میر چاکر رندبلوچ (حاکم بلوچستان در قرن شانزدهم)

هانی و شیخ مرید
از قدیم الایام در بلوچستان مرسوم بوده است که دختران و پسران از سنین کودکی یا خردسالی نامزد یگدیگر می شوند. چه بسا اتفاق می افتد که بدین منظور ناف دختری را برای پسری می برند. د راین ارتباط حتی اصطلاحی در بلوچستان هست که گفته می شود(( ناف فلان دختر را برای فلان پسر بریده اند.)) دختر و پسری که بدین صورت در سنین کودکی نامزد شوند، نمی توانند در سن بلوغ همسر دیگری انتخاب کنند. مطابق این رسم هانی دختر مَندو از کودکی نامزد شیخ مرید پسر پسر شیخ مبارک است. مندو که به او مندوست هم گفته شده ،در زمان حکومت میر چاکر خان فرماندار ایالت کلات در بلوچستان پاکستان بوده است.وقتی شیخ مرید به سن بلوغ می رسد جوانی است برومند واز تمام جوانان زمان خود نیرومند تر- به حدی نیرومند که از کمان او ،از فرط سنگینی ، جز خودش دیگری قدر به رها کردن تیر نیست. هانی نیز در سن بلوغ ، چه از لحاظ وجاهت و چه آشنایی به امور خانه داری، بین دختران طوایف بلوچ زمان خود سرآمد و یکتا است. شیخ مرید که مطابق رسومات بلوچی ، به علت نامزدی با هانی حق هم بازی شدن با او را در سنین کودکی ندارد با آگاهی از زیبایی محسنات اخلاقی شیفته و فریفته ی او می مشود. اما قبل از این که این دو با هم ازدواج کنند میر چاکر خان که پس از فوت پدرش شَیهَک سرداری طائفه رند را به عهده دارد ، با دیدن هانی و با وجود اطلاع قبلی از نامزدی هانی و شیخ مرید ،به او دل می بازد. ولی با توجه به این که گسستن نامزدی این دو امکان پذیر نیست، از این رو در صدد چاره اندیشی بر آمده نقشه ای که می تواند هدف او را تحقق بخشد طرح ریزی می کند. این نقشه بهره گیری از قول بلوچی است در یکی از مجالس بزم که همه سران طائفه و شیخ مرید حضور دارند، میر چاکر خان از حاضرین می خواهد به میمنت این مجلس با شکوه هر یک از آنها قول بلوچی ادا کنند. در این زمینه خود او پیش قدم شده دو قول بلوچی اظهار می دارد: یکی این که هیچ کس در جنگ پشت او را نخواهد دید و دیگر اینکه به هیچ کس وبه هیچ عنوان دروغ نخواهد گفت. دیگران نیز هر کدام به نوبت قول های ذیل را ادا می کنند. قول هیبتان فرزند بیبگر:هرگاه شتری با گله شتران من بیا می زد ، آن شتر را از آن هر کس باشد،تصاحب خواهد کرد. قول جارو فرزند جَلَب : هر کس دستش به محاسن من برسد ، او را زنده نخواهم گذاشت. و بالا خره قول شیخ مرید: صبح پنجشنبه پس از نماز فجر ، هر کس چیزی از من بخواهد بدون تامل به او خواهم بخشید. پس از اتمام مجلس ، میر چاکر خان با خوشحالی فراوان درصدد انجام نقشه ی از قبل طراحی شده ی خود برمی آید. بدین منظوریکی از بهترین ناقه های خود را به گله ی هیبتان رها می کند و او را از دست می دهد. جارو سر تنها کودک خود را ، به علت اینکه به محاسنش دست برده از تن جدا می کند؛ بدون آنکه به توطئه ی میرچاکر واقف باشد. صبح پنج شنبه پس از نماز فجر ، میرچاکر عده ای لانگو را که طائفه ای از نوازندگان وخوانندگان در بلوچستان به شمار می آیند به مسجد نزد شیخ مرید می فرستد تا از او بخواهند که هانی به عقد میر چاکر درآید. شیخ مرید گرچه به توطئه میرچاکر خان مظنون بوده است مع الهذا به علت قول بلوچی که داده است، ناگریز با تقاضای آنان موافقت می کند. ولی پس از این موافقت مشاعر و سلامت خود را از دست میدهد
