شیرانی (نارویی)

شیرانی نام طایفه ایی است در بلوچستان جنوبی ایران(مکران) کم حدود 300سال بر بلوچستان حکومت کرده اند ویکی از طوایف ایل نارویی میباشند
حوزه ی تحقیق محدوده ای است که تابع حکومت بنت در زمان خاندان شیرانیها است و آن شامل منطقه ای است
بنت و دشتهای که تابعی از بنت است ،فنوج و کتیج که در اسناد از آنها به عنوان فنوج ویشته هم نامبرده می شود.
این منطقه در جنوب غربی بلوچستان قرار دارد و در تقسیمات کنونی کشور دهستا نهای بنت و فنوج و کتیج تابع بخش بمپور از شهرستان ایرانشهر ،و دشتهای تابع شهرستان چاه بهار می باشد.
دامنه ی حکومت بنت تا زمان علیخان ،آخرین حاکم خاندان شیرانیهای محدود به دو منطقه ی بنت و دشتها بود .با مرگ محمد خان شیرانی حاکم فنوج و کتیج نیز جزو قلمرو حکومت بنت شد.

اوضاع جغرافیائی
قلمرو حکومت بنت در زمان علیخان نقدی محدود بود ،از جنوب به دریای عمان حد فاصل رود خانه های رابچ و سدیچ ،از شمال به مناطق دلگان و مسکوتان ،از شرق به مناطق لاشار و مسکوتان ،واز غرب به کوههای بشاگرد از ناحیه تنگ تامیهان
مناطق فنوج و کتیج کوهستانی هستند. وهوای انها از دیگر قسمتهای حوزه تحقیق خنک تر است .فنوج در حد بالای حوزه ه ی آبریز رودخانه رابچ واقع ،و شامل یک فرورفتگی است که از شرق به غرب کشیده شده است.ارتفاع آن از سطح دریا 800متر .تمام این دو منطقه آبی است که توسط چشمه های ،قنوات و رود خانه های آبیاری می شوند .مهمترین محصولات آن ها خرما ، ذرت و گندم است .علاوه بر آن کشت برنج در فنوج ،در توتون در کتیج اهمیت بسزائی دارند ،خرمای در امتداد رودخا نه ها قرار دارند،و در پاره ای آر آنها تمامی زمین های روستا به وسیله ی آب همان رود خانه مشروب می شوند.
فنوج در دامنه ی کوه سفید واقع است.راه ارتباطی فنوج جاده ای است خاکی به طول 90کیلومتر از ده اسپکه – که در 120کیلومتری شهرستان ایرانشهر قراردارد.ده فنوج وده کتیج نیز توسط جاده ای به طول تفریقی 60کیلومتر به دیکدیگر مرتبط می باشند .راه ارتباطی بنت و فنوج نیز جاده ای است مال رو در پیچ و خم رودخانه رابچ .این رودخانه در منطقه ی فنوج به نام رود خانه فنوج و در نزدیکی بنت به نام رود خانه ی بنت خوانده می شود.

واژه بلوچ و معناي آن از ديدگاه مورخان

بیشترین ساکنان بلوچستان بلوچ ها هستند.  هرتسفلد نام بلوچ را برگرفته از رویة مادی واژه « برازاـ واچیا » BRAZA- VACHIYA ( فریاد بلند) که در زبان پارسی باستان نیز بدین گونه است، می داند و مُکلِر آن را برگرفته از واژه گدروسیا GEDROSIA در زبان یونانی کهن بلیو نام بلوچ را برگرفته از واژه « بالااِچا »BALAECH A دانسته و گیلبرتسن آن را برآمده از واژه سانسکری  « مالِچا » MALECHA  به معنی دون دین می داندجعفری واژه بلوچ را برآمده از به هم پیوستن دو واژه « پّهل » ( پهلوان ) فارسی و « اوچ » ( بلند ) سنسکریت به معنی پهلوان بُرز و بلند بالا دانسته و نوشته که جت ها که در زمان ساسانیان به بلوچستان آمدند و باشنده این دیار شدند آن گاه که تازه از راه رسیدگانی بلند بالاتر از خود را دیدند آنان را بلوچ نامیدند راولینسن نام بلوچ را دگرگون گشته نام بلوص شاه بابل دانسته و سایکس می نویسد که این گروه چون در سرزمین کوسان در خاور کرمان می زیستند کوسی و کوشی نامیده شدند و کوش و بلوص پس تر به گونه کوچ و بلوچ در آمد. از آن چه که آمد در می یابیم که بلوچ ها باشندگان بلوچستان امروز نبوده اند و به گمان پیرامون سال های پسین دوران فرمانروایی ساسانیان و سده های آغازین اسلامی پا بر این دیار نهاده اند.  از آن روست که باید ریشه نژادی آنان را جُست و سرزمینی را که آنان از آن به راه افتاده و به سرزمین امروزی خود آمده اند یافت.

بلوچ ها کیستند؟

مردمشناسان از نگاه اندام، اندازه جمجمه، گونه و رنگ چشم و مو آنان را هندوایرانی می دانند.  ایوانف ریشه و تبار بلوچ ها را ایرانی می داند اما نه به گونه ایرانی های خاوری و کُردها  و کرزن بر پایة برآیند پژوهش زبانشناسان زبان بلوچ ها را از شاخه ایرانی زبان های هندواروپایی دانسته است.  زبان بلوچی از گروه زبان های ایرانی باختری است و با زبان ایرانی میانه و پارتی خویشاوند است.  خویشاوندی بلوچی با زبان های شمال باختری ایران می تواند راهی برای یافتن خاستگاه آنان باشد.

:گيلان خواستگاه كوچ و بلوچ

بلوچ ها و کوچ ها چگونه در کوهستان های کرمان پدیدار شدند؟  در فتوح البلدان بلاذری و تاریخ طبری که در  سده های دوم و سوم نگاشته شده اند به هنگام نگاشتن رویدادهای کرمان یادی از کوچ و بلوچ ها نمی رود.  پس بی گمان آنان در آن زمان در کرمان نمی زیسته اند.  کجا بوده اند؟ برخی در این تلاشند که آنان را باشنده شمال خاوری ایران در مرز شمالی خراسان بدانند و می گویند که آنان در برابر تازش هیاطله از سرزمین و زیستگاه خود گریخته و رو به جنوب نهاده اند و با تازش مغولان و تیمور به بلوچستان امروز آمده اند، که نمی تواند راستینه ای در تاریخ باشد. بی گمان راه کوچ آنان از شمال باختری ایران به جنوب خاوری بوده است.  تاریخنگار بلوچ جعفری می نویسد که بلوچ ها از دو راه راهی جنوب خاوری شده اند یکی راهی که از حلب در سوریه می آمد و دیگر راهی از کوهستان البرز. پژوهشگران بسیاری بلوچ را از باشندگان سرزمینی در جنوب باختری دریای خزر  دانسته اند. دیمتری الکساندروف تاریخنگار روس می نویسد کوچ ها در دو سوی سپیدرود در گیلان می زیستند و بلوچ در کوهستان و درکنارشان میان بلندی های البرز باختری و بلندی های جنوبی کوه های تالش.  تاریخنگار آذربایجانی مدداف نوشته است تالش ها در جنوب سرزمینشان همسایگانی داشتند که بعدها نام بلوچ بر خود گرفتند وی به  گونه ای بر آن است که بگوید بلوچ ها نیز شاخه ای از کادوس ها، باشندگان کوه های گیلان در دوسوی سپیدرود و    کوه های تالش که گالش ها و تالش های امروز بازماندگان آنانند،  بوده اند. هنوز در میان تالش ها ضرب المثلی هست که می گوید « بلوچ مرز نمی شناسد» و شاید این از آن رو باشد که به گاه همسایگیشان بارها مورد تازش بلوچ ها بوده اند.  ضرب المثل دیگری میان تالش هاست بدین گونه که « آرام آواز نخوان بلوچی بخوان » یعنی بلوچ با آوای بلند آواز می خواند.  هیچ نشانی بر زیستن بلوچ ها در هزار سال پسین در کوهستان های باختر سپیدرود در مرز میان استان های گیلان و زنجان و آذربایجان خاوری نیست و بی گمان این ضرب المثل ها نشانی بر همسایگی آنان در روزگاران بسیار دور دارد. گر کوچ را بدانگونه که امروز در گیلکی کوچک معنی دارد کوچک بپنداریم در برابر آن بلوچ در زبان مردم کوه نشین گیلان معنی تنومندی دارد مانند « بلوچه گو » که به معنی گاو تنومند است و براین پایه می توان پنداشت که بلوچ های باشندة آن زمان گیلان تنمومند بوده اند و کوچ ریز اندام.  ضرب المثلی در گیلکی هست بدین گونه که « بلوچ دونه او جور جورون چه خبره » یعنی بلوچ می داند که آن بالا بالاها چه خبر است که نشان بر بلندی اندام یا برکوه نشینی بلوچ دارد و ضرب المثل « بلوچی سپر نِخّی » یعنی بلوچ سپر نمی خواهد که شاید نشان بر پردلی بلوچ در جنگ داشته باشد. هنوز در میان بلوچ ها برای نام بردن از گروه های گوناگون مردم پسوند « زای » به کار می رود که همسان واژه  « زی » گیلکی به معنی فرزند و زاده است و زای بلوچی نیز همین معنی را دارد.

منبع:http://ganjavar.blogfa.com

بلوچی شعر

دل ءِ آزگیں ٹپاں کدین ۓ  کجا روۓ

وتارا ھر روچ سمبہین ۓ کجا روۓ

تو گوں وش زیمریں پاد ءِ پازیب ءِ توارءَ

ھر شپ منا چہ واب ءَ  گڈین ۓ کجا روۓ

سر گِرۓ گوں مہلبان بگش کہی میتگ ءَ

اے دل ‏‌‏ءِ توکا آساں بلین ۓ کجا روۓ

                سندھ ءِ کپوت ءُ شانتل ءَ زھیر یگ کن ۓ            

   وتی ہمراھاں درہیں سرگرین ۓ کجا رو ۓ

ھمک سھب ءُ بیگاہ ءَ گْوزۓ دیم ءَ مۓ

چارۓ نثار ءَ مُورک ءَ مجین ۓ کجا روۓ

 

احمد نثار(بلوچستان)

ضرب المثل بلوچی

*داتگین دادانی پد ء نامرد جننت 

چیزی که دادی برای  پس گرفتنش فقط نامردا برمی گردن

*دست گون هّرء نه رسیت کرُگّ پالام کنت 

دستش به الاغ نمی رسه بچه الاغ ...

