اش نگاه کرد . دراین خصوص که آیا بلوچ ساکن تاریخی وبومی منطقه دیگر بوده است که اکنون ازآن بنام بلوچستان یاد می شود ویا نه بحث های زیادی وجود دارد و هنوزنمی توان به طور مستند وبا اتکا به اسناد تاریخی گفت که بلوچ از چه زمانی وارد بلوچستان شده است اما یک امر مسلم است وآن این که قبل ازورود اقوام بلوچ، منطقه مسکونی بوده وظن قوی ترآن است که اقوامی ازدراویدی ها هند درآن سکونت داشته اند. آثارکشف شده درمنطقه بلوچستان پاکستان بوسیله باستان شناسان چنین برداشتی راتقویت می کند . نیزبه لحاظ تاریخی مسلم است که بلوچها ازنژاد آریایی هستند ودرجریان مهاجرت آریایی ها به فلات ایران وارد منطقه شده اند .مشخصات ظاهری آنها با سایراقوام ایرانی نژاد آریایی نظیر کردها ]لرها ، فارسها وتاجیک ها یکسان است با این وجود درمورد منشا تاریخی قوم بلوچ نظریات متفاوت تری مطرح شده است.

     " رالی بهادرلاله هتورام" درتاریخ بلوچستان برداشت دیگری با استناد به یک شعربلوچی دارد .طبق این برداشت بلوچها ازنسل امیرحمزه ازخاندان قریش هستند که به هنگام حکومت امامین "امام حسن وامام حسین (ع)" ازمدینه به حلب کوچ کردند ودر آنجا تا شهادت امام حسین (ع) ماندند ودرپی اختلاف با یزید به کرمان وسیستان وبلوچستان مهاجرت کردند . ازنظر نویسنده تاریخ بلوچستان که خود از کارگزاران هند تحت تسلط انگلیس در بلوچستان بوده است ، لفظ بلوچ یا معرب آن بلوص درزبان مردم حلب به معنای بادیه نشین ویک لفظ عام است واختصاص به یک قوم ندارد . اما دراین شک وجود ندارد که بلوچها مرید امامین بوده اند ، ولی واقعیت آن است که نویسنده غیر ازیک شعر که منتسب به جلال خان است ودرزبان بلوچی وجود دارد هیچ سند تاریخی دیگری نیاورده است که بتوان به آن استناد کرد.

شعراین طور شروع می شود :

«ما مرید علی هستیم ودین وایمان ما ثابت است     فرزندان حمزه هستیم وبه این افتخار نصیب ما است   از منطقه حلب آمده ایم وبا یزید سرجنگ داشته ایم» .

       کربلا،بمپوروسیستان منزل مااست بزرگ قوم چهل وچهارطایفه مامیرجلال خان است درعین حالی که این شعربلوچی چنین ادعایی رامطرح می کندولی هیچ سندتاریخی وجودنداردکه آن راتاییدکند.فقط یک احتمال رامی توان مطرح کردوآن این که جداعلای خاندان رندولاشاری که دوطایفه هستندمیرجلال خان بوده وبه دلایلی خودرامنتسب به خاندان قریش کرده است،احتمال داده می شودکه گرایش رندولاشاربه امام حسین (ع) دراین ادعابی تاثیرنباشد.یک احتمال دیگرآن است که ممکن است خاندانی ازاعراب به بلوچستان مهاجرت کرده ودراینجا دربومیان حل شده باشدوذهنیت تاریخی همین خاندان درشعربلوچ انعکاس یافته باشد.

      آنچه چنین برداشته راتقویت می کندوجوداقوام بانژادهای متفاوت دربلوچستان است 0تیره سیاهپوست که به صورت برده ازقاره افریقا واردبلوچستان شده اندودرقسمت های جنوبی وسواحل بلوچستان وجودداردویا تیره بلیده ای یا سعیدی که ازخاندان های حاکم درمقطعی ازتاریخ بلوچستان بوده اند وازاعقاب اعراب هستندمی تواند مورد توجه قرارگیرد،ولی درهرحال این گونه خاندان های متفرق به مرورزمان درفرهنگ بلوچ جذب شده اندوزبان وفرهنگ بلوچ راگرفته اند.بنابراین ادعای "رائی بهادرلاله هتورام "ازاساس نادرست به نظرمی رسد، هر چند که وجودتیره هائی ازاعراب درسلک حکومتگران اعزامی دردوران تسلط اعراب برایرانیان غیرقابل انکار است ودربلوچستان نیزچنین تیره هائی ممکن است وجودداشته باشند،امابلوچ به دلایل تاریخی روشن ترازنژادآریایی است وزبانش پیوندهایی نزدیک بازبان وگویش های سایراقوام ایرانی آریایی نژادداردوبه احتمال قوی ازسواحل دریای خزربه کرمان وسپس منطقه سیستان وبلوچستان مهاجرت کرده اند.