و به حالت جنون روی آور می شود. هانی گرچه به عقد میر چاکر خان درمیآید، اما آنچنان گرفتار عشق شیخ مرید است که در تمام عمر خود پیوسته لباس سیاه می پوشد، هیچ گاه آرایش نمی کند، از مقاربت با میرچاکرخان امتناع می ورزد و همچنان باکره می ماند. همه ی مساعی میرچاکر از قبیل اهدای البسه گرانقیمت، زیورآلات طلا و جواهرات به منظور رام کردن هانی بلااثر میماند:(( دل چیزی نیست که بتوان آنرا مهار کرد و هرجا مانند شتر آنرا هدایت نمود. عشق را نمی توان به بهای سیم و زر خرید.)) در این میان روزبه روز جنون شیخ مرید شدت میابد وبلا خره به مسلک درویشی می پیوندد و سپس به مکه عزیمت ودرآنجا بیش از 30سال اقامت می کند . شیخ مرید، پس از این مدت طولانی ، همراه گروهی از زوار مکه و درویشان به شهر ودیار خویش بر می گردد( در طول این سال ها ، میرچاکرخان چشم از جهان فروبسته است.) هیچ یک از اهالی او را نمی شناسد، تا اینکه در یک مسابقه تیروکمان ، شیخ مرید از کمان مخصوص خود که اهالی شهر به عنوان یادبودی از او در معرض نمایش گذارده اند و به علت فرط سنگینی هیچ فردی جز او قادر به پرتاب تیر از آن نیست ، به سهولت تیری رها می کند . صدای پرتاب تیر به گوش هانی و به گفته ای به گوش پدر و مادر شیخ مرید که هنوز در قید حیات هستند می رسد و آنها را متوجه ورود او به شهر می کند. اما قبل از اینکه بتوانند به او دست رسی یابند، شیخ مرید شهر را ترک می گوید و پس از آن هیچ خبر و اثری از خود به جا نمی گذارد. داستان شیخ مرید وهانی از رویدادهایی است که در نیمه دوم دهم هجری قمری اتفاق افتاده است
دانشور
بزنجو بلوچ قبیلہ
- شجرہ بزنجو قبیلہ
- حملانی
- تمرانی
- عمرانی
- سیاپاد (کالاپاوں )
- نندوانی
- کنگنزئی
- بدوزئی
- نوتھانی
- گھرال
- گزوزئی
- زہروانی
- بروانی
- غیبیزئی
- بوہرانی
- ساسولی
- گورانزئی
رند بلوچ
[ترمیم] شجرہ رند قبیلہ
- رندبلوچ
- آزادی
- بادینی
- بجارانی
- بزدار
- نتکانی
- چاکرانی
- دان گن زئی
- اسحاق زئی
- بھولو زئی
- چھلگری
- چولانی
- دیناری
- پیرو زئی
- گبول
- گادئی (سراٹی)
- گدری
- غلام بولدک
- عالیانی
- چولیانی
- عسبانی
- خیانی
- مندانی
- گورشیانی
- گور گیثر
- گرزئی
- ہڈدار
- ہوتان زئی
- اندارا
- عیسیانی
- جمالی
- سرائی
- چامرا
- جلگاری
- مودارانی
- نیوری دن
- جتوئی
- براہمانی
- بولانی
- حاجیان زئی
- جمالانی
- کھور زئی
- پیروزانی
- شیہہ
- کھہیر
- کلوانی
- کرموزئی
- کھوسہ
- کھوسہ
- بکھرانی
- گنانی
- ساکھانی
- شاسانی
- عمرانی
- کلوئی
- کولاچی
- کولانک
- کچک
- چوٹئی
- سیاہ پاد
- جلمبانی
- لیغاری
- لاشاری
- لنڈ
- مسوری
- مغیری
- مراد خیل
- ناہر
- لاکھی زئی
- نوشیروانی
- نندوانی
- پیندازئی
- فردکانی
- پیتافی
- پھگ **
- جوگی
- پھژ
- راہیجہ
- بادیازئی
- ساہاکانی
- سنانی
- سیکانی
- شارکانی
- شابیاکانی
- راہوجا
- رخسنی
- رامی زئی