*دلمانگی نه کُشیت کجینیت 

چشم داشت یا انتظار تو رو از بین نمی برد بلکه باعث رنجشت می شود

*کبران کلمپوگ مان نیست

برای مواقعی که می خواهی کسی را تهدید کنی استفاده می شود=قبرها خالی نیستند(معنیش توی همین مایه هاست)

*لشکر ء جنوک آباد بیت بلی لاپ ء جنوک آباد نه بیت

کسی که یه ملک را به خاطر رفاه مردم فتح می کند خوشبخت می شود ولی کسی که بر تو ظلم کند هیچ موقع خوشبخت نمی شود

*لوگ ء مُهر کن همسایگ ء دُز مکن

ضرب المثل معروفی است=در حیاط خونتو قفل کن همسایتو دزد نکن

*مرد گون مرد توک وارت

برای کسی که می خواهی تهدیدش کنی استفاده می شود =می بینمت

*کنری که بر کنت  دوکا مه سر وارت

 درخت کنار که ثمر می دهد بچه ها بطرفش سنگ پرتاب می کنند – سنگ به سرش می خوره ( جواب نیکی را به بدی دادن )

*هوشتری که شومن چراگاهی دیرن

شتری که شوم و ذلیل باشه واسه چرا راه دوری میرود –احتمال دزدیدن و گم شدن آن زیاد است

*مار ستر پیچ و تابن هودونگ دپا راست بیت

مار هرچه پیچ و تاب داشته باشه دم سوراخش راست میشه


*سورین پیش بوریت تا په رئدگا رسیت

  برگ درخت جنگل اول شور راببری بعد به اصلش می رسی = سختی بکش تا موفق بشی


*کپتگن کوه و جح جته جونپان

کوهها پایین افتادند و تپه ها رشد کردند = حاکم شدن آدمهای بی اصل نزاد سقوط آدمهای اصیل


*دل په هوس میر نبیت

کسی توی دلش آرزو بکند میر و سرور نمی شود --  معامله بدون پشتوانه نمی شود

*مه دیر سرئن کورا مدار   

سیه مارئ بیلا مزیر                                                                                        بی بوندرئ سانگا مکن  

کم سر درئ همراه مبی   

نوک کیسگئ واما مکن                                             

بارا گو حوش برا  مبند  

  توی رودخانه های که سرچشمه آنها خیلی دور است توقف مکن --  مار زنگی را بدون دلیل مزن  -  با بی بند و بار ازدواج مکن – با کسی که هیچ نمی داند همراه مشو  -  از تازه به دوران رسیده قرض نگیر  --  بارت را با ریسمان ضعیف مبند

 *پیرین کپوت رامگ نبیت

پرنده وحشی پیر رام نمی شه


*شپ ستر تهارن نئ په ماتو گوهار

شب هرچه تاریک باشه منتها آدم مادر و خواهرش را میبینه


*یه نپرئ پترا گوات بارت

زیر انداز یک نفر را باد می برد - تو هر کاری اتحاد لازم است .

*پوروشت منی شاهی گوراب

  *آچاری لوهین مه زرا

*نیئ هچ کس منا سیاد نکن

* آ پیشی بران یاد نکن  

شکسته لنج من  -و لنگرش آویزان است – حالا هیچ کس مرا خویش و قوم خود نمی کند – از گذشته یادی نمی کنند (که من کمکشون کردم) گرفتاری واسه هر کسی پیش میاد    نباید  موقع گرفتاری ان را  تنها گذاشت

*باز برا مرد په دور سرین ساتان رپتگن                                                                                             کادرئ  واست بیت سر سلامت آتکگن   

زیاد اتفاق افتاده که مرد به سفر می رود ولی چنانچه رضای خدا باشد بر می گردد (هر کاری با رضای خدا ممکن است )


*بچ اگه لیگار و پچار ماتن   بلئ مهری چه کولین عالما زیاتن    

فرزند اگر علاف و از مادر کم نسلی باشد منتها دوستی اش نسبت به مادرش از تمام دنیا بیشتر است    ( مهر خانوادگی نزاد و اصل نمی شناسد

آپ ء دُزی نمبگ چیر نه بیت

اگر آب بدزدی نم های آب پنهان نمی مانند

آ زهم كه پر جوهر انت دست نامردان بد گوهر انت 

آن شمشیری که جوهرش بیشتره دست افراد بی خاصیته

اُشتر ببو دور بچار هر مبو سُرمب مچار

ضرب المثل پر کاربردی است =شتر باش دور ببین ...

بی امیتئ سرا کس نساهیت برات اگان کور انت گوهار امیدوار انت

برادرش اگر کور است خواهرش هنوز بهش امیدوار است

کسی که اهمیت نداشته باشه سر شو کچل نمی کنن

تو بجن تژن و ببند بهتام په گشگ بنّام نبیت وشنام

تو هر چی می خواهیی بگی بگو کسی که عزت و شخصیت داشته باشه با حرفای تو بدنام نمی شود

چُکّ ء بدل چُکّ انت بلی براس ء بدل گار انت

جای فرزند ، فرزند میشه  جای برادر وخواهر را پر نمی کنه


دادشاه

دادشاه یا میر دادشاه، یک زمیندار کوچک و کشاورز روستایی بلوچ، ساکن در منطقهٔ کوهستانی (سفید کوه) واقع در مرکز بلوچستان بود، که در اوایل دهه ۵۰ میلادی (اواسط دهه سی خورشیدی)، علیه دولت مرکزی ایران، سر به طغیان گذاشت. وی که برخی او را دادشاه سفیدکوهی، و از منطقه سفیدکوه واقع در مکران بلوچستان دانسته‌اند، از اعضای قبیله شیرانی محسوب می‌شد و برخی علت طغیان او را، تعدی و ستمی دانسته‌اند که از جانب خوانین محلی به وی و خاندان و قبیله اش روا داشته شده بود و بدین دلیل معتقدند که همین موضوع، در کنار حمایت حکومت پهلوی از خوانین محلی، به طغیان وی، سمت و سوی ضد رژیمی داده‌است.

دادشاه به همراه برادرش، محمد، و چند تن دیگر از افرادش، در روز چهارم فروردین ماه سال ۱۳۳۶، و در نیمه راه چابهار - ایرانشهر و در پیچ خم‌های تنگ سرحه، واقع در منطقه کوهستانی لاشار - به اشتباه راه را بر خودروی کارول، رئیس اصل چهار ترومن در منطقهٔ کرمان و کارمندان او بست، و چهار نفر مردان سرنشین این خودرو، یعنی کارول ۳۴ ساله، ویلسون همکار ۳۳ ساله او، و همچنین مترجم و رانندهٔ ایرانی آنها، و همچنین مدتی بعد، آنیتا کارول، همسر ۳۵ سالهٔ کارول را (که به اسارت گرفته بود)، به طرز فجیعی به قتل رساند. گرچه دادشاه قبل از این هم، افراد دیگری را به قتل رسانیده بود، امّا قتل فجیع کارمندان اصل چهار ترومن، که به منظور انجام فعالیت‌های عمرانی به آن منطقه آمده بودند، حساسیت جهانیان را برانگیخت و به موضوع طغیان او، ابعادی جهانی و بین المللی بخشید، طوریکه دولتهای بیگانه و از جمله بخصوص دولت ایالات متحده آمریکا، حکومت پهلوی را برای دستگیری هر چه سریعتر دادشاه و سرکوب طغیان او، تحت فشار گذاشتند.

با این وجود، و با اینکه دولت مرکزی ایران، مُدام نقشه می‌ریخت تا وی را دستگیر نموده و یا از سر راه بردارد، اما این تلاش‌ها، با تغییر موضع دائم دادشاه و یارانش در کوهستان و رفتنشان از کوهی به کوه دیگر، به جایی نمی‌رسید، تا اینکه دولت مرکزی به ناگزیر اقدام به تبانی با سران قبایل محلی بلوچستان نمود و با همراهی آنان در ۲۱ دی ماه ۱۳۳۶ دادشاه را به کمین گاه کشید و وی را به قتل رسانید.

گرچه برخی دادشاه را یک یاغی آدمکش دانسته‌اند و از وی به خاطر قتل‌های متعددی که مرتکب شده و از جمله بخصوص به خاطر قتل ناجوانمردانهٔ یک زن بی آزار و بی پناه آمریکایی انتقاد کرده‌اند، امّا برخی دیگر در مقابل وی را از نامدارترین چهره‌های ملی در تاریخ معاصر بلوچ‌ستان دانسته‌اند و از وی با عنوان یک قهرمان افسانه‌ای بلوچ یاد کرده‌اند، طوریکه زندگی و مبارزات او را در ترانه‌ها و سرودهای بیشماری که شماری از آنها هنوز هم در سرتاسر بلوچستان ورد زبان مردم است، نقل شده‌است.

دادشاه، قاتل یا مبارز

ثمین باغچه‌بان در یاداشتی با عنوان ۴۵ سال قبل در بلوچستان از قتل فردی به نام «محسن شمس» به دست دادشاه صحبت کرده و نوشته‌است:

« محسن شمس، وقتی یک گروه پژوهشی را در بلوچستان راهنمایی می‌کرد، با گلوله یک یاغی به اسم دادشاه کشته شد. »
بااینکه برخی دادشاه را یک یاغی بیرحم معرفی نموده‌اند اما زندگی و مرگش تأثیر زیادی بر ادبیات و تاریخ شفاهی بلوچها گذاشته و در ترانه‌ها و سرودهای بیشمار نقل می‌شود.