       بلوچ درادامه همین مهاجرت است که تا حوالی سند و پنجاب پاکستان رسیده است .گذشته ازاین سیرمهاجرت بلوچ هنوزهم متوقف نشده است وهمچنان به طرف حوزه خلیج فارس ،امارات عرب وسلطان نشین مسقط وعمان ادامه یافته است وتا اوگانداوتانزانیادرقاره آفریقاکشیده است .به طوری که وقتی ماصحبت ازفرهنگ بلوچی می کنیم ، منظورتمامی اقوام بلوچ است که تحت تاثیرعوامل سیاسی وتاریخی درمناطق مختلف پراکنده شده اندواقوام بلوچ درحوزه سیاسی ایران تنهابخش کوچکی ازآنهاراشامل می شوند.اما درموردزبان بلوچی بایدگفت که اطلاعات ،بسیارکم وناقص است .همین قدرمشخص است که زبان بلوچی یکی ازتیره های زبانهای ایرانی است .ساختاروریشه های آن به پهلوی میانه نزدیک است ."شیرمحمدمری "درتحقیقات خودپیرامون زبان بلوچی قرابت های آن رادرکتیبه های تخت جمشیدوسنگ نوشته های دوران هخامنشیان یافته وادعا کرده که بسیاری ازلغات وواژه های مصطلح درزبان کنونی بلوچی درکتیبه ها عینا وجوددارند.

 

زبان بلوچی به دوشعبه تقسیم می شود:

1-     بلوچی شمالی(سرحدی)

2-   بلوچی جنوبی (مکرانی)

 

      درمقدمه فرهنگ معین درذیل واژه بلوچی ، زبان بلوچی دارای شعب متعددی دانسته شده وبه دوشعبه بلوچی غربی وبلوچی شرقی اشاره شده است که منظورهمان بلوچی سرحدی وبلوچی مکرانی است درادامه این بحث کوتاه آمده است :

     "این زبان درقسمتی ازبلوچستان وهمچنین دربعضی ازنواحی ترکمنستان شوروی رایج است .دربلوچستان علاوه بربلوچی زبان دیگری نیزبه نام دیگری نیزبه نام براهوئی متداول است که ازجمله زبانهای "دراوید" یعنی زبان بومیان هندوستان قبل ازنفوذقوم آریایی است. بلوچی اصلاازگروه زبان های غربی است وبلوچ هاظاهراازشمال به جنوب کوچ کرده اند.ولی بلوچی به علت مجاورت بازبانهای شرقی ایرانی بعضی ازعوامل آنهارااقتباس کرده است مانندگس(gess)  منزل، گوند ( govand) کوتاه ، گد ( god) جامه ، که نظایرآنها تنها درزبانهای شرقی ایران می توان یافت همچنین بلوچی بعضی ازلغات براهوئی وسندی را اقتباس کرده است . زبان بلوچی لهجه های مختلف دارد که مهمترین آنها بلوچی غربی وبلوچی شرقی است که هریک نیز تقسیمات فرعی دارد اما روی هم رفته به علت ارتباط قبایل بلوچ با یکدیگر تفاوت میان این لهجه ها زیاد نیست ".


  


نوشته شده توسط خلیل احمد  | لینک ثابت |

شروع دوران تمدن ماقبل تاريخ بلوچستان چهارشنبه چهارم آبان 1390 14:18
شروع دوران تمدن ماقبل تاريخ بلوچستان در عهد دوم است كه حدود 5000 سال پيش از ميلاد مى‏باشد. اساس زندگى انسان در اين دوران استقرار در مراكز مجتمع به نام روستاها است. با استقرار انسان در اين دوره در روستاها، خشت‏هايى از خاك رس كه شكل هندسى منظمى نداشتند ساخته شد. اين اختراع در وضع بناها و ساختمانها تحولى بزرگ بوجود آورد و بعدها منتهى به ساخت آجر شد كه منظم‏تر و داراى رنگ قرمز بود و در تزئين بناها از آنها استفاده مى‏شد. در كتاب تاريخ پيشرفت علمى و فرهنگى بشر آمده است: «بلوچستان فن قالب زنى‏آجر را ازسومر اخذ كرده است و شروع اين كار مطابق با ابتداى شروع كار پادشاهى سومر مى‏باشد. و اين بيان كننده وجود روابط تجارى ميان اين دو خطه است».