- روزی
- رستمانی
- سوہریانی
- بازر زئی
- حاجن زئی
- نندوانی
- سرخی
- شاہیجہ
- شر
- سندرانی
***کریمزائی **شہہ **حسنی و حسینی **دھانی **آشاری
مینگل بلوچ قبیلہ
شجرہ مینگل بلوچ قبیلہ
- مینگل
- پہلوان زئی
- حمل زئی
- بالازئی
- تراسيزئی
- گمشاد زئی
- داردزئی
- حسن زئی
- شادمان زئی
- دولت خان زئی
- دینار زئی
- میر جائی
- باران زئی
- رئیسانی
- عمرانی
- لہڑی
- گورانی
- شیخ بننزا
- غلامانی
- احمدان زئی
- افغ علی زئی
- علی زئی
- محمد زئی
- ابابکی
مری بلوچ قبیلہ
شجرہ مری بلوچ قبیلہ
- مری
- بجارانی
- بہالان زئی
- قلندرانی
- باران زئی
- قیصرانی
- سالار زئی
- سومرانی
- شاھیجہ
- کلوانی
- رامکانی
- پوادی
- کنگرانی
- گزینی
- بھاولانزئی
- عیبانی
- مر گیانی
- حیر وار
- نوز بند گانی
- چوری
- بہکا نی
- لوڑی کش
- بڈانی
- مزارانی
- مہدانی
- چھلگری
- ژنگ
- لانگھانی
- آلیا نی یا عالیانی
- مزارانی
- لوہارانی
- مہمندانی
- جنگ وانی
- شیرانی
- میلو ہر
- سارنگانی
- جنڈوانی
- درکانی
- بجارانی
[ترمیم] حوالہ جات
- نسب نامہ جہریج (قبائل سندھ) 1936ء
- تاریخ دودائی
- تاریخ کرد
- تاریخ طبرایٰ
- بلوچستان تاریخ کے آئینے میں
دھانی
مینگل بلوچ قبیلہ
وجه تسمیه بلوچستان
- "هذه الولایة بین کرمان من غربیها، و سجستان شمالیها و البحر جنوبیا و الهند فی شرقیها[نیازمند منبع]"
- "این ولایت در میان کرمان از جانب غرب و سیستان از جانب شمال و دریا از سمت جنوب و هندوستان از طرف شرق قرار دارد[نیازمند منبع]"
پس از نفوذ انگلیسها، مورخی دیگر برای تکمیل معجم البلداندو جلد دیگر (جلد ۹ و جلد ۱۰) را به آن اضافه کرد. او در صفحه ۱۴۵ از جلد دهم حدود بلوچستان را بدین قرار ثبت کرده است:
"بلوچستان سرزمینی از بلاد آسیا است در شمال آن افغانستان، در شرق سند، در جنوب اقیانوس هند، و در غرب بلاد فارس قرار دارند."
صاحبمعجم البلدان می نویسد: "مورخان نوشته اند که مکران را بدین وجه مکران می گویند که در آن مُکران بن فارک بن سام بن نوح، برادر کرمان، رحل اقامت افکند و آن جا را وطن خویش قرار داد. و این واقعه زمانی رخ داد که زبانهای مختلف در بابل از یکدیگر جدا و مستقل شدند."[نیازمند منبع]
در کتاب جغرافیای خلافت مشرقی (صفحه ۴۹۴) تحت عنوان استان مکران نوشته شده است:
"ازعمدهترین محصولات کشاورزی مکران شکر بود و یک نوع شکر سفید که عربها به آن فانیذ می گفتند، در همین جا تهیه و به مقیاس زیاد به ممالک همجوار صادر می شد."[نیازمند منبع]
مهمترین مرکز تجاری مکران بندرتیس در ساحل خلیج فارس و پایتخت آن فنزبور و یا پنجگور بود. بنابه گفته مقدسی در قرن چهارم هجری در بنجبور (پنجگور) یک قلعه قدیمی وجود داشت که دور تا دور آن خندق حفر کرده بودند. در چهار طرف شهر نخلستان بود و شهر دارای دو دوازه بود. یکی دروازه ی تیس که به جانب جنوب غربی باز میباشد و از آن جاده ای به سوی بندر خلیج فارس، یعنی تیس کشیده شده بود. دیگری دروازه ی طوران که به سمت شمال شرقی گشوده می شد و از آن جاده ای به بلاد طوران منتهی می گشت و مرکز توران قزدار (خضدار) بود. آب شهر به وسیله کانالی تامین می شد.