به نظر دوستداران دادشاه، گرچه او یاغی خطاب شده، اما بر خلاف زبان فارسی که این کلمه بار منفی دارد، یعنی از یاغی و یاغیگری، راهزنی و زورگویی برداشت می‌شود - در زبان بلوچی، (یاغی) معنای تحسین‌آمیزی دارد و در خصوص کسانی به کار می‌رود که همانند دادشاه زیر بار ستم نرفته، مسلحانه در برابر حکومت (گجرها = قجر‌ها) می‌ایستند.

برای شناخت دادشاه باید بلوچستان را بشناسیم.

برای اینکه دادشاه را بشناسیم و پی ببریم چرا او با وجود ضعف‌های خصلتی و معرفتی و اشکالاتی که از آن به راحتی نمی‌توان گذشت برای خیلی از بلوچها حکم قهرمان دارد - باید بلوچستان و ویژگی‌های آن را بشناسیم و بدانیم بلوچ برای یاغی احترام خاصی قائل است. بلوچستان به دلیل زخم‌هایی که بر جان دارد، ھمیشه امید یک ناجی و قهرمان را داشته‌است. قهرمانی که مقدمتاً بتواند و بخواهد بکشد و برای شلیک کردن، تردید نکند و از خون و خونریزی واهمه نداشته باشد.

در نظام عشیره‌ای و فئودالی آنھایی که می‌کشند جایگاه قهرمانی دارند و مایه احترام خانواده و الگوی خردسالان ھستند و برای همین، کودکان هم دوست دارند مانند الگوھای خودشان «اشرار» و مایه افتخار شوند. این برای یک غیربلوچ مفهوم نیست، اما واقعیت دارد.

با توجه به درجه معنی کلمه، اگر در دیگر مناطق ایران «اشرار» بار منفی دارد، در بلوچستان به آن ارج می‌نهند.

اجتماع بلوچستان در زمان حیات دادشاه یک اجتماع فئودالی بوده و هنوز ھم در بیشتر مناطق به شکل قبایل کنفدرات و فئودالی اداره می‌شود.

از آنجا که در بلوچستان شیوه زندگی قبیله‌ای و قهرمان پروری رواج داشته، طبیعی است که امثال دادشاه مطرح شده و سنت دیرینه یاغی گری را از سر گیرند. یاغیگری ای که همزاد کشتن و خونریزی است.

در بلوچستان قبایل و طوایف نقش خیمه را دارند و برای قومی که در طول تاریخ مدام براو تاخته و تحقیر کرده‌اند حکم سرپناه و سایبان دارند.

آنچه خیمه را سرپا نگاه می‌دارد و حفظ می‌کند نه فقط رئیس و سردار قبیله و آداب و رسوم قوم، بلکه کسانی هستند با سر نترس قبیله را می‌پایند تا گزندی به آن نرسد، آنان جا پای اشرار گذاشته، خود را به آب و آتش می‌زنند و، با تفنگ و کشتن خو دارند.

از این زاویه دادشاه در شمار اشرار است و اگر داستانش تأثیر فراوانی بر شعرا و نویسندگان بلوچ گذاشته و خوانندگان و نوازندگان بلوچ در مراسمی چون عروسی و جشن تولد و... از رشادت و شجاعتش یاد می‌کنند، بی دلیل نیست

دادشاه، محصول مناسبات آلوده‌است:

دادشاه که فردی بی‌باک و ورزیده بود بعد از مسائل کوچکی که در خانواده اش اتفاق افتاد مجبور شد به علت تعصب قومی و تهمت‌های ناروایی که به همسرش زده شد، او را به قتل برساند، یاغی شود و سر به کوه بگذارد...

در جامعه سنتی بلوچستان دو چیز بسیار مهم است: سلاح و، ناموس فرد. اگر به یکی از این دو خدشه‌ای وارد شود دیگر اعتباری در بین جامعه خود ندارد.

با توجه به حاکمیت نظام عشیره‌ای، از دست دادن ابزار قدرت (سلاح) و هتک حرمت ناموس فرد، تنها به معنای از دست رفتن آبرو و اعتبار فرد نیست بلکه به معنی بی آبرویی کل عشیره‌است.

دادشاه قبل از درگیری با خوانین و دولت مرکزی، همراه با طایفه اش در کمال آرامش زندگی می‌کرد. ولی با توجه به حاکمیت سیستم عشیره‌ای، نمی‌توانست نسبت به مسائلی که برای طایفه‌اش پیش می‌آمد، بی تفاوت باشد. البته ستم حکومت، آزار برخی ژاندارم‌ها و خوانین مرتبط با آنان نیز، نقش مهمی داشت.

دادشاه (با بد و خوبش)، پدیده‌ای بر خاسته از دل زور و ظلم و محصول مناسبات آلوده حاکم بر منطقه بود.

تلاش برای دستگیری دادشاه :

در اوایل سال ۱۳۳۶ ه. ش. مأمورین آمریکایی و ایرانی برنامه اصل چهار توسط گروه دادشاه کشته شدند و همین عامل، باعث فشار آمریکا بر دولت ایران شد تا کار دادشاه یکسره شود.

«کویین کارول» رئیس اداره اصل چهار کرمان و همسرش «آنیتا کارول»، «برستیل ویلسن»، مشاور حوزه عمران... «مهندس محسن شمس» (معاون ایرانی ویلسن) و «هراند خاکچیان»، راننده جیب استیشن از اتباع کشور ایران، هنگام عبور از «تنگ سرحه» همگی به دست دادشاه و یارانش به قتل رسیدند سالها حکومت مرکزی در پی دستگیری دادشاه بود ولی او و گروه اندکش که حداکثر به چهل نفر می‌رسیدند با اتخاذ تاکتیک‌های رزمی ویژه و قدرت فراوان در راهپیمایی در مناطق سخت‌گذر و آشنا به تیراندازی، می‌گریختند. جنگ و گریز و فرار به پاکستان و آن سوی خلیج فارس و دریای عمان از دیگر شگردهای دادشاه بود.

دولت مرکزی قضیه دادشاه را تا کشته شدن مأمورین آمریکایی و ایرانی اصل چهار توسط گروه او به طور جدی دنبال نمی‌کرد، این قضیه منجر به واکنش شدید دولت مرکزی شد و دولت آمریکا هم از رژیم شاه می‌خواست دادشاه دستگیر شود. جدا از مسئله فوق، هواداران دادشاه، با تفنگ برنو (تک تیر) هواپیمای حامل رئیس ستاد ژاندارمری را سرنگون کرده و او را کشته بودند و این دو حادثه، در دستگیری وی نقش بارزی داشت

نقش مهیم خان لاشاری و عیسی خان مبارکی :

پس از کشته شدن آمریکایی‌ها،نیروهای دولتی و همکاران محلی، به تعقیب دادشاه و افرادش پرداختند و در ۱۴ فروردین ۱۳۳۶ (روزی که دکتر اقبال مامور تشکیل کابینه شد)، درگیری شدیدی بین طرفین در مرز پاکستان رخ داد. با اینکه صدمات ریادی به گروه دادشاه وارد شد، آنان موفق شدند به خاک پاکستان وارد شوند.

دادشاه بر خلاف برادرش (احمد شاه) که به پاکستان پناهنده و در نهایت هم تسلیم رژیم ایران شد و اعدامش کردند - خواهان بازگشت به بلوچستان برای عملیات تازه بود.

به دلیل ناتوانی ژاندارمری در دستگیری دادشاه، دولت مرکزی از عیسی خان مبارکی و مهیم خان لاشاری که خیلی خوشنام بودند و چه بسا دل خوشی هم از حکومت و ژاندارمها نداشتند برای مذاکره به تهران، دعوت نمود و به آنان با تقاضا و نیز، با اولتیماتوم هشدار داد که باید غائله دادشاه بخوابد وگرنه همه چیز را از چشم آنان می‌بیند.

سروان خداداد خان ریگی (فرمانده ژاندارمری نی ریز) هم حدود یکماه پیش از قتل دادشاه از تهران وارد بلوچستان می‌شود.

عیسی خان مبارکی گرچه بعد از سال ۱۳۲۱ سر از بخشداری و فرمانداری و مجلس شورا درآورد، گرچه با شور و شوق انقلابیون بیگانه بود و انگیزه‌های خاص خودش را داشت اما، به مدت دوازده سال با قوای رضاشاه جنگید.

قیام دادشاه پایان دوران سنتی شورش و یاغیگری است.

دادشاه به مهیم خان لاشاری احترام می‌گذاشت و به همین جهت مهیم خان به او پیغام داد که از شاه برای تو و همراهانت تأمین گرفته‌ام، از کوه پایین بیا و با نماینده ارتش که همراه من است، مذاکره کن. دادشاه پذیرفت.

مهیم خان لاشاری، سروان ریگی، استوار �ادگاری، گروهبان محمودی (به جای سرهنگ ژیان که ظاهراً ماشینش بین راه گه به هیچان خراب می‌شود)، و چند تفنگچی بلوچ (موسی خان میربل برهانزهی، محمد عمر خان ملک نژاد، یوسف حان مبارکی، کریم خان متسنگی (اهورانی)- به محل ملاقات رفتند. دادشاه هم سر قرار رفت اما صحبت از تسلیم بدون قید و شرط او کردند و با آزادی برادرش احمد شاه که دولت پاکستان تحویل رژیم شاه داده و، در واقع گروگان بود هم، موافقت نشد.

دادشاه که گویا قصد گروگانگیری داشته تا بلکه با رهایی برادرش موافقت کنند، حاضر به تسلیم نمی‌شود.

دادشاه می‌گوید من به قول و قرار گجرها (قجرها = حکومت) اطمینان ندارم آنها کارشان فریب است. اگر واقعاً هدف تامین من است، یکی از نظامیان را با خود می‌برم تا برادرم احمد شاه که گروگان است آزاد گردد. سپس دست گروهبان را می‌گیرد ومی‌گوید من به همین منظور حاضر به ملاقات شدم...

در این حال مهیم خان که نمی‌تواند ببیند همراهش را به گروگان می‌گیرند، در یک عمل انجام شده قرار گرفته با هفت تیر بر بناگوش دادشاه شلیک می‌کند. دیگران هم شلیک می‌کنند و دادشاه و همراهانش نقش بر زمین می‌شوند.