عصر مس:

در اين دوران از فلز و بخصوص از مس چكش كارى شده و همچنين از منگنز استفاده مى‏كردند و از آن اشيايى مانند درفش و سنجاق درست مى‏كردند. ولى هنوز ذوب فلزات را نمى‏دانستند. ولى پس از فراگيرى ذوب فلز، آثارى از كوره ‏هاى ذوب فلز در بلوچستان، سيستان و دشت قزوين ديده شده كه از قديمى‏ترين كوره‏ هاى ذوب فلز در جهان هستند. در كتاب ايران در سپيده‏ دم تاريخ آمده است: «ظروف سفالين رنگين نقش‏دار كه در سراسر ايران پيدا شده ‏اند از برجسته‏ ترين خدمات انسان عصر مس به تمدن بشرى هستند. جانشين بى‏واسطه سفالهاى رنگين ايران در اوايل دوره‏ سنگ، مس به شمار مى‏رود. ظروف ياد شده در شوش و نواحى ديگر ايران و از جمله در بلوچستان در شرق ايران پيدا شده‏ اند».

به نظر امير توكل كامبوزيا، عصر مس كه پيدايش آن در بين‏ النهرين است به واسطه معادن مس موجود در بلوچستان است چون در سراسر بين‏ النهرين، ناحيه‏ اى پيدا نمى‏شود كه معدن مس داشته باشد در حالى كه در بلوچستان معادن قديمى وجود دارد كه در گذشته از آنها استخراج مى‏شده است و از طريق دريا براى سومر حمل مى‏شده و به شهرهايى همچون «اور»مى‏رسيده است. نمونه‏ اى از اين معادن تعطيل شده از منطقه نصرت‏ آباد و زاهدان تا چابهار به صورت پراكنده وجود دارند.

عصر مِفْرَغْ (2000 ق.م):

طبق بررسى‏هاى انجام شده باستان‏شناسى در دره سند و غرب آن دربلوچستان، ويرانه قرارگاههايى متعلق به عهد مفرغ ديده شده است كه نشان دهنده پديده شهر مى‏باشند. لزوماً اين شهرها به عنوان مراكز كشاورزى بودند گرچه تجارت نيز به عنوان عاملى در انتخاب محل و خصوصيات شهرى مؤثر بوده است. نمونه اين مراكز شهرى در ناحيه «مِهِى»در جنوب بلوچستان در دوران تمدن «كَوْلى» مى‏باشد كه حكم لنگرگاه تجارى داشته است و ظروف سنگى زينت كارى شده كه در اين محل پيدا شده‏ اند بيان كننده وجود ارتباط بين تمدن سومر و تمدن كولى هستند.

به عقيده برخى از باستان شناسان ، ارتباط گسترده‏ اى بين تمدنهاى سومر، هند و بلوچستان وجود داشته و طبق نظريه دكترهال، سومريان فرهنگ‏شان را از هند گرفته‏ اند، ولى هم سومريان و هم هنديان اوليه داراى يك اصل و فرهنگ مشترك هستند كه در بلوچستان بوده است. در حقيقت بلوچستان به عنوان واسطه‏ اى بين دو تمدن كهن هند و سومر بوده، و حتى مى‏توان گفت كه هنديان و سومريان فرهنگ خود را ابتدا از بلوچستان اخذ كرده‏اند و تمدن بلوچستان با تمدن غرب و شرق هماهنگى داشته است. گيرشمن در كتاب ايران از آغاز تا اسلام چنين مى‏گويد: «تمدن ظروف سفالين منقوش در سراسر فلات ايران ظهور كرد، اين فن در جاده جنوبى تا سيستان كشيده شد و از آنجا به بلوچستان و دره سند سرايت كرد و از سوى شمال، شالوده فرهنگ و تمدنى را كه در ناحيه مرو يافته شده است، بنا نهاد و به احتمال قوى به بلخ رسيد
نوشته شده توسط خلیل احمد  | لینک ثابت |