در درگیری بین طرفین، برادر دیگر دادشاه (محمد شاه) نیز، تیر می‌خورد و جان می‌سپارد.

دادشاه و برادرش محمد شاه

بعد از این واقعه - دولت، برادر دوم دادشاه (احمدشاه) را هم که پاکستان تحویلش داده بود، بدون محاکمه تیرباران کرد. گفته شده آنروز خود «مهیم خان لاشاری» هم کشته می‌شود. در این واقعیت نمی‌توان تردید کرد که مسئله دادشاه، بلوچها را با هم پیوند داد.

دادشاه در ساختار سنت‌های حاکم بر جامعه‌اش قیام کرد

يادداشت‌ها:

  1. دادشاه که بود؟ «یک انسان بیمار که جنون ادمکشی به او دست داده بود و تمام قربانیان خود را در طول چهارده سال ازمیان طبقه کارگر و کشاورز و از میان فقیرترین قشر جامعه بلوچ انتحاب می‌کرد» عبدالکریم بلوچ، خلاصه‌ای از بیوگرافی دادشاه
  2. دکتر محمد حسن حسین بُر و دکتر عظیم شه بخش، که از زندگی دادشاه، نوشته‌اند، وی را می‌ستایند و قهرمان مردم بلوچ معرفی می‌کنند.
  3. عملیات دادشاه و کشتن مأمورین آمریکایی و ایرانی «اصل چهار»، در رابطه با انگلیسی‌ها و دارو دسته علم، هم تفسیر شده، با این توضیح که ناامن جلوه دادن بلوچستان در رقابت انگلیس با آمریکا، تاثیر زیادی داشت و چه بسا به ملغی شدن اصل چهار و یافتن نفت از سوی آمریکاییها می‌انجامید.
  4. شماری از طرفداران دادشاه این «آمریکایی کشی» را مبارزه با امپریالیزم تعبیر می‌کنند که البته بی‌معنا است. این واقعه در فیلم سینمایی دادشاه (حبیب کاووش – ۱۳۶۲)، به اجنبی ستیزی تعبیر شده اما، در عالم واقع او شناختی از امپریالیزم و ارتجاع نداشت.
  5. روی داستان دادشاه، همه بلوچی‌ها نظر یکسان ندارند و برخی کشتن وی را با گلوله‌های «مهیم خان» نمی‌پذیرند و می‌گویند اگر مهیم خان قصد کشتن دادشاه را داشت می‌توانست بدون اینکه جان خود را بخطر باندازد بوسیله افراد طایف� بزرگ لاشاری قالش را بکند.

شیرمحمد اسپندار

شیرمحمد اسپندار یکی از نوازندگان مطرح ساز دونلی در ایران و جهان است .

استاد شیرمحمد اسپندار در سال ۱۳۱۰ هجری خورشیدی در بمپور بلوچستان دیده به جهان گشود . در نوجوانی به پاکستان رفت و در سال ۱۳۳۷ پس از کسب تجربه در زمینهٔ موسیقی به ایران بازگشت. وی تا سال ۱۳۶۲ برای نواختن موسیقی بلوچی از تک نی هم استفاده می‌کرده‌است.

او موفق به کسب دکترای افتخاری موسیقی سنتی از کشور فرانسه و دیپلم افتخار نوازندگی در ایران شده‌است. تندیس او و نخستین دونلی در موزه تهران به یادگار گذاشته شده‌است.


بَمپور

بَمپور یکی از شهرهای استان بلوچستان ایران، در منطقه مکران است.

بمپور دارای آب وهوای گرم ومرطوب است که دارای تابستانی طولانی و میانگین دمای آن در تابستان از ۴۰ درجه سانتی گراد بیشتر است می‌توان گفت که بمپور از لحاظ تاریخی یکی از قدیمی‌ترین شهرهای ایران به شمار می‌رود که براساس کاوش‌هایی که در اطراف شهر بمپور صورت گرفته‌است تاریخ پیدایش آن به زمان ساسانیان واشکانیان بر می‌گرددالبته همچنان این تحقیقات ادامه دارد در خرداد ماه ۱۳۸۷ سازمان میراث فرهنگی ایران اعلام کرد محوطه باستانی را در اطراف بمپور با وسعت ۱۵۰هکتار کشف کرده‌است که کاوشها در آن همدوره بودن آن با تمدنهای شهر سوخته وجیرفت نشان می‌دهددر دوره معاصر هم تا پیش از سال ۱۳۷۰ بمپور بزرگترین بخش کشور بود که از آن بخشهای بزمان، فنوج، دلگان، ولاشارمنشعب شدند، شهر داری بمپور هم همزمان با شهرهای سمنا، یزد، وکهکیلویه تاسیس شده‌است از نقاط دیدنی آن هم می‌توان به ارگ بمپور ورودخانه بمپور اشاره کرد. بَمپور، بخش و رود و شهر و قلعه ای ویران در استان سیستان و بلوچستان .

۱) بخش بمپور، در شهرستان ایرانشهر، مشتمل بر دو دهستان بمپور شرقی و بمپور غربی است . از شمال به بخشهای حومه و بزمان (در شهرستان ایرانشهر)، از مشرق به بخش سرباز (در شهرستان ایرانشهر) و از جنوب به شهرستان نیک شهر، و از مغرب به شهرستان کهنوج (در استان کرمان ) محدود است . بیشتر آبادیهای آن در قسمت شمالی در دشت، و در جنوب در قسمت کوهستانی قرار دارد. از گیا دارای درختان کَهور و گز و کُنار، و از زیا دارای آهو و شتر و روباه و شغال و گرگ و گراز است، و کبک و تیهو نیز در آنجا وجود دارد. محصول عمدة آن خرما، مرکبات، تره بار، گندم و جو و ذرت است . رود بمپور از آن می گذرد (رجوع کنید به ادامة مقاله ). اهالی بمپور از طوایف بلوچ ناروئی، و رُودینی و بُرهان و دامُنی، و پیرو مذاهب تسنن (حنفی )، و شیعة اثناعشری اند. راه اصلی ایرانشهر ـ چابهار از آن می گذرد. در ۱۳۱۶ ش، طبق قانون تقسیمات کشوری، بمپور در بخش ایرانشهر در شهرستان خاش (استان هشتم ) تشکیل شد، و در ۱۳۲۶ ش، پس از تشکیل فرمانداری ایرانشهر، بمپور به عنوان بخش جزو آن شد. در فهرست واحدهای تقسیمات کشوری تا پایان شهریورماه ۱۳۶۵ وزارت کشور، بخش بمپور مشتمل بر دهستانهای بمپور، چانف، لاشار، مسکوتان، فَنّوج، بِنت و ملوران ضبط شده است .

۲) رود بمپور . رودی به طول حدود ۱۷۵ کیلومتر، در جنوب شرقی ایران، در استان سیستان و بلوچستان است . رود بمپور از ارتفاعات شمال شرقی شهرستان ایرانشهر، به نام کارواندر (به طول حدود شصت کیلومتر)، سرچشمه می گیرد و با جهت شمالی ـ جنوبی در دشت ایرانشهر (در حومة ایرانشهر)، پس از پیوستن رود کُنارو (به طول ۷۵ کیلومتر) از مشرق به آن، به نام رود بمپور، از دو کیلومتری جنوب شهر بمپور می گذرد و به جزموریان * منتهی می‌شود (افشین، ص ۸۷ ـ ۸۹). کف رود بمپور و پیرامون آن شنی است . پیش از بستن سد بر آن، در دهکده‌های واقع در مسیر رود برای بهره مند شدن از آب آن برای زراعت، در قسمتهایی از آن با چوب بند می بستند و آب آن را به زمینهای مزروعی خود هدایت می کردند، و گاهی بر اثر سرازیر شدن آبِ ذخیرة بند اول، بندِ دوم و برخی اوقات همة بندها ویران می شد. در۱۳۳۴ ش، بر روی آن در مشرق شهر سدّی بتونی بسته شد که طول تاج آن هشت متر و ارتفاعش از کف ۵ر۵ متر و ضخامت آن شش متر است . این سد ۵۰۰ ، ۳ هکتار از اراضی بمپور را به زیر کشت برد (ایران . وزارت دفاع . ادارة جغرافیائی ارتش، ج ۱۲۵، ص ۱۱).

۳) شهر بمپور . مرکز بخش (جمعیت طبق سرشماری ۱۳۷۵ ش ، ۸۴۳ ، ۶ تن )، حدود ۲۲ کیلومتری مغرب شهر ایرانشهر، در ارتفاع ۳۶۰ متری واقع است . فاصلة آن تا جزموریان در مغرب به حدود پنجاه کیلومتر می رسد. از طریق ایرانشهر با دریای عمان ارتباط دارد. فاصله ایرانشهر تا بندر چابهار در جنوب ۳۷۱ کیلومتر است . گاهی حداکثر مطلق دمای آن به ۴۷ درجه، و حداقل مطلق دمای آن به ۵ر۱ درجه می رسد (سازمان هواشناسی کشور، ص ۲۳۰).

قلعة خرابة منسوب به دورة ساسانیان در آن دیده می شود. آب آشامیدنی شهر لوله کشی شده است . شهر بمپور کنونی در پای قلعه (شهر قدیمی ) از دو آبادی باغ و الله آباد تشکیل شده است (ایران . وزارت دفاع . ادارة جغرافیائی ارتش، ج ۱۲۵، ص ۱۲).

اهالی به گویش بلوچی و زبان فارسی سخن می گویند. در ۱۳۴۷ ش، بر اثر کاوشهای باستانشناسی در سیصدمتری مغرب قلعة بمپور، آثاری به دست آمد که حدوداً متعلق به ۲۹۰۰ تا ۱۹۰۰ سال پیش از میلاد است (عبدالله گروسی، ص ۲۲).

پیشینه . از تاریخچة شهر بمپور و مناطق روستایی آن پیش از اسلام، اطلاع چندانی نداریم، به نوشتة لسترنج (ص ۳۵۳)، بمپور همان شهری است که مقدسی (ص ۴۷۵) در قرن چهارم از آن به نام «بَربُور» در مکران نام برده است . در ۲۸۳، یعقوبی (ص ۲۸۶) می نویسد: «سپس بسوی بل و فَهرَج » می روند که احتمالاً «بل » همان «بربور» مقدسی و بمپور کنونی است؛ بمپور در حدود شش کیلومتری فهره (فهرج ) قرار دارد. به نوشتة وزیری کرمانی (ج ۱، ص ۴۲۲ـ۴۲۳)، بمپور پیش از استقرار قراختاییان در کرمان و مکران (۶۱۹ـ ۶۳۲)، به دست سپهسالار ملک زوزن شجاع الدین ابوالقاسم اَعور زوزنی افتاد. شجاع الدین هنگام یورش بُراق حاجب به کرمان کشته شد و مکران (از جمله شهر بمپور) به دست قراختاییان افتاد (حمدالله مستوفی، ص ۵۲۸ ـ۵۲۹). در ۸۴۵، ولایت بَن پور (بمپور) را حاجی محمد غارت کرد (عبدالرزاق سمرقندی، ج ۲، جزء ۲، ص ۷۶۷). در ۱۰۲۱ گنجعلی خان زیک، حاکم کرمان، به ولایت بَن فَهل (بمپور) لشکر کشید و قلعة بن فهل را، که در آن هنگام دارالملک بلوچستان و مکران شمرده می شد و در دست حاکم محلی بود، تصرف کرد (اسکندر منشی، ج ۲، ص ۸۶۱ ـ ۸۶۲). ظاهراً از دورة صفویه به بعد، نام بمپور در کتابهای تاریخی مدتی «بُن فهل » ضبط شده است . در ۱۱۴۹، به نوشتة محمود همت، قلعة بمپور هفت رشته قنات و حدود ۲۰۰ ، ۱ خانوار داشته است (ص ۱۹۲). در این هنگام، بم و مضافات آن در دست حاکمِ نیمه مستقل محلی، ملک شیرخان از نژاد صفاریه، بود (وزیری کرمانی، ج ۲، ص ۶۵۹). در این زمان، شهر عمدة مکران و بلوچستان بمپور، و حاکم آن تابع والی کرمان بود (بارتولد، ص ۱۶۹). پس از شیرخان پسر او، ملک اردشیر، صاحب بمپور شد، اما سپاهیان نادر بم را محاصره کردند و او ناگزیر تسلیم، و خراجگزار نادر شد (وزیری کرمانی، ج ۲، ص ۶۶۴). پس از قتل نادرشاه در ۱۱۶۰، حاکم بلوچستان نصیرخان پسر دوم عبدالله خان، نخست با احمدخان دُرّانی افغان به جدال پرداخت و پس از شکست از او اقتدار وی را به رسمیت شناخت . اما بعداً قدرتی به هم رساند و اقتدارش تا بمپور توسعه یافت . نصیرخان در ۱۲۰۹ درگذشت و حکومت بلوچستان دوباره خانخانی شد (سایکس، ص ۱۳۹ـ۱۴۰).

در ۱۲۲۴، در زمان فتحعلی شاه قاجار نخستین کاشف اروپایی گرانت وارد بمپور شد (گابریل، ص ۱۸۹ـ۱۹۱).

در اوایل قرن سیزدهم، بمپور وضع خوبی نداشت و مردم آن در فقر زندگی می کردند. در ۱۲۲۵ پاتینجر می نویسد: «ده بمپور کوچک و بسیاربد ساخته شده است . روزگاری دیواری گلی و کوتاه آن را محصور می کرد که به تناوب بر آن برجهای کوچکی نیز ساخته بودند، ولی در حال حاضر همة آنها در شرف اضمحلال و نابودی است . منظرة ده رقت آور است . خانة رییس (قلعه / ارگ ) بالای توده خاکی عظیم و خارق العاده بنا گردیده است .» و می افزاید که مردم بمپور عمدتاً از بلوچهای رخشانی اند، اما طایفة ناروئی از آنان ثروتمندترند (ص ۱۹۸ـ۱۹۹).

در ۱۲۵۵، هنگام سلطنت محمدشاه قاجار قلعة بمپور در تصرف محمدعلی خان نهرویی بود (سایکس، ص ۱۴۰). در ۱۲۵۷، شورش منطقة بلوچستان را فرا گرفت . در پی آشفتگی ناشی از قیام آقاخان محلاتی (در ۱۲۵۶)، شورش در منطقة بلوچستان فراگیر شد. حبیب الله خان، امیر توپخانه، شورش را در هم شکست و قلعة بمپور را تصرف کرد و جمعی از اهالی را به قتل رساند و برخی را اسیر کرد و به مناطق دیگر ایران کوچاند. برج و باروی قلعة بمپور بر اثر اصابت گلولة توپ و خمپاره آسیب فراوان دید (خورموجی، ص ۳۱؛ سپهر، ج ۲، ص ۳۶۴؛ فرمانفرما، ص ۳۰، پانویس ۱). در ۱۲۵۹، عباس قلی خان، اسرای بن فهل (بمپور) را که در بلاد عراق و آذربایجان پراکنده بودند، خریداری کرد و به بمپور فرستاد (هدایت، ج ۱۰، ص ۲۷۳). در ۱۲۶۰، ابوالحسن محلاتی، برادر آقاخان محلاتی که از کراچی به بلوچستان حمله کرده بود، بمپور را تصرف کرد، ولی پس از مدت کوتاهی شکست خورد و به تهران اعزام شد و بار دیگر قشون ایران بمپور را تصرف کرد (فرمانفرما، همانجا؛ سایکس، ص ۱۴۱). در ۱۲۶۵، در زمان سلطنت ناصرالدین شاه، خان بمپور به کرمان حمله کرد ولی شکست خورد و بمپور به تصرف قشونی که از مرکز فرستاده شده بود، در آمد (کُرزن، ج ۲، ص ۳۱۱). در ۱۲۹۲، به نوشتة قاینی، بمپور مرکز بلوچستان و ضابط نشین آن بود (ص ۱۹۶). در ۱۳۰۳ نیز مرکز بلوچستان و ضابط نشین بود و ۲۶۰ خانوار داشت (حکیم، ص ۲۷۳ـ۲۷۴). بنا به نوشتة کرزن، در ۱۳۰۹ در پادگان قلعة بمپور پنجاه نفر توپخانه (شش عراده توپ، سیصد پیاده، و پنجاه سوار مستقر بود، و پانصد تن چریکهای دایمی بلوچ ) در نزدیکی آن به سر می بردند (ج ۲، ص ۳۲۰). زین العابدین شیروانی در ۱۳۱۵، در زمان مظفرالدین شاه (حک : ۱۳۱۳ـ۱۳۲۴) بمپور را بانپور، ضبط کرده و نوشته است : «از بلاد بلوچستان، از توابع کرمان است » (ص ۱۳۱). در اواخر دورة قاجاریه بلوچستان و مکران دستخوش اغتشاش شد. در ۱۳۰۶ش، قشون مرکزی ایران شورش دولت محمدخان را درهم شکست و در همه جای مکران، از جمله بمپور، مستقر شد. در۱۳۰۹ ش، سردار حسین خان، یکی از سرداران بلوچ و حاکمِ گِه (نیک شهر امروزی )، به سرداری کل مکران منصوب گردید و مقرر شد عموم سرداران مکران تحت اوامر او قرار بگیرند (برقعی، ص ۴۵ـ۴۶، ۲۷۹ـ۲۸۰). اراضی دهکده‌های بمپور با بندهایی که بر رود بمپور بسته می شد، آبیاری می شد و قرای مهم آن، همه جزو خالصجات دولتی بود (کیهان، ج ۲، ص ۲۶۱). میان سالهای ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۴ ش، قشون انگلیس منطقة جنوب، از جمله بمپور، را اشغال کرد. در دورة نخست وزیری دکتر مصدق (۱۳۲۹ـ ۱۳۳۲ ش )، اهالی مکران، بویژه مردم بمپور، از ملی شدن صنعت نفت دفاع کردند. در انقلاب اسلامی ایران در ۱۳۵۷ ش و در جنگ تحمیلی عراق (آغاز ۱۳۵۹ ش )، اهالی بمپور با راهپیماییها وفاداری خود را به جمهوری اسلامی اعلام کردند.

۴) قلعة بمپور. قلعه ای است ویران در شهر بمپور. در گذشته بر تلی ریگی با ارتفاع سی ذرع بنا شده بود، و دور آن حدود ۸۰۰ ، ۲ ذرع، و به قولی حدود ۵۰۰ ، ۱، و ارتفاع آن در شمال ۳۵ ذرع و در جنوب پانزده ذرع بود. برخی بنای آن را از دورة بهمن اسفندیار، گروهی از، هفتواد کرمانی، و دسته ای از اردشیر بابکان می دانند. زیر تل قلعه ریگ نرم و روی تل، خاک خالص و سخت است ( جغرافیا و تاریخ بلوچستان، ص ۲۰۹؛ ناصرالدوله، ص ۶۹). قلعه دارای دو دروازه و سه ارگ و یک باستیان (یا باستیون : بنای مرتفع نظامی، انبار اسلحه ) بود. دروازة اول قلعه دو برج داشت که در زیر برج چپ گاوچاهی به عمق بیست یا بیست و پنج ذرع قرار داشت . دروازة دوم، بین شمال و مغرب واقع بود. در ارگ اول توپخانه و توپچیان جای داشتند. طول ارگ اول به ۱۲۳ ذرع و عرض آن به هفت ذرع، و دور آن به ۷۲۰ ذرع می رسید، و پنج برج و دوازده اتاق داشت . در ارگ دوم انبار غله و محل چند جوخه بود. طول ارگ دوم ، ۴۲ ذرع و عرض آن ۲۷ ذرع بود و دور آن به ۱۵۰ ذرع می رسید و نُه برج و شانزده اتاق داشت . در ارگ سوم سربازخانه قرار می گرفت، و دروازة آن رو به شمال بود. گاوچاهی بالای ارگ با عمق هشتاد ذرع قرار داشت . طول ارگ سوم شصت ذرع، عرض آن چهل ذرع بود و دور آن به ۱۸۶ ذرع می رسید. دارای چهار برج و ۲۵ اتاق بود. باستیان در میانة ارگ سوم واقع بود، ارتفاع آن از سر کنگره حدود پنج ذرع و دور آن پنجاه ذرع بود. راهی از سوی شمال داشت که از آنجا توپ را به آسانی بالای باستیان می بردند. باستیان از دور پیدا بود و در حکومت وکیل الملک اول ساخته شده بود (ناصرالدوله، ص ۶۹ـ۷۰).