بلوچ يكي از اقوام اصيل چهارشنبه چهارم آبان 1390 14:16

استان پهناور و استراتژیک سیستان و بلوچستان با بیش از یکهزار و ۴۰۰ کیلومتر مرز

 آبی و خشکی، همسایگی با کشورهای افغانستان، پاکستان و عمان و با بیش از

۱۱ درصد مساحت کل کشور با ۱۸ هزار و ۷۵۹ کیلومتر مربع وسعت شامل بخش

سیستان با ۱۴ هزار و ۶۱۷ کیلومتر مربع وسعت (۵/۷ درصد) و بخش بلوچستان با

۱۷۲ هزار و ۸۹۲ کیلومتر مربع وسعت (۵/۹۲ درصد) و با تنوع قومی - مذهبی اقوام

 متعددی را در آغوش گرفته است. در این فرصت به تاریخچه و نقش قوم بلوچ که بیش

 از دو سوم جمعیت استان را در بر می گیرد و نقش آن در تقویت هویت ملی ایران

پرداخته می شود.
 اولین و آغاز بلوچ ها به قرن ششم قبل از میلاد برمی گردد یعنی زمانی که کوروش،

 بنیانگذار امپراتوری هخامنشی، آنها را تشویق کرد تا در ایالات شمالی ایران ساکن

 شوند. بلوچ ها مدت یکهزار سال در آن مناطق کوهستانی اقامت داشتند و به عنوان

 نخبگان سپاه امپراتوری هخامنشی و ساسانی خدمت کردند. در عهد هخامنشیان،

کیانیان و ساسانیان بلوچ ها ستون فقرات نیروهای نظامی پادشاهان باستانی ایرانی

بودند. در اواخر عهد ساسانی و مقارن ظهور اسلام، بلوچ ها از شمال و شمال غرب

 به جنوب ایران در کرمان مهاجرت کردند و تا حمله مغول در آنجا اقامت کردند و پس از

 آن بار دیگر به جانب شرق مهاجرت کردند و در مناطق کنونی ساکن شدند. 


 فردوسی در شاهنامه ، بلوچ ها را ستون فقرات سپاه ایران در جنگ علیه تورانیان در

 دوران کیکاووس و کیخسرو می داند و می گوید؛ «در بسیاری از موارد که دشمنان

 عرصه را بر ایران زمین تنگ کرده اند در آن حساس ترین شرایط مرزداران بلوچ در نهایت

 وفاداری و میهن دوستی از دادن سر خویش دریغ نورزیدند و نیز بلوچ ها بخشی از

 نیروهای نظامی انوشیروان بودند و در هنگام استقبال سپاه او از سفیر چین در میان

 گارد سلطنتی جنگجویان گیلان، آلان و بلوچ با سپرهای طلایی حضور داشتند».

 
 فردوسی ادامه می دهد؛ «آنگاه که سیاوش برای نبرد با افراسیاب زبده ترین نام

آوران را برمی گزید قبل از همه سپرور آن شیراوژن کوچ و بلوچ را شایسته همرزمی

 رستم و طوس دانست:


 گزین کرد ز آن نام آوران سوار/ دلیران جنگی ده و دو هزار

 
 هم از پهلو، پارس، کوچ و بلوچ/ ز گیلان جنگی و دشت سروچ

 
 سپرور پیاده ده و دو هزار / گزین کرد شاه از در کارزار


 کیخسرو هم برای انتقام خون پدرش سیاوش نیازمند دلاوری های دلاورمردان بلوچ

بود. شاه اشکش را که یکی از پهلوانان ایرانی بود به فرماندهی بلوچ ها گماشت.

 اشکش با سپاهی از پلنگ افکنان کوچ و بلوچ که هیچ گاه به جنگ پشت نمی کردند

 با پرچمی پیکرپلنگ که گویی از آن جنگ و دلاوری می بارید به گرفتن انتقام خون

سیاوش آماده نبرد کرد. شاه ایران از این دلاوری و احساس مسوولیت دلاورمردان بلوچ

 شادمان شد و بر آنان آفرین گفت:


 پس گستهم اشکش تیزگوش/ که با زور و با مغز و هوش


 سپاهی ز گردان کوچ و بلوچ/ سگالیده جنگ و برآورده خوچ


 که کس در جهان پشت ایشان ندید/ برهنه یک انگشت ایشان ندید

 
 درفشی برآورده پیکرپلنگ / همی از درفشش بیازید جنگ


 نگه کرد کیخسرو از پشت پیل/بدید آن سپه را زده برد و میل پسند آمدش سخت و

کرد آفرین /بدان بخت بیدار و فرخ نگین


 به گفته لمبتون، رهبران طوایف بلوچ نیز همانند روسای ایلات کرد وترک در میان

سپاهیان نادرشاه، کریم خان زند و محمدشاه قاجار حضور داشتند، مثلا نادرشاه

نصیرخان بلوچ را به دلیل خدمات نظامی اش در جریان حمله به هند به سمت

بیگلربیگی بلوچستان منصوب کرد و حکمرانی کهگیلویه و بویراحمد در غرب ایران را به

 محمدخان بلوچ واگذار نمود که در جنگ علیه عثمانی شرکت کرده بود.