عمارت و خانة ضابط بلوچستان، و حمام و طویلة اسبان توپخانه در خارج قلعه در سمت مشرق و جنوب بود (همان، ص ۷۰). به طورکلی، قلعه با سه حصار کوتاه و یک حصار بلند و چهار دروازة تودرتو حراست می شد. در ۱۳۰۴، ناصرالدوله محل حکومت بلوچستان را از بمپور به فهرج (سرباز) منتقل کرد (رجوع کنید به همان، یادداشتها و توضیحات، ص ۱۱۵) و ظاهراً قلعة بمپور پس از آن بتدریج رو به ویرانی گذاشت . تعداد ساکنان دور قلعة بمپور به سه هزار تن می رسید که هزار تن از آنان زارع بودند ( جغرافیا و تاریخ بلوچستان، همانجا).

بر اساس سرشماری سال ۱۳۸۵ جمعیت آن (۱٬۶۶۴ خانوار) ۹٬۰۷۳ نفر بوده‌است

گمشادزهی

طایفهٔ گمشادزهی یکی از بزرگترین طوایف بلوچستان می‌باشد که در کارنامهٔ حود افتخارات بی شماری دارد. سید گمشاد القادری جد بزرگوار این طایفه‌است که سالها پیش از منطقه چاکه دربلوچستان پاکستان به منطفهٔ کوه سفید گُشت واقع در بین سراوان و خاش کوچ کرد. نسب این طایفه به عبدالقادر گیلانی می‌رسد. و از سادات بلوچ سیستان و بلوچستان می‌باشند. هم اکنون این طایفه به چندین تیره و زیر مجموعه در ایران وپاکستان وافغانستان تبدیل شده‌است. معروف ترین تیره از این قوم بزرگ تیره ی دادخدازهی میباشدکه همواره رئیس طایفه که به آن سردار گفته می شود از این تیره بوده است وهم اکنون نیز سردا تاج محمدگمشادزهی فرزند رشید سردار خلیل خان ریاست وسرداری قوم گمشادزهی را عهده دار می باشد

کرد میربلوچ زهی و سهراب زهی

طایفه کرد میربلوچ زهی و سهراب زهی از نظر نسبی به حسین کرد شبستری منتسب هستند .اما آنچه که واضح است این طایفه نیز همچون سایر طوایف بلوچ از قرن‌ها قبل ساکن این منطقه بوده اند . قبلا حاکمان منطقه سرحد بلوچستان بوده و تا ۸۰ سال پیش یعنی تا دوره محمد حسن خان کرد بر خاش و سرحد فرمان رانده اند و همکنون نیز یکی از طوایف بزرگ و پر نفوذ بلوچ محسوب می گردند دینشان اسلام و مذهبشان عمدتا سنی حنفی و بعضا خصوصا در منطقه زابل شیعه مذهب اند . زبان اصلی تکلم مردم این طایفه بلوچی سرحدی می‌باشد اما گویش‌های محلی که در منطقه خاش خصوصا بین طوایف ساکن اطراف تفتان یعنی طایفه‌های هاشمزهی جمالزهی خاشی مرادزهی و تمندانی رونق دارد و شبیه به فارسی دریست اینجا نیز بکار می رود . شغل اصلی مردم نیز دامپروری و کشاورزی می‌باشد . محل اصلی سکونت این طایفه منطقه سنگان خاش می‌باشد اما شاخه وها رشته‌های متعددی در سایر نقاط بلوچستان همچون تمین تمندان روپس کوشه گونیچ نازیل میرآباد اکبرآباد دهپابید کهنوک پشت کوه خاش سرباز ایرانشهر زابل و... دارند اینان همچنین در سایر استان‌ها همچون منطقه سربیشه منطقه سرخس و گلستان خصوصا کلاله و مینودشت نیز پراکنده اند این پراکندگی فقط به داخل مرزهای ایران محدود نمی گردد بلکه همچون سایر طوایف بلوچ شاخه‌های متعدد از این طایفه از صدها سال پیش ساکن بلوچستان پاکستان خصوصا منطقه کویته و دالبندین و افغانستان منطقه براچه و اطراف قندهار و زابل و عمان اند .( لازم به ذکر است ریس فوج شهر عمان از طایفه میربلوچ زهی می‌باشد چندی قبل نیز وزیر ایالتی بلوچستان پاکستان عاصم كرد((سردار گیلوخان )) از همین طایفه بود و ی که خویشاوندی نزدیک با بزرگان مینگل داشت توانست اقدامات زیادی برای مردم ساکن ایالت بلوچستان انجام دهد ). بیشترین دلیل پراکندگی این طایفه سرداران و بزرگان آن بوده اند بطوریکه برخی از آنها همچون سردار میر رضا معروف به میر رضایی بارها و بارها اقدام به ازدواج نموده و سالها در شهرهای مختلف ساکن گشته وی که بیش از ۴۰ فرزند داشته است نمونه ایست از مردان تنوع طلب بلوچ.

کوروش

کوروش، ملقب به کوروش بزرگ یا کوروش کبیر  همچنین معروف به کوروش دوم، نخستین پادشاه و بنیان‌گذار شاهنشاهی هخامنشی بود. کوروش به مدت سی سال، از سال ۵۵۹ تا ۵۲۹ پیش از میلاد، بر ایران سلطنت کرد.[۲]

دربارهٔ کوروش تمام مورخین توافق دارند که شاهی بود با عزم، عاقل و مهربان که در موارد مشکل به عقل بیش از قوه متوسل می‌شد و برخلاف پادشاهان آشور و بابل، با مردم مغلوب رئوف و مهربان بود.[۳] جنگ و بوی خون او را برخلاف فاتحان دیگر مغرور نکرد و رفتار او با پادشاهان مغلوب لیدیه و بابل سیاست تسامح او را بخوبی نشان می‌دهد.[۴] با پادشاهان مغلوب به اندازه‌ای مهربانی می‌کرد که آنها دوست کوروش شده و در مواقع مشکل به او یاری می‌نمودند. با مذهب و معتقدات مردم کاری نداشت بلکه برای جذب قلوب ملل آداب مذهبی آنها را محترم می‌داشت. شهرها و ممالکی که در تحت تسلط او در می‌آمدند، هیچگاه معرض قتل و غارت واقع نمی‌شدند. [۵] آنچه درباب وی برای مورخ جای تردید ندارد، قطعاً این است که لیاقت نظامی و سیاسی فوق‌العاده در وجود او، با چنان انسانیت و مروتی در آمیخته بود که در تاریخ پادشاهان شرقی پدیده‌ای به‌کلی تازه به شمار می‌آمد.[۶] کوروش از ذکر عناوین و القاب احتراز داشت، در کتیبه‌هایی که از او مانده، این عبارت ساده خوانده می‌شود، من کوروش شاه هخامنشی هستم. حال آنکه شاهان دیگر خود را خدا می‌خواندند.

ایرانیان کوروش را پدر و یونانیان او را سرور و قانون‌گذار می‌نامیدند و به وی به چشم یک فرمانروای آرمانی می‌نگریستند. یهودیان این پادشاه را، به منزله مسیح پروردگار به شمار می‌آوردند،ضمن آن‌که بابلیان او را مورد تأیید مردوک می‌دانستند

تبار کوروش از جانب پدرش به پارس‌ها می‌رسد که برای چند نسل بر انشان (انزان) و عیلام (شمال خوزستان کنونی)، حکومت کرده بودند. کوروش دربارهٔ خاندانش، بر سفالینهٔ استوانه‌ای شکلی، محل حکومت آن‌ها را نقش کرده‌است. اینکه چه وقایعی روی داده که پارس‌ها عیلام را تسخیر نموده و شاخه‌ای از سلسلهٔ هخامنشی را در آنجا برقرار کرده‌اند، معلوم نیست. احتمال می‌رود که پس از آنکه آشور بنی پال در سال ۶۴۵ پیش از میلاد، دولت عیلام را منقرض کرد، پارس‌ها از فرصتی که در اثر جنگ بین آشور و ماد بدست آمده بود، استفاده کرده، پادشاهی جدیدی را در انشان تأسیس کرده‌باشند.[۱۳]

هخامنش سر سلسلهٔ این دودمان است که در حدود ۷۰۰ سال پیش از میلاد، میزیسته‌است. پس از مرگ او، فرزندش چا ایش پیش به حکومت پارس و انشان (انزان) رسید. بعد از فوت او سلسلهٔ هخامنشی دوشاخه شده و کوروش یکم شاه انشان و عیلام و آریارامن شاه پارس شد. سپس پسران هر کدام، به ترتیب کمبوجیه یکم شاه انشان و عیلام و آرشام شاه پارس، بعد از آن‌ها حکومت کردند.

کمبوجیه یکم با شاهدخت ماندانا، دختر ایشتوویگو (آژی دهاک یا آستیاگ) پادشاه ماد، ازدواج کرد و کوروش بزرگ نتیجه این ازدواج بود. داریوش بزرگ در کتیبه بیستون نیز این مطلب را تأیید می‌کند، زیرا شاه مزبور می‌گوید، من نهمین شاه از سلسلهٔ دوگانهٔ هخامنشی هستم. (با حذف ویشتاسپ چون پدر داریوش بزرگ به عنوان شاه حکمرانی نکرده‌است.)

تاریخ نویسان باستانی از قبیل هرودوت، گزنفون وکتسیاس درباره چگونگی زایش کوروش اتفاق نظر ندارند. اگرچه هر یک سرگذشت تولد وی را به شرح خاصی نقل کرده‌اند، اما شرحی که آنها درباره ماجرای زایش کوروش ارائه داده‌اند، بیشتر شبیه افسانه می‌باشد. تاریخ‌نویسان نامدار زمان ما همچون ویل دورانت و حسن پیرنیا و پرسی سایکس، افسانه زایش کوروش بزرگ را از هرودوت برگرفته‌اند

مشهور است که نام همسر کوروش کاساندان بوده و وی از تبار هخامنشیان می باشد.کوروش کاساندان را بسیار دوست می‌داشت و پس از مرگش در سراسر امپراتوری کوروش، مراسم سوگواری برپاکردند.[۱۶]

بیشتر کسانی که به کاساندان به عنوان همسر کوروش معتقدند به گفته هرودوت استناد می‌کنند.
بنا به گفته کتزیاس، کوروش با دختر آستیاگ ازدواج کرده‌است . این بدان معناست که همسر کوروش، خالهٔ وی بوده و شاید همین مورد باعث شده‌است، برخی کوروش بزرگ را به ازدواج با محارم متهم کنند. اما باید توجه داشت که فقط کتزیاس به این مورد اشاره کرده‌است. گزنفون دیگر مورخ یونانی معتقد است کوروش با دختر سیاکسار پسر آستیاگ ازدواج کرده‌است.

در کتیبه بیستون - که به دستور داریوش یکم نگاشته شده است - بیان می‌شود که کمبوجیه و بردیا فرزندان کوروش؛ از یک مادر هستند. پس از مرگ کوروش، فرزند ارشد او کمبوجیه دوم به سلطنت رسید. نام پسر کوچکتر کوروش بردیا بود. کوروش بجز این دو پسر، دارای سه دختر به نام‌های آتوسا (به اوستایی هئوتسه به معنی خوش اندام)، رکسانا (روشنک یا به اوستایی رئوخشنه) و آرتیستونه (آرتوستونه) بود.

آتوسا بعدها با داریوش بزرگ ازدواج کرد و مادر خشایارشا، پادشاه قدرتمند ایرانی شد.

پدران کوروش که از چند نسل قبل از وی در انشان پادشاه بودند، در طلوع قدرت ماد نسبت به پادشاه آن قوم اظهار تبعیت می‌کردند.

کوروش وقتی در سال ۵۵۹ پیش از میلاد در انشان به سلطنت نشست، خیلی زود ضعف و انحطاط دولت ایشتوویگو (آستیاگ یا آژی‌دهاک) را دریافت و همین نکته او را به فکر توسعهٔ قدرت و خیال کسب استقلال انداخت. وجود نارضایتی‌های بسیار در طبقات مختلف، اعلام این طغیان را برای کوروش ممکن کرد. طوایف پارس و متحدان آنها که از طرز فرمانروایی پادشاه ماد ناراضی بودند، بزودی با کوروش همدست شدند. در سال ۵۵۰ پیش از میلاد با قوت یافتن کوروش، ضرورت سرکوبی او قطعی‌تر گشت اما لشکری هم که خود ایشتوویگو جهت دفع او آورد، در نزدیک پاسارگاد بر پادشاه خود شورید و او را تسلیم کوروش کرد.

نابونید پادشاه بابل در لوحه‌های بدست آمده، این واقعه را اینطور نوشته‌است، ایشتوویگو قشونی جمع کرده به جنگ کوروش رفت ولیکن قشون او یاغی شده و شاه را گرفته، تسلیم کوروش نمود. پس از آن کوروش همدان را تسخیر کرد و طلا و نقره و ثروت زیادی بدست او آمد و تمام این غنائم را به انشان برد.

پیوستن نیروهای ماد به کوروش نشان می‌دهد که جنگجویان ماد کوروش را همچون بیگانه‌ای تلقی نمی‌کردند و بخاطر انتساب وی از طریق مادرش ماندانا به خاندان ماد، سلطنت پادشاهی ماد را بنوعی حق و میراث او می‌دیده‌اند. کوروش بعد از اسارت ایشتوویگو، با پدربزرگ خود با احترام رفتار کرده و حتی او را، در دنبال تسخیر سارد، بر لشکری که سواحل آسیای صغیر را مسخر کرد، فرماندهی داد.

اتحاد سه دولت لیدی، بابل، مصر

تسخیر ماد باعث تشویش دول همجوار و غیر همجوار گردید. سه دولت نامی آنزمان یعنی لیدی، بابل و مصر داخل مذاکره شدند که در مقابل کوروش اتحاد سه گانه‌ای تشکیل دهند. بدین ترتیب کرزوس، پادشاه لیدی، نابونید، پادشاه بابل نو و آماسیس دوم، پادشاه مصر علیه کوروش هم پیمان شدند.

پادشاه لیدی، کرزوس بود. خواهر وی آریه نیس، با آستیاگ ازدواج کرده و ملکهٔ مادها بود. کرزوس علاقهٔ فراوانی به توسعهٔ قلمرو خود داشت ولی دو سبب خاص او را در هجوم به کوروش تشویق می‌کرد، یکی به واسطهٔ اعتمادی بود که به نظر پیش‌گویان معبد، جهت پیروزی خود داشت و دیگری آنکه می‌خواست انتقام شوهر خواهر خود، آستیاگ را از کوروش بگیرد. پس از سقوط دولت بزرگ ماد، کرزوس در اندیشه فرو رفت که باید به جنگ تدافعی اکتفا کند یا به کوروش حمله برد، بالاخره بعد از مشورت با غیب‌گوها تصمیم به حمله گرفته‌شد و بنای تجهیزات را گذارده و با اسپارت داخل مذاکره شد و موافقت آنها را جلب کرد.

دولت بابل و مصر نیز چون از بزرگ شدن پارس سخت بیمناک بودند، مشغول به تجهیز کردن خود و آمادگی برای جنگ نمودند. سرانجام در سال ۵۴۹ پیش از میلاد، پادشاه لیدی به ایران حمله برده و ارتفاعات کاپادوکیه را که در قدیم پایتخت دولت قوی هیتی‌ها بود، اشغال کرد. در پائیز آن سال جنگ سختی مابین لشکر لیدی و پارس روی داد. پادشاه لیدی به تصور اینکه پارس‌ها جرئت تجاوز را در موقع زمستان، بخاک لیدی نخواهند داشت، قشون خود را مرخص کرد با این نیت که سال بعد قشون متحدین بابل و مصر هم خواهند رسید و کار پارس را خاتمه خواهند داد لیکن قشون ایران که تازه نفس و جوان بودند و تازه لذت فتوحات را کشیده بودند، از سرمای زمستان باکی نداشته تا سارد پایتخت لیدی پیش روی کردند و شاه لیدی، کرزوس مجبور شد، در نزدیکی پایتخت با آنها نبرد کند. دولت اسپارت که متحد لیدی بود، نتوانست به موقع قشونی برای کمک به لیدی بفرستد و در نهایت پایتخت لیدی سارد، به تصرف قشون ایران درآمد.

قبل از سقوط سارد کوروش به یونانی‌ها تکلیف کرده‌بود که با او متحد شوند ولی آنها نپذیرفتند بنابراین پس از تسخیر لیدی دست کوروش باز بود که کار مستعمرات یونانی در آسیای صغیر را یکسره کند. در سال ۵۴۵ پیش از میلاد کوروش توانست، تمامی آسیای صغیر را به تصرف خود درآورد.

گرفتن بابل کار بسیار مشکلی بود زیرا استحکام برج و باره‌های این شهر مشهور بود. با وجود این در بهار ۵۳۹ پیش از میلاد، کوروش قصد تسخیر آن را نمود و از دجله عبور کرد. در بابل بعد از بخت النصر سه نفر پادشاهی کردند تا اینکه روحانیون تاجری به نام نبونعید بر تخت نشست.

راجع به تسخیر بابل دو روایت موجود است: یکی از هرودوت و اسیران یهودی در بابل و دیگری مبنی بر اطلاعاتی که از کاوش‌های باستان‌شناسی در بابل و تحقیقات پیرامون آن بدست آمده‌است.

بنا بر روایت هردوت، تسخیر بابل از این‌گونه بوده‌است که پادشاه بابل در نزدیکی آن شهر با لشگر ایران جنگ کرد و شکست خورد و با عدهٔ زیادی از لشگر خود به داخل بابل پناه برد. گرفتن شهر با حمله محال بود و با محاصره هم خیلی طول می‌کشید زیرا بابلی‌ها در اراضی وسیعی که در درون شهر بابل بود، کشت و زرع می‌کردند و به اندازهٔ کافی آذوقه داشتند، بنابراین کوروش دستور دارد مسیر رودخانهٔ فرات را عوض کنند. پس مجرای قدیم خشک شد و لشگر کوروش از آن راه وارد بابل شد و به این ترتیب بدون جنگ بابل در سال ۵۳۸ پیش از میلاد به تصرف لشگر کوروش درآمد.

اما برابر اسنادی که از کاوش‌های باستان‌شناسی بابل به دست آمده، تسخیر بابل به علت خیانت سرداران بابلی بوده‌است. نبونعید مجسمه رب النوع اور را به بابل آورده، پیروان بل مردوک رب النوع بابلی‌ها را از خود رنجاند. این‌ها با کوروش همدست شدند و او وقتی که رود دیاله (رود سیروان) و دجله نسبتاً کم آب بود، مسیر این دو رود را عوض کردند و از این طریق به داخل شهر وارد شدند.

بنا بر هر دو روایت کوروش در معبد بزرگ بابل بر طبق مراسم مذهبی بابلی‌ها تاجگذاری کرد و احترام زیادی به مذهب بابلی قائل بود.