 در سال ۱۲۵۹ ق. هم امیرکبیر، محمدرضا خان نخعی، سردار بلوچ را به

 سمت فرماندار سیستان منصوب کرد و موطن اصلی بلوچ های افغانستان و پاکستان

 هم ایران بوده است و در دهه ۱۸۷۰ میلادی بلوچستان بین سه کشور ایران،

افغانستان و هند (پاکستان کنونی) تقسیم شد.


 دکتر احمدی می گوید؛ «از آنجا که دولت صفوی هویت ایرانی را بیشتر به یکی از

 اجزای تشکیل دهنده آن محدود کرد، باعث بیگانه شدن بخش های مهمی از جامعه

 ایرانی نظیر کردها، افغان ها، بلوچ ها و ساکنان آسیای مرکزی از دولت ایران شد و

به دنبال مداخله نیروهای بین المللی و بهره برداری آنها از این رنجیدگی ها بود که

زمینه های جدا شدن این بخش های جامعه ایرانی از پیکره جغرافیایی ایران فراهم

شد» و در ادامه می افزاید؛ «برخلاف پاکستان در ایران هرگز یک جنبش سیاسی

قوی در بین بلوچ های ایرانی علیه دولت مرکزی ظهور نکرد یک دلیل عمده اش فقدان

گرایش قومی در میان بلوچ های ایرانی و پیوندهای عمیق تاریخی، زبانی و فرهنگی بلوچ ها با ایران بوده است».


 در ارتباط با زبان بلوچی هم دکتر مهری باقری در کتاب تاریخ زبان فارسی اش می

نویسد ؛ «زبان بلوچی جزو مهمترین زبان های ایرانی دوره جدید به شمار می رود که

 دوره جدید خود صورت تحول یافته و دنباله طبیعی زبان های ایرانی دوره میانه و دوره

 میانه صورت تحول یافته زبان های دوران باستان است». 


 محققی دیگر به نام امیر توکل کامبوزیا نوشته است؛ «اگر شما فرهنگ زبان پهلوی را

 در مقابل یک فرد بلوچ بگشایید و لغاتی از هر صفحه آن پیدا کنید و به او بگویید او

خواهد گفت آقا زبان پهلوی یعنی زبان بلوچی».


 در جریان جنگ تحمیلی هم یک سرهنگ بلوچ با ۹ نفر پرسنل به مدت ۲۴ ساعت در

مقابل یک لشکر عراقی مقاومت می کند که بالاخره آن تپه به نام آن سرهنگ

غیرتمند ایرانی بلوچ به «تپه طلایی» نام گذاری می گردد و با اینکه تپه استراتژیک

۴۰۲ توسط یک گردان به فرماندهی سرهنگ بلوچی حراست می گردد و صدام

 حسین برای واحدهای عراقی که بتوانند آن تپه را از چنگ آن فرمانده غیرتمند ایرانی

 در بیاورند جایزه ویژه ای یعنی سوئیچ ۴۰۲ دستگاه اتومبیل بنز را در نظر می گیرد که

 بالاخره عراقی ها به رغم تلاش برای گرفتن جایزه ویژه موفق به تصرف تپه ۴۰۲ نشدند.


 در خاتمه توجه خوانندگان گرامی را به بخشی از سخنان محمود دولت آبادی

نویسنده نامدار و گرانقدر ایرانی تحت عنوان «دیدار بلوچ» جلب می نمایم؛ «...بیشتر

 مردان موقر، آرام و متکی به درون و کم توجه به بیرون از خود در پوشاک های سنگین

 و پسندیده... من این پوشش را خیلی دوست می دارم، نجابت و اصالتی دارد... این

چهره ها را من خیلی دوست می دارم.


 این پوست های تیره عصاره آفتاب را و طعم خاک را و تهاجم باد را و شوق به آب را در

 خود حل و هضم کرده اند. این چهره ها از فراسوی تاریخ با انسان سخن می گویند...

 اینان پیروزمندان بر فقر و بی تابی هستند... چقدر احساس آرامش می کنم در میان

این مردم... دیدن مردم و فقط دیدنشان حتی به آدم بار دیگر این باور را می دهد که

زنده است شاید این به لحاظ پیوند بی پیرایه ای است که بین تو و آنان برقرار می شود».
نوشته شده توسط خلیل احمد  | لینک ثابت |