آزادسازی اسیران یهودی در بابل

پس از تسخیر بابل تمامی سرزمین‌هایی که مطیع آن بودند به اطاعت کوروش درآمدند. از آن جمله می‌توان فلسطین و شهرهای فینیقیه را نام برد. کوروش دستور آزادی تمامی اسیران یهودی در بابل را که توسط بخت النصر به بابل آورده شده بودند صادر کرده و اجازه داد که یهودیان به فلسطین مراجعت کرده و معابد قدیم خود را که خراب شده بود، تعمیر نمایند.[۳۱] لازم به تذکر است که نام کورش در کتاب مقدس عهد عتیق در نوزده آیه ذکر شده و در چند آیه مورد ستایش قرار گرفته‌است. در کتاب اشعیای نبی در باب ۴۵ آیهٔ اول کوروش را «مسیح» یعنی نجات‌دهنده خوانده و چنین می‌نویسد:

« خداوند به مسیح خود یعنی کوروش که دست او را گرفتم تا به حضور وی امت‌ها را مغلوب سازم و کمرهای پادشاهان را بگشایم تا درها را به حضور وی مفتوح نمایم و دروازه‌ها دیگر بسته نشود، چنین می‌گوید که من پیش روی تو خواهم خرامید و مکان‌های ناهموار را هموار خواهم ساخت و درهای برنجین را شکسته، پشت بندهای آهنین را خواهم برید و گنج‌های ظلمت و خزائن مخفی را به تو خواهم بخشید تا بدانی که من، یهوه، که تو را به اسمت خوانده‌ام خدای اسرائیل می‌باشم. به خاطر بندهٔ خود یعقوب و برگزیدهٔ خویش اسرائیل، هنگامی که مرا نشناختی تو را به اسمت خوانده‌ام و ملقب ساختم. من یهوه هستم و دیگری نیست و غیر از من خدایی نیست. من کمر تو را بستم، هنگامی که مرا نشناختی. تا از مشرق آفتاب و مغرب بدانند که سوای من احدی نیست. پدید آوردندهٔ نور و آفرینندهٔ ظلمت.(آیهٔ ۸) [۳۲]  »

در مورد رهایی قوم یهود از اسارت بابل، در کتاب دوم تواریخ ایام، باب ۳۶ آیات ۲۲ و ۲۳ چنین نوشته شده‌است:

« خداوند روح کوروش پادشاه پارس را برانگیخت تا در تمامی ممالک خود فرمانی نافذ کرد و آن را مرقوم داشت، کوروش پادشاه پارس چنین می‌فرماید. یهوه خدای آسمان‌ها تمامی ممالک زمین را به من داده‌است و او مرا امر فرمود که خانه‌ای برای وی در اورشلیم که در یهود است، بنا نمایم.[۳۳]  »

مانند همین مضمون نیز در کتاب عزرا باب اول آیات اول تا چهارم آمده‌است. اشعیای نبی نیز در باب ۴۴ آیه ۲۸ چنین می‌نویسد:

 

«

(خدا) دربارهٔ کوروش می‌گوید: که او شبان من است و تمامی مسرت مرا به انجام خواهد رسانید و (خدا) دربارهٔ اورشلیم می‌گوید بنا خواهد شد و دربارهٔ هیکل که بنیاد نو، نهاده خواهد گشت. [۳۴]

منشور حقوق بشر کوروش بزرگ در موزه برتانيا

این سند به عنوان «نخستین منشور حقوق بشر» شناخته شده، و به سال ۱۹۷۱ میلادی، سازمان ملل آن را به بسیاری از زبان‌های رسمی سازمان منتشر کرد. نمونهٔ بدلی این استوانه، در مقر اصلی سازمان ملل، در شهر نیویورک نگهداری می‌شود.

این منشور ارزشمند در شهریور ماه سال ۱۳۸۹ طی مراسمی رسمی از طرف موزه بریتانیا به ایران قرض داده شد، که آن را برای بازدید عموم در موزهٔ ایران باستان در معرض نمایش قرار دادند و در تاریخ ۲۷ فروردین سال ۱۳۹۰ به لندن بازگردانده شد

آرامگاه کورش بزرگ

مرگ کورش در سال سی‌ام سلطنت او در حدود سال ۵۲۹ پیش از میلاد اتفاق افتاده‌است. روایات مختلفی دربارهٔ مرگ کوروش وجود دارد.

هرودوت می‌نویسد، راجع به در گذشت کوروش روایات مختلف است اما من شرحی را که بیشتر در نظرم معتبر می‌نماید نقل می‌کنم. کوروش در آخرین نبرد خود به قصد سرکوب قوم ماساگت (ماساژت) قومی از سکاها که با حمله به نواحی مرزی ایران به قتل و غارت می‌پرداختند، به سمت شمال شرقی کشور حرکت کرد، میان مرز ایران و سرزمین سکاها رودخانه‌ای بود که لشگریان کوروش باید از آن عبور می‌کردند. هنگامی که کوروش به این رودخانه رسید، تهم‌رییش (تومیریس) ملکهٔ سکاها به او پیغام داد که برای جنگ دو راه پیش رو دارد یا از رودخانه عبور کند و در سرزمین سکاها به نبرد بپردازند و یا اجازه دهند که لشگریان سکا از رود عبور کرده و در خاک ایران به جنگ بپردازند. کوروش این دو پیشنهاد را با سرداران خود در میان گذاشت. بیشتر سرداران ایرانی، جنگ در خاک ایران را برگزیدند، اما کرزوس امپراتور سابق لیدیه و دایی مادر کوروش که تا پایان عمر، به عنوان یک مشاور به کوروش وفادار ماند، جنگ در سرزمین سکاها را پیشنهاد کرد. کوروش نظر کرزوس را پذیرفت و از رودخانه عبور کرد. نخست عده‌ای از جنگاوران ماساگت‌ها به رهبری سپارگاپیس فرزند ملکه، به دسته‌ای از سربازان لشکر کوروش که از بقیه جدا افتاده‌بودند، حمله کرده و همه را به خاک هلاکت انداختند. بعد از آن پیروزی آنها بر سفرهٔ طعام بازمانده از لشکر کوروش نشسته و با اشتیاق فراوان انقدر خوردند و نوشیدند که مست و بیهوش شدند. پارسیان در این هنگام وقت را غنیمت شمرده بر سر آنها ریختند و سپارگاپیس را اسیر کردند. سپارگاپیس وقتی به هوش آمد و خود را اسیر دید، از کوروش استدعا کرد که غل و زنجیر از او بردارند. کوروش این تقاضا را اجابت کرد. وقتی دستان او آزاد شد، از شدت ننگ و عار خود را درجا کشت. بعد از جنگی بین دو سپاه درگرفت که از جهات شدت و خشونت در میان سایر اقوام سابقه نداشت و عاقبت ماساگت‌ها غلبه کردند و خود کوروش نیز کشته‌شد.

بروسوس (مورخ کلدانی) در ۲۸۰ پیش از میلاد آورده‌است که کوروش در جنگ با طوائف داهه (دها، یکی از عشایر سکایی) کشته شده‌است. از قول کتزیاس پزشک دربار هخامنشی آمده‌است که کوروش در اثر جراحاتی که در جنگ با دربیک‌ها (به انگلیسی: Derbike) به او وارد آمده‌بود، کشته شده‌است. آنها فیل‌هایشان را رها کردند، اسب کوروش رم کرده و کوروش بر زمین افتاد. یکی از سربازان هندی که با دربیک‌ها متحد بودند، زوبینی به ران او انداخته‌است و کوروش را به خیمه‌اش بردند و او در اثر این زخم بعد از سه روز درگذشته‌است.

اینکه هر سه قوم یاد شده، در بالا از طوایف سکاها بوده‌اند، نشان می‌دهد که آخرین جنگ‌های کوروش با طوایف سکاها بوده‌است اما بعید به نظر می‌رسد که وی در این جنگ‌ها کشته شده‌باشد. مخصوصاً در روایت هرودوت بسیار بعید می‌رسد که باقیماندهٔ سپاه شکست خورده توانسته باشند، جسد بدون سر او را برای دفن به پاسارگاد بیاورند. بر طبق روایت‌های گزنفون و استرابون این جنگ‌ها به کشته شدن کوروش منجر نشده‌است و وی به مرگ طبیعی وفات یافته‌است. در هر حال راجع به پایان کارش، هیچ روایتی را از روی قطع بر روایت دیگر، نمی‌توان ترجیح داد.

استرابون جغرافیدان معروف می‌نویسد، سنگی بر آرامگاه بود که بر روی آن نوشته شده‌ بود.

 

درباره شخصیت ذوالقرنین که در کتابهای آسمانی یهودیان، مسیحیان و مسلمانان از آن سخن به میان آمده، چندگانگی وجود دارد و این که به واقع ذوالقرنین چه کسی است به طور قطعی مشخص نشده‌است.

کوروش سردودمان هخامنشی، داریوش بزرگ، خشایارشا، اسکندر مقدونی، چین شی هوان، یکی از ملوک حمیر گزینه‌هایی هستند که جهت پیدا شدن ذوالقرنین واقعی، دربارهٔ آنها بررسی‌هایی انجام شده‌است. ابوالکلام آزاد با تفسیر آیات ۸۲ تا ۹۵ سوره کهف دلایل استواری آورده‌است که ذوالقرنین موصوف، کوروش هخامنشی می‌باشد.

شماری از فقیه‌های معاصر شیعه نیز کوروش را «ذوالقرنین» می‌دانند. علامه طباطبایی، صانعی و مرتضی مطهری از معتقدان این نظر هستند. در کتاب تفسیر نمونه، نوشتهٔ ناصر مکارم شیرازی نوشته‌شده، از آن جهت به کوروش، ذوالقرنین می‌گفتند که شرق و غرب مال او بود.

منبع: کووش بزرگ دانشنامه‌ٔ بریتانیکا

 

سخنان کوروش کبیر

***من برده داری را بر انداختم، به بدبختی آنان پایان بخشیدم. 

***همواره نگهبان کیش یزدان باش، اما هیچ قومی را وادار مکن که از کیش تو پیروی کند و پیوسته به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیش که میل دارد پیروی کند.

***فرمان دادم بدنم را بدون تابوت ومومیایی به خاک سپارندتـا تـکــه تـکــه ی بـدنـم قـسـمـتـی از خـاک ایـران شــود

***من برده داری را بر انداختم، به بدبختی آنان پایان بخشیدم

***فرمان دادم که همه ی مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